ساحت هاي مختلف سيره ی پيامبر أعظم
محمد علي ابراهيمي
مقدمه
سالي جاري بهابتكار رهبر معظم انقلاب به نام نامي
پيامبر أعظم- مزين گرديد. انتظار ميرود كه در اين سال
بيش از گذشته با حضرت ختم نبوت آشنا و از رفتار، گفتار
و منش آن بزرگوار آگاهي يابيم و شخصيت والا و مقدس آن
حضرت را الگويي رفتارها و كردارهاي خود قرار دهيم.
از لازمه أنس يافتن با فرستادة خدا اين است كه ما در
اطراف زندگي آن ابر مرد الهي بهمطالعه و كنكاش
بپردازيم و شخصيت وجودي حضرت را از زبان ياران و اصحاب
آن حضرت مورد پژوهش قرار دهيم. و در پاسخ به اين سؤال
كه ياران و اصحاب پيامبر- آن حضرت را چگونه يافتند؟!
خُلْق و خويي آن حضرت را چگونه توصيف ميكنند؟!.به
مصادر اصلي مراجعه نمايم.
موضوع اين نوشته تبيين ساحتهاي مختلف سيره نبوي است،
از آنجا كه اين موضوع يك ميدان وسيع براي تحقيق
ميباشد، قطعاً بررسي كامل آن از حوصله يك مقاله خارج
خواهد بود و فرصت ديگري را نيازمند است كه به ابعاد
مختلف آن پرداخته شود.
آنچه در اين نوشته آمده است در واقع سر فصل نا تمام و
گوشههاي از جلوههاي رفتاري حضرت رسول- است، و به هيچ
وجه بيان سيره در شعاع وسيع نميتواند باشد. در عين
حال تلاش شده كه از بخشهاي گوناگون نمايههاي رفتاري
پيامبر أعظم- برجستهترين آن گزينش گردد. و به ميزان
تعيين شده در چار چوب همايش ارائه شود.
تمام تلاشم بر اين بوده كه با كمك منابع موجود بتوانم
در تحليل موضوع مورد نظر موفق باشم و آنچه را كه تدوين
كرده ام مورد رضاي رسول خدا- باشد انشاءالله.
1. اخلاق و خُلق پيامبر-
يكى از مشخصههاى اصلى آن حضرت اخلاق نيكو و تواضع بى
بديل آن است، در حالات آن حضرت نقل شده كهكسى در تقدم
سلام از او پيشى نگرفت، او نه تنها بر كبار كه حتى بر
صغار هم سلام مىكرد و فروتن بود.
قرآن كريم در توصف آن جناب مىفرمايد: تو صاحب اخلاق
عظيم و برجستهاى هستى ]وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ
عَظِيمٍ[.اخلاقى كه عقل در آن حيران است لطف و محبتى
بىنظير، صفا و صميميتى بىمانند، صبر و استقامت و
تحمل وحوصلهاى توصيف ناپذير[1]
بعضى از مفسران خلق عظيم پيامبر- را به صبر در راه حق،
گستردگى بذل و بخشش، تدبير امور، رفق و مدارا،
تحملسختىها در مسير دعوت به سوى خدا، عفو و گذشت،
جهاد در راه پروردگار، ترك حسد و حرص تفسير كردهاند،
ولىگرچه همه اين صفات در پيامبر- بود، اما خلق عظيم
او منحصر به اينها نبود.
رفتار پيامبر- با همنشينانش چنين بود كه دائما خوشرو و
خندان، سهل الخلق و ملايم بود، هرگز خشن،
سنگدل،پرخاشگر، بد زبان، عيبجو و مديحهگر نبود. هيچ
كس از او مأيوس نمىشد، هر كس به دَرِ خانه او مىآمد
نااوميد بازنمىگشت.[2]
صاحب تفسير الميزان مىافزايد: اين آيه شريفه هر چند
فى نفسها و به خودى خود حسن خلق رسول خدا-
رامىستايد، و آن را بزرگ مىشمارد، ليكن با در نظر
گرفتن خصوص سياق، به خصوص اخلاق پسنديده اجتماعىحضرت
نظر دارد. اخلاقى كه مربوط به معاشرت است، از قبيل
استوارى بر حق، صبر در مقابل آزار مردم وخطاكارىهاى
اراذل و عفو و اغماض از آنان، سخاوت، مدارا، تواضع و
امثال اينها. [3]
2. امانت دارى
پيامبر عزيز اسلام از سنين نوجوانى به بعد به محمد
امين شهرت داشت. همه ساكنان جزيره حجاز او را به اين
وصفمىشناختند و از اطراف و اكناف امانات خود را به
او مىسپردند و هرگز كسى از او خيانت نديده است. امانت
دارى در دين او نيز مورد تأييد قرار گرفت و ذات حق در
قرآن مجيد امر كرده كه بايد امانتهاى مردم را
بهصاحبان آن مسترد داريد و خيانت در آن از نگاه شريعت
جرم بزرگ تلقى شده و مجازات سخت براى خائنين لحاظ
گرديده است. در جريان جنگ خيبر غلام حبشى از يهوديان
مسلمان شد. او چون چوپان بود به حضرت عرض كرد اين
گوسفنداننزد من امانت است، حضرت رسول- به او گفت:
آنها را به سوى صاحبانش براند و خود باز گردد. [4]
3. پايدارى در راه هدف
قال مولانا اميرالمؤمنين% «اللّهم اجْعَلْ شَرَائِفَ
صَلَوَاتِكَ وَ نَوَامِىَ بَرَكَاتِكَ عَلَى مُحَمَّدٍ
عَبْدِكَ وَ رَسُولِكَ الْخَاتِمِ لِمَاسَبَقَ وَ
الْفَاتِحِ لِمَا انْغَلَقَ وَ الْمُعْلِنِ الْحَقَّ
بِالْحَقِّ وَ الدَّافِعِ جَيْشَاتِ الأَبَاطِيلِ وَ
الدَّامِغِ صَوْلاتِ الأَضَالِيلِ كَمَا
حُمِّلَفَاضْطَلَعَ قَائِماً بِأَمْرِكَ
مُسْتَوْفِزاً فِى مَرْضَاتِكَ غَيْرَ نَاكِلٍ عَنْ
قُدُمٍ وَ لا وَاهٍ فِى عَزْمٍ وَاعِياً لِوَحْيِكَ
حَافِظاً لِعَهْدِكَ مَاضِياً عَلَىنَفَاذِ أَمْرِكَ
حَتَّى أَوْرَى قَبَسَ الْقَابِس وَ أَضَاءَ
الطَّرِيقَ لِلْخَابِطِ وَ هُدِيَتْ بِهِ الْقُلُوبُ
بَعْدَ خَوْضَاتِ الْفِتَنِ وَ الآْثَامِ وَ
أَقَامَبِمُوضِحَاتِ الأَعْلامِ وَ نَيِّرَاتِ
الأَحْكَامِ فَهُوَ أَمِينُكَ الْمَأْمُونُ وَ خَازِنُ
عِلْمِكَ الْمَخْزُونِ وَ شَهِيدُكَ يَوْمَ الدِّينِ
وَ بَعِيثُكَ بِالْحَقّوَ رَسُولُكَ إِلَى
الْخَلْق».[5]
بار خدايا افزونترين بركات خود را بر محمّد - بنده و
فرستادهات اختصاص ده، كه خاتم پيامبران گذشته، و
گشاينده درهاى بسته و آشكار كننده حق با برهان است.
دفع كننده لشكرهاى باطل، و درهم كوبندهشوكت گمراهان
است، آن گونه كه بار سنگين رسالت را بر دوش كشيد، و به
فرمانت قيام كرد، و به سرعت در راهخشنودى تو گام
برداشت، حتّى يك قدم به عقب برنگشت، و اراده او سست
نشد، و در پذيرش و گرفتن وحى،نيرومند بود، حافظ و
نگهبان عهد و پيمان تو بود، و در اجراى فرمانت تلاش
كرد تا آنجا كه نور حق را آشكار، و راه رابراى جاهلان
روشن ساخت، و دلهايى كه در فتنه و گناه فرو رفته
بودند هدايت شدند. پرچمهاى حق را بر افراشت. واحكام
نورانى را بر پا كرد، پس او پيامبر امين، و مورد
اعتماد، و گنجينهدار علم نهان تو، و شاهد روز
رستاخيز، و برانگيخته تو براى بيان حقائق، و فرستاده
تو به سوى مردم است.[6]
و در جاى ديگر مىفرمايد: «وَ أَنَّ مُحَمَّداً
عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ أَرْسَلَهُ بِأَمْرِهِ صَادِعاً
وَ بِذِكْرِهِ نَاطِقاً فَأَدَّى أَمِيناً وَ مَضَى
رَشِيداً وَخَلَّفَ فِينَا رَايَةَ الْحَقِّ مَنْ
تَقَدَّمَهَا مَرَقَ وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهَا زَهَقَ
وَ مَنْ لَزِمَهَا لَحِقَ دَلِيلُهَا مَكِيثُ
الْكَلامِ بَطِىءُ الْقِيَامِ سَرِيعٌ إِذَاقَام».[7]
و گواهى مىدهيم كه محمّد- بنده و فرستاده اوست. او را
فرستاد تا فرمان وى را آشكار و نام خدا را بر زبان
راند. پس باامانت، رسالت خويش را به انجام رساند، و با
راستى و درستى به راه خود رفت، و پرچم حق را در ميان
ما به يادگارگذاشت، هر كس از آن پيشى گيرد از دين خارج
و آن كس كه از آن عقب ماند هلاك گردد و هر كس همراهش
باشدرستگار شود. راهنماى اين پرچم، با درنگ و آرامش
سخن مىگفت، و دير و حساب شده به پا مىخاست.[8]
هم چنين باز مىفرمايد: «فَجَاهَدَ فِى اللَّهِ
الْمُدْبِرِينَ عَنْهُ وَ الْعَادِلِينَ بِه».[9] پس
پيامبر- با تمام مخالفانى كه به حق پشت كردند، و از آن
منحرف گشتند به مبارزه پرداخت.[10]
4. برخي از اصول زندگى پيامبر-
در كتاب سيرى در سيره نبوى استاد شهيد مرتضى مطهرى اين
اصول بر گرفته شده از آيات قرآن را چنين بر شمردهشده
است.
اصول ملغى
الف. اصل غدر
از زمان حضرت پيامبر- تا زمان امام عسكرى% اين اصل لغو
شده بود. از اين اصل صاحبان قدرت براى توسعه اقتدارشان
استفاده مىكنند. مثلاً موقع تبليغات انتخاباتى همه
نوع قول را به مردم مىدهند وقتى دستيابى به منصب
بههيچ كدام عمل نمىكنند.
قرآن مىگويد: ]فَاسْتَقيمُوا لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ
يُحِبُّ الْمُتَّقين /التوبه 7[ تا زمانى كه دشمن در
برابر شما وفادار باشند، شما نيز وفادارىكنيد، كه
خداوند پرهيزگاران را دوست دارد! يعنى كفار و مشركين
تا وقتى سر قول و پيمان خود هستند شما هم وفادارباشيد
و عهد را نشكنيد. اصل غدر در زندگى پيامبر- وجود نداشت
و براى هميشه ملغى اعلام شد.
ب. اصل تجاوز
قرآن كريم مىفرمايد: ]وَ قَتِلُواْ فىِ سَبِيلِ
اللَّهِ الَّذِينَ يُقَتِلُونَكُمْ وَ لا تَعْتَدُواْ
إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ/ بقره، 190[
يعنى در راه خدا،با كسانى كه با شما مىجنگند، نبرد
كنيد! و از حدّ تجاوز نكنيد، كه خدا تعدّىكنندگان را
دوست نمىدارد!. در اين آيهخداوند مىفرمايد: نبايد
از حدود خود تجاوز كنيد، سخن در باره كفار است، يعنى
با كفار و مشركين هم كه مىجنگيدحد را از دست ندهيد.
براى درك بهتر آيه به وصاياى پيامبر مراجعه شود،
مخصوصاً سفارشات كه براى سپاهيان خوددر صورت وقوع جنگ
داشت.
ج. اصل انظلام و استرحام
در تمام دوران زندگى پيامبر- حتى در سختترين شرايط
مثل جنگ أحد و حنين كه مسلمانان در آستانه شكست قرار
داشتند و پيامبر- خود شخصاً شمشير مىزد و بدن مبارك
جراحت بر داشته بود، براى نجات خود به التماس و تظلم
از كفار بر نيامد و گردن را پيش آنها كج نكرد كه به
ما رحم كنيد بلكه شجاعانه نبرد كرد و چون قهرمانان خود
را از مهلكه رهايى دادند.
اصول پايدار
يك. اصل اقتدار و آمادگى
قرآن مىفرمايد: ]وَ أَعِدُّواْ لَهُم مَّا
اسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّةٍ وَ مِن رِّبَاطِ الْخَيْلِ
تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَ عَدُوَّكُم
/انفال 60[ هر قدر نيرويى درتوان داريد، براى مقابله
با آنها دشمنان آماده سازيد! و همچنين اسبهاى ورزيده
براى ميدان نبرد، تا به وسيلهآن، دشمن خدا و دشمن
خويش را بترسانيد!.
پيامبر- در اولين فرصتى كه به دست آورد اقدام به تشكيل
دولت در مدينه كرد و نيروى جهادى عظيمى را ساماندهى
نمود و براى گسترش اسلام نظام سياسى نيرومندى را
تأسيس كرد. اين ارتش براى دفاع لازم بود و الا دين خدا
روى زمين پا نمىگرفت.
دو. اصل سادگى در زندگى
پيامبر- مثل شاهان در پى كار و رفاه زندگى شخصى نبود،
ديوار خانه او از ديوار خانههاى هيچ مسلمانى مرتفعتر
ثبتنشده است. معروف است كه پيامبر- سادهترين و كم
قيمتترين جامه را مىپوشيد و از غذاى مىخورد كه در
اختيار عموم مردم قرار داشت. اين جمله را كه «كان رسول
اللّه- خفيف المؤونة» او مرد كم خرج بود همه در حق او
نقلكردهاند و اصحاب او از نزديك شاهد سادگى و بى
آلايشى زندگى سرور خود بودند.[11]
سه. استفاده از جهالت مردم به نفع دين ممنوع
يكى از حوادث سال دهم هجرت وفات فرزند پيامبر حضرت
ابراهيم بود. اتفاقاً در آن روز كسوف شد و خورشيد
گرفتگى رخ داد. با توجه به جهالت مردم و اوضاع خرافى
كه در آن زمان حاكم بود مىشد از اين واقعه بهره
بردارى كرد و ديدگاه عوام مردم را بيشتر جلب نموده و
دليل بر حقانيت و ارتباط معنوى با عالم ملكوت دانست و
به آنها گفت: كهاز شدّت مصيبت اوضاع فلكى درهم
پيچيده و حزن آن با خورشيد گرفتگى تبلور يافته است.
اما پيامبر- آمده است تا مردم را ارشاد و راهنمايى
كند. آنها را تعليم دهد و خرافات را از ميان آنها
بزدايد. هدف پيامبر- عالى و حقانيت او از روز روشنتر
بود، لذا احتياج به اين گونه تقلاها نداشت و در فكر
استفاده از عوامل اينچنينى هم بر نيامد و از نقاط ضعف
مردم براى هدايت آنها استفاده ننمود.
وسيله دعوت پيامبر- قرآن است كه مىفرمايد: ]ادْعُ
إِلىَ سَبِيلِ رَبِّكَ بِالحِْكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ
الحَْسَنَةِ وَ جَدِلْهُم بِالَّتىِ هِىَأَحْسَنُ
/نحل 125[ با حكمت و اندرز نيكو، به راه پروردگارت
دعوت نما! و با آنها به روشى كه نيكوتر است، استدلال
و مناظره كن.
علل منع استفاده از جهالت مردم اين است كه:
اولاً. اسلام دين حق است و حقانيت آن با برهان يقينى
قابل اثبات مىباشد. لذا احتياج به استفاده از خرافات
و اساطير ندارد.
ثانياً. استفاده از اوهام و خرافه دليل بر ضعف يك
انديشه است و در نهايت تمسك به اين وسايل منجر به كذب
و بىاعتبارى مدعى آن مىگردد. چون بالاخره مردم در
تاريكى زمان مدفون نمىگردند. يك وقت حق را مىفهمند و
همين باعث بى ريشگى و سستى دين مىگردد و خداوند چنين
اجازهاى را براى هيچ كسى نداده است كه از خرافات و
اساطير براى توسعه دين سود برند.[12]
5. عقد اخوت
پس از هجرت رسول خدا- به مدينه چند ماهى گذشت. حضرت
براى استحكام روابط اجتماعى ياران خود و ايجاد صميميت
و مودّت بين آنها اقدام به عقد اخوت نموده. تمام
ياران خود را با هم برادران دينى گرداند.
سيره نويسان جزئيات اين عمل حضرت را در كتب شان ثبت
كردهاند و نوشتهاند كه شخص رسول اللّه- با على%
برادر شد. عمل مذكور رفته رفته بين مسلمانان تبديل به
سنتى گرديد كه تا امروز ادامه دارد. قرآن كريم
مىفرمايد: ]إِنَّمَاالْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ /حجرات
10[ مؤمنان برادر يكديگرند، هر گاه بين برادران دينى
مشكلى به وجود آيد لازم است بزرگترها دخالت كرده و
مسايل را به شكل مسالمت آميز حل نمايند.
6. شفاعت پيامبر-
در جنگ حنين پس از پيروزى مسلمين غنايم و أسرايى زيادى
به چنگ سپاه اسلام افتاد، حضرت همه را در جعرانه
گذاشت و به تعقيب فراريان حنين تا قلعههاى طايف پيش
رفت.
بعد از بيست روز طايف را به حال خود گذاشت و دستور عقب
نشينى به جعرانه را داد، تعداد خانوادههاى أسراء كه
اسلام را پذيرفته بودند خدمت حضرت رسول- شرفياب شدند
و تقاضاى استرداد اموال و أسراء را كردند.
پيامبر- آنها را بين اموال و أسراء مخير قرار داد كه
يكى را انتخاب نمايند، آنها خواهان أسترداد بستگان
خود شدند و رهايى آنان را خواستار گشتند. پيامبر-
فرمود: آنچه سهم من و بنى عبدالمطلب است به شما بر
مىگردد؛ اما بعد از نماز ظهر شما بياييد خواسته خود
را در جمع نماز گزاران مطرح كنيد و مرا شفيع قرار دهيد
من عودت آنها را از جماعت طلب مىكنم.«أما ما لى و
لبنى عبدالمطلب فهو لكم و أسأل لكم الناس فأذا صليت
بالناس الظهر فقولوا نستشفع برسولاللّه الى المسلمين
و بالمسلمين اى رسول اللّه فأنى لكم ما كان و لبنى
عبدالمطلب فهو لكم و سأطلب لكم الى الناس» اين خود
دليل بر شفاعت است در جواب كسانى كه شفاعت أئمه
طاهرين: را منكر هستند.[13]
7. چوپانى انبياء و حضرت رسول-
يكى از مشغلههاى انبياء الهي شبانى بود، آنها قبل از
اين كه به مقام منيع نبوت مبعوث گردند به شبانى اشتغال
داشتند،حتى رسول خدا حضرت ختم مرتبت- در آغاز نو جوانى
ميان طايفه سعديه به شبانى پرداخته است، چنان كه خود
فرمود: «مامن نبىّ الا رعى الغنم» پرسيده شد: حتى شما
اى پيامبر خدا؟! فرمود: و انا.[14]
تذكر اين نكته لازم است كه چوپاني حضرت رسول- به مفهوم
عرفي نيست (كه شخصي براي چراندن مواشي مردم به استخدام
آنان در آيد). در تاريخ ثابت نشده كه پيامبر- براي
مردم مكه چوپاني كرده باشد. يا اين شغل را براي خود بر
گزيده باشد بلكه مراد از آن مفهوم تسامحي است كه حضرت
هنگام طفوليت در خانه حليمه سعديه كه گله دار بودند،
بادام سروكار داشتند. و حتي بعضي همين احتمال را هم
مخدوش دانسته اند.[15]
8. ذكر رسول خدا-
يكى از اعمال هميشگى رسول خدا- ذكر الهى بود، او هميشه
به ذكر خدا مشغول بود، و بيشترين كلامى را كه تكرار
كرده است «سبحانك اللهم و بحمدك اللهم أغفر لى»
مىباشد كه البته قبل از نزول سوره نصر بود. اما بعد
از آن «سبحانك اللهم و بحمدك اللهم أغفر لى أنك انت
التواب الرحيم» را بيشتر زمزمه مىنمودند.[16]
در روايت ديگرى آمده كه رسول خدا- در آخر عمر خود جمله
«سبحان اللّه و بحمده أستفغر اللّه و اتوب اليه» را
زياد تكرار مىكردند. به او گفته شد كه اين جمله را
خيلى تكرار مىفرماييد؟! در جواب فرمودند: «أن ربى كان
أخبرنى بعلامة فى أمتى، فقال: (أذا رأيتها فسبح بحمد
ربك و أستغفره) فقد رأيتها» آن علامت داخل شدن دسته
جمعى مردم در دين خدا بود كه در سوره نصر به آن اشاره
شده است.[17]
همان طور كه مىدانيم بعد از فتح مكه وفود و رهبران
نواحى اطراف مكه و مدينه هر روز مىآمدند و خدمت رسول
خدا- دسته جمعى ايمان مىآوردند و اى بسا تسليم شدن
رئيس قبيله به منزله اسلام همه آنها بود. سوره مباركه
نصر به آن پيروزىها اشاره كرده به حضرت دستور مىدهد
به شكرانه اين ظفرمندى حمد و تسبيح خدا را انجام دهد.
والله العالم.
9. تقسيم فورى بيتالمال
روش پيامبر- در باره بيت المال اين بود كه در نخستين
فرصت مناسب آن را در ميان طبقه مستمند قسمت مىنمود و
ازنگهدارى طولانى بيت المال أباء مىورزيد. وقتى در
بستر بيمارى به خاطر آورد كه چند دينارى پيش يكى از
همسران خود دارد، فوراً از او خواست كه آنها را به
حضور او بياورد، وقتى دينارها را در برابر او گذاردند
پيامبر- آنان را گرفته و گفت: «ما ظن محمد بربه أن لو
لقى اللّه و هذه عنده».[18] محمد به خدا چه گمانى دارد
اگر خدا را ملاقات كند و اينها پيش او باشد. بعد به
اميرالمؤمنين دستور داد پولها را بين فقراء تقسيم
نمايد.[19]
10. مسواك و بهداشت دهان
پيامبر- پيش از خواب و پس از بيدارى مسواك مىكردند،
مسواك حضرت از چوب «اراك» بود، اين چوب براى استحكام
لثههاى داندان بسيار مؤثر است، و نقش تميز كنندگى
زياد دارد، در حالات حضرت رسول- نقل شده كه حضرت روى
بستر بيمارى بود، عبدالرحمن برادر عايشه به عيادت او
آمده بود و همراه خود چوب تازهاى داشت، عايشه از
نگاههاى پيامبر- دريافت كه مىخواهد با آن چوب مسواك
كند، لذا فوراً آن را از برادر گرفت و به رسول
خدا-تقديم نمود و حضرت با آن دندانهاى خود را مسواك
كرد.[20]
در روايتى از امام صادق% نقل شده كه فرمود: دو ركعت
نماز خواندن با مسواك، از هفتاد ركعت نماز بدون مسواك
بهتراست و فرمود كه رسول خدا- فرموده است اگر به امت
من گران تمام نمىشد امر مىكردم كه در هر نماز مسواك
كنند.«عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ% قَالَ رَكْعَتَانِ
بِالسِّوَاكِ أَفْضَلُ مِنْ سَبْعِينَ رَكْعَةً
بِغَيْرِ سِوَاكٍ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ- لَوْ
لا أَنْ أَشُقَّ عَلَى أُمَّتِىلأَمَرْتُهُمْ
بِالسِّوَاكِ مَعَ كُلِّ صَلاةٍ»
باز هم امام صادق% فرمود: مسواك از سنتهاى پيامبران
است «مِنْ سُنَنِ الْمُرْسَلِينَ السِّوَاكُ» هم چنين
نقل شده كه پيامبر- فرمود: دائماً جبرئيل مرا توصيه
مىكرد به مسواك كردن «قَالَ النَّبِىُّ- مَا زَالَ
جَبْرَئِيلُ% يُوصِينِى بِالسِّوَاكِ».[21]
11.رفتار با بردگان
اسلام دينى است كه با نظام برده دارى به شدّت مخالف
است، هر چند در موقع ظهور يك جانبه آن را لغو نكرد،
چون بردگان ماليت داشتند و مردم جهت آن پول پرداخت
مىكردند و لغو يك طرفه آن مشكلات به بار مىآورد. اما
راههاى زيادى براى رهايى آنها در نظر گرفت، مثلاً
آزادى بردگان را كفاره گناهان قرار داد، اسلام بردگان
را پذيرفت كه سبب آزادى آنها مىگرديد، براى رهايى
بردگان ثواب فراوان قايل شده است و خود پيامبر- به هر
بهانهاى ممكن بردگان را عفو و رها مىكرد. مخصوصاً در
آستانه قرار گرفتن در ماههاى رمضان هر ساله اقدام به
آزادى بردگان مىنمودند و همچنين خوش رفتارى با آنها
را سفارش مىكرد و پيروان خود را تشويق مىكرد كه عبد
بخرند و در راه خدا آزاد نمايند.[22]
12. دل جويى از آسيب ديدگان
بر اساس نوشته سيره نويسان خالد بن وليد سال هشتم هجرت
در جريان سفر رسول خد- براى انجام عمره كه با مخالفت
مشركين مواجه شد مسلمان گرديد. وى مىگويد: به عسفان
بودم كه رسول خدا- نماز خوف خواند، قصد جان او را كردم
موفق نشدم فهميدم كه خداوند نگهبان آن است و دوستى
اسلام در دلم آمد و مسلمان شدم.
در جريان فتح مكه حضرت او را به سوى قبيله جذيمه
فرستاد تا ماليات را جمع كرده و اسلام را بر آنها
عرضه كند. آنها پيش از آمدن خالد مسلمان شده بودند
اما در زمان جاهليت عموى خالد به دست يكى از افراد بنى
جذيمه كشته شده بود و اين كينه در دل خالد بود وقتى
با مردم جذيمه رو برو شد آنها از ترس اسلحه بر داشته
و به كوه بالا رفته بودند.
خالد به آنها أمان داد و گفت حالا اسلام آمده و
مسلمان شدهايم، ولى به محض كه آنها اسلحه را زمين
گذاشتند فوراً به آنها حمله كرده به اعتراض دوستان
خود اعتنا نكرد، خون ريزى شديدى نمود، و خسارات زيادى
به بار آورد.
خبر به رسول خدا- رسيد حضرت سخت آشفته و ناراحت گرديد
به طورى كه رو به آسمان بلند كرده فرمود: خدايا من از
آنچه خالد انجام داده برائت مىجويم «اللهم إنّى أبرأ
إليك مما صنع خالد».
فوراً على% را همراه اموال فراوان به دل جويى و جبران
خسارات بنى جذيمه فرستاد و گفت: آنها را از عمل
ناجوان مردانه خالد راضى سازد. «فقال لعلّى% يا علّى
ائت بنى جذيمة من بنى المصطلق فأرضهم مما صنع خالد»
حضرت على% خسارات را بر آورد كرد و پرداخت غرامت را به
شرح ذيل انجاد داد.
1. ديه كشته شدگان را حساب كرد و داد.
2. ديه مجروحان را حساب كرد و داد.
3. خسارات زنانى كه از ترس جنين انداخته بودند جبران
كرد.
4. خسارات اموال به تاراج رفته را هم حساب كرد.
5. حتى خسارات ظروف شكستهاى كه سگان آنها در آن آب
مىخورد هم پرداخت كرد.
6. پول زيادى آمد براى تبرء ذمه رسول خدا- به آنها
بخشيد. و پيش پيامبر- برگشت. حضرت رسول- گفت: «يا
علّىأخبرنّى بما صنعت» بگو آن چه انجام دادى.
حضرت على% موارد فوق را در يك جمله كوتا بيان فرمود:
«يا رسول الله عمدت فأعطيت لكل دم دية و لكل جنين غرةو
لكل مال مالا و فضلت معّى فضلة فأعطيتهم لميلغة كلابهم
و حبلة رعاتهم و فضلت معّى فضلة فأعطيتهم لروعةنسائهم
و فزع صبيانهم و فضلت معّى فضلة فأعطيتهم لما يعلمون و
لما لا يعلمون و فضلت معّى فضلة فأعطيتهم ليرضوا عنك
يا رسول الله».
حضرت فرمود: براى رضايت از من پولهاى زيادى را دادى
خدا از تو راضى شود و تو همان مقامى را نزد من دارى
كههارون نسبت به موسى داشت مگر اين كه بعد از من
پيامبرى نخواهد آمد. «فقال-: يا علّى أعطيتهم ليرضوا
عنّى رضّىالله عنك يا علّى إنما أنت منّى بمنزلة
هارون من موسى إلا أنه لا نبّى بعدىّ»[23]
از امام صادق% نقل شده كه پيامبر- لشكرى به سوى قبيله
خثعم فرستاد، آنها از ترس به سجود پناه بردند،
مسلمانان بهنماز شان اعتنا نكردند و بعض از آنها را
كشتند، خبر به حضرت رسيد گفت: نصف ديه كشتگان را بدهيد
و گفت: مسلمانى كه در دارالحرب باشد من از او بيزارم.
«عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ% قَالَ بَعَثَ رَسُولُ
اللَّهِ- جَيْشاً إِلَى خَثْعَمٍ فَلَمَّا
غَشِيَهُمُاسْتَعْصَمُوا بِالسُّجُودِ فَقُتِلَ
بَعْضُهُمْ فَبَلَغَ ذَلِكَ النَّبِى- فَقَالَ
أَعْطُوا الْوَرَثَةَ نِصْفَ الْعَقْلِ بِصَلاتِهِمْ
وَ قَالَ النَّبِى- أَلا إِنِّى بَرِيءٌمِنْ كُلِّ
مُسْلِمٍ نَزَلَ مَعَ مُشْرِكٍ فِى دَارِ
الْحَرْبِ»[24]
13. وفاى به عهد
پيامبر- پيمانهاى زيادى با يهوديان مسحيان و اعراب
شبهه جزيرة عربستان بسته بود هم قبل از بعثت و هم بعد
از برانگيختن به مقام رسالت، اما در تاريخ ثبت نشده
است كه حتى يك بار حضرت در صدد پيمان شكنى بر آمده
باشد و بخواهد تعهد خود را نقض كند.
بلكه پيوسته از پيروان خود مىخواست كه نسبت به قول و
قرارى كه مىدهند استوار باشند، تا جاى كه اگر يكى از
مسلمانان كسى از دشمنان را تأمين مىدادند هرگز كسى
اجازه نداشت متعرض آن گردد و بخواهد پيمان برادر خود
را بشكند. هر مسلمانى به كافرى أمان دهد او در امان
مسلمانان است.[25]
قرآن هميشه عهد شكنان را مورد نكوهش و مذمت قرار داده
و به پيامدهاى بد آن هشدار داده و مىفرمايد:
]أُولئِكَ هُمُالْخاسِرُونَ/ بقره 27[ اينها
زيانكارانند. يا مىفرمايد: ]لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ
لَهُمْ سُوءُ الدَّا/ رعد 25[ لعنت براى آنهاست و بدى
«و مجازات» سراى آخرت!براى شان در نظر گرفته شده است.
در جريان فتح خيبر يهوديان كه صاحب مزارع و بوستان نخل
بودند، حضرت مزرعه دارى را به صاحبان آنها واگذار كرد
و أجازه داد به عنوان كشاورز روى مزارع و نخلستانها
كار كنند و محصول را با پيامبر- نصف نمايند. پس از آن
طبق قرار داد مذكور نيمى از محصول در اختيار يهود
قرار گرفت و نصفى ديگر را به پيامبر- مىدادند.
مسلمانان در جريان رفت و آمدهاى شان بى باكى كردند، به
سبزى كارى آنها تجاوز مىنمودند. يهوديان به پيامبر-
شكايت كردند. حضرت اصحاب خود را جمع كرده فرمود: ما
آنها را تأمين جانى و مالى دادهايم، و همين طور
تأمين دادهايم كه بر اراضى كار كنند، ما با آنها
معاهده بستهايم حتى در مورد اراضى و اموال، براى ما
حلال نيست مگرآن مقدار كه حق ما است. قال-: «وقد
أمّنّاهم على دمائهم و على أموالهم و الذى فى أيديهم
من أراضيهم، و عاملناهم، و إنّه لا تحل أمواالمعاهدين
إلا بحقها»[26]
پس از آن مسلمانان مجبور بودند كه براى هر چيزى كه از
يهود مىگرفتند پول بدهند.[27]
در داستان ديگرى يهودى كه حضرت را جهت طلب كار بودن
چند درهم بيش از يك شبانه روز در حبس نگهداشته بود،
آمده كه ياران حضرت مىخواستند آن مرد را بكشند
پيامبر- مانع شده گفت: مبعوث نكرده خداوند مرا كه ستم
كنم بر كسى كه در أمان است يا غير او را.[28]
14. سفارش به سربازانى كه عازم جنگ مىشدند
جنگ در اسلام تشريع شده است، در قرآن و منابع ديگر
اسلام در مورد آن دستورهاى زيادى وارد شده است، البته
جنگ در اسلام به عنوان كشور گشايى و سلطه گرى تشريع
نشده، بلكه براى وصول به اهداف مقدس و حق جهاد واجب
گرديده است.
جهاد در اسلام داراى اصول و قواعدى است كه باز در
منابع اسلامى به آن اشاره شده است از جمله آن منابع
وصاياى رسول خدا- است كه موقع اعزام سربازان به سرايا
براى آنها بيان مىنمود و سفارش مىكرد. روايات زيادى
از امامصادق% به نقل از رسول اكرم- نقل شده كه در ذيل
به عصاره آن اشاره مىگردد.
پيامبر- وقتى افراد را به جنگ مىفرستاد آنها را پيش
خود مىخواند و در مقابل خود مىشاند و به آنها
مىگفت:
1. بنام خدا، براى خدا، و در راه خدا بجنگيد.
2. به دين و زير پرچم رسول خدا مبارزه نماييد.
3. در جنگ غلو و زياده روى نكنيد.
4. بدن كسى را مثله ننماييد.
5. از مكر و حيله استفاده ننماييد.
6. اقشار آسيب پذير مثل پير مردان، زنان و بچهها را
نكشيد.
7. از قطع درختان مگر موقع ضرورت اجتناب كنيد.
8. آب آشاميدنى دشمن را مسموم نسازيد.
9. قبل از دعوت به اسلام و اتمام حجت كسى را نكشيد.
10. موقع جنگ نخلستانها را نسوزانيد و به آب مبنديد.
11. درختهاى ميوه دار و مثمر ثمر را قطع نكنيد.
12. در جنگ چهار پايان حلال گوشت را پى نكنيد.
13. وقتى با دشمن رو برو شديد به يكى از سه چيز دعوت
كنيد اگر پذيرفتند شماهم قبول نماييد.
الف. به اسلام دعوت كنيد اگر قبول كردند شماهم
بپذيريد.
ب. از آنها بخواهيد كه در راه خدا كوچ كنند اگر اسلام
را پذيرفتند ولى هجرت نكردند كار شان نداشته باشيد
آنها مثل اعرابى خواهند بود كه از غنيمت بهرهمند
نمىشوند.
ج. اگر مسلمان نشدند و كوچ هم نكردند بايد جزيه بدهند،
اگر زير بار جزيه رفتند از كشتن آنها امتناع كنيد.
اگر يكى از اين شروط را قبول نكردند از خدا كمك
بخواهيد و با آنها جهاد نماييد. «قَالَ الصادق%:
كَانَ رَسُولُ اللَّهِ- إِذَا أَرَادَ أَنْ يَبْعَثَ
سَرِيَّةً دَعَاهُمْ فَأَجْلَسَهُمْ بَيْنَ يَدَيْهِ
ثُمَّ يَقُولُ سِيرُوا بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ
فِىسَبِيلِ اللَّهِ وَ عَلَى مِلَّةِ رَسُولِ اللَّهِ
لا تَغُلُّوا وَ لا تُمَثِّلُوا وَ لا تَغْدِرُوا وَ
لا تَقْتُلُوا شَيْخاً فَانِياً وَ لا صَبِيّاً وَ لا
امْرَأَةً وَ لا تَقْطَعُواشَجَراً إِلا أَنْ
تُضْطَرُّوا إِلَيْهَا وَ أَيُّمَا رَجُلٍ مِنْ
أَدْنَى الْمُسْلِمِينَ أَوْ أَفْضَلِهِمْ نَظَرَ
إِلَى رَجُلٍ مِنَ الْمُشْرِكِينَ فَهُوَ جَارٌ حَتَّى
يَسْمَعَكَلامَ اللَّهِ فَإِنْ تَبِعَكُمْ
فَأَخُوكُمْ فِي الدِّينِ وَ إِنْ أَبَى فَأَبْلِغُوهُ
مَأْمَنَهُ وَ اسْتَعِينُوا بِاللَّهِ عَلَيْهِ و عَنْ
أَبِى عَبْدِ اللَّهِ% قَالَ قَالَ
أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ% نَهَى رَسُولُ اللَّهِ- أَنْ
يُلْقَى السَّمُّ فِى بِلادِ الْمُشْرِكِينَ».[29]
15. دعاى نصف شب
أم سلمه گويد: شبى از خواب بيدار شدم حضرت را در بستر
نديدم، به دنبال آن رفتم ديدم در كنار ديوارى ايستاده
مىگويد: خدايا چيزهاى شايستهاى كه به من دادهاى
هيچ وقت از من مگير. و مرا يك آن به خودم وامگذار.
خدايا دشمنان و حسودان را هيچ وقت بر من پيروز مگردان.
خدايا مرا به سوى بديهاى كه از آن نجاتم دادهاى هيچ
وقت بر مگردان. «اللهم لا تنزع منّى صالح ما أعطيتنّى
أبدا اللهم و لا تكلنى إلى نفسّى طرفة عين أبدا اللهم
لا تشمت بّى عدوا و لا حاسداأبدا اللهم لا تردنّى فّى
سوء استنقذتنى منه أبدا».[30]
16. آزاد گذاشتن انصار در حق انتخاب
در تفسير قمى آمده كه وقتى غنايم بنى نضير به دست
افتاد جهت تقسيم آن انصار را بين يكى از دو چيز آزاد
گذاشت.
1. غنايم بين مهاجرين و انصار تقسيم گردد.
2. به مهاجرين داده شود و آنها از خانههاى انصار
بيرون رفته خود متكفل معاش زندگى گردند.
انصار دوم را پذيرفتند. حضرت غنايم را بين مهاجرين
تقسيم و به آنها امر كرد ديگر مزاحم آسايش انصار
نگردند.
شيخ طبرسى در مجمع البيان مىنويسد: انصار گفتند:
غنايم را به ايشان مىدهيم و از اموال خود باز به
آنهامى پردازيم.[31] خداوند در حق شان اين آيه ذيل
را نازل فرمود كه مىفرمايد: ]وَ الَّذِينَ تَبَوَّءُو
الدَّارَ وَ الايمَنَ مِن قَبْلِهِمْ يحُِبُّونَ مَنْ
هَاجَرَ إِلَيهِْمْ وَ لا يجَِدُونَ فىِ صُدُورِهِمْ
حَاجَةً مِّمَّا أُوتُواْ وَ يُؤْثِرُونَ عَلىَ
أَنفُسِهِمْ وَ لَوْ كاَنَ بهِِمْ خَصَاصَةٌ وَ مَن
يُوقَشُحَّ نَفْسِهِ فَأُوْلَئكَ هُمُ
الْمُفْلِحُونَ./ الحشر، 9[ يعنى براى كسانى است كه در
اين سرا (سرزمين مدينه) و در سراى ايمان پيش از
مهاجران مسكن گزيدند و كسانى را كه به سويشان هجرت
كنند دوست مىدارند، و در دل خود نيازى به آنچه به
مهاجران داده شده احساس نمىكنند و آنها را بر خود
مقدّم مىدارند هر چند خودشان بسيار نيازمند باشند
كسانى كه از بخل و حرص نفس خويش باز داشته شدهاند
رستگارانند!.
17. پنج خصلت برتر
امام صادق% از امام على% نقل مىكند كه رسول اللّه-
فرمود: پنج خصلت است كه تا آخر عمر ترك نخواهم كرد تا
بعد از من سنت گردد:
1. با غلامان طعام خوردن.
2. سوار شدن بر الاغ بدون پالان.
3. كفشم را با دست خود وصله كردن.
4. پوشيدن لباس پشمى.
5. سلام كردن به اطفال تا اين كه همه آن سنت شود و
مردم به آن عمل كنند. «قال رسول الله- خمس لست بتاركهن
حتىالممات لباس الصوف و ركوبىّ الحمار مؤكفا و أكلىّ
مع العبيد و خصفىّ النعل بيدىّ و تسليمىّ على الصبيان
لتكون سنةمن بعدىّ».[32] و در وسايل الشيعه آمده: غذا
خوردن با بردگان بر روي زمين، سوار شدن بر الاغ بدون
روپوش، دوشيدن بز با دست خود، لباس پشمين پوشيدن و
سلام كردن به كودكان. «قَالَ- خَمْسٌ لا أَدَعُهُنَّ
حَتَّى الْمَمَاتِ الأَكْلُ عَلَى الْحَضِيضِ مَعَ
الْعَبْدِ وَ رُكُوبِيَ الْحِمَارَ مُؤْكَفاً وَ
حَلْبِيَ الْعَنْزَ بِيَدِي وَ لُبْسِيَ الصُّوفَ وَ
التَّسْلِيمُ عَلَى الصِّبْيَانِ»[33]
18. خريدن لباس پيامبر-
در خصال صدوق آمده است كه روزى 12 درهم به پيامبر-
رسيد. آن را به حضرت على% داد كه برايش لباسى بخرد،
حضرت على% پول را گرفته به بازار رفت و پيراهنى به
همان مبلغ خريد و خدمت حضرت ختم مرتبت- تقديم داشت.
حضرت رسول نگاهى به پيراهن انداخت و گفت كاش لباس
ارزانتر خريده بودى. ممكن است صاحب آن معامله را فسخ
كند؟ على% به مغازه رفت و فرمود: حضرت نبوى از لباس
خوشش نيامده است، پول را گرفت و لباس را پس داد.
به اتفاق هم رفتند كه لباسى ارزانتر بخرند، ديد كنيزى
سر راه شان گريه مىكند. پرسيد چرا گريه مىكنى؟ گفت:
چهار درهم اربابم برايم داده بود تا چيزى بخرم آن را
گم كردهام. پيامبر- مبلغ چهار درهم به او داد. رفت
لباس چهار درهمىخريد، وقتى بر گشت به سائلى بر خوردند
كه مىگويد: لباس ندارد حضرت لباس خود را به او داد.
رفت لباس ديگرى خريد وقتى مراجعت به كنيز بر خورد كه
باز گريان است پرسيد چرا گريه مىكنى گفت: دير كردم
مىترسم اربابم مرا كتك بزند. حضرت به اتفاق او رفت
به شفاعت كنيز. وقتى نزديك درب منزل رسيد بلند سلام
داد اما جوابى نشنيد، باز سلام داد باز سكوت بود، در
مرتبه سوم سلام داد جواب آمد «و عليك السلام يا رسول
اللّه».
حضرت به داخل خانه رفت و خواهش كرد كه كنيز را ببخشد،
وى به گل روى پيامبر- او را آزاد كرد. حضرت پرسيد چرا
اول جواب سلام را ندادى، صاحب خانه گفت: دوست داشتم
صداى شما را مكرر بشنوم. بعد رسول خدا فرمود: چه پول
بابركتى بود اين 12 درهم كه پيامبر را پوشاند كنيزى را
آزاد كرد و سائلى را مستور ساخت.[34]
19. نحوه بيعت گرفتن از زنان
بعد از فتح مكه يكى از موضوعات مطرح بيعت زنان بود كه
بايد با رسول اللّه- انجام مىشد. از آنجا كه زنان آن
دوره بقاياى عصر جاهليت عرب بودند گرفتار فحشاء،
آلوده به گناه و سروضع غير قابل قبول براى اسلام
داشتند و بايد اصلاح مىشد. بيعت كردن آنان را مقيد به
رعايت قوانين و مقررات وضعيه اسلامى مىكرد.
تدبيرى كه حضرت رسول خدا- انديشيد اين بود كه ظرفى را
پر از آب نمود و مقدار عطر در آن ريختند، دست خود را
داخل ظرف برده آيه 12 از سوره ممتحنه را تلاوت فرمود و
دست خود را كشيد.
آيه شروط زير را براى زنان الزام مىكرد.
1. براى خدا شريك قايل نشوند.
2. خيانت نه نمايند.
3. به دنبال فحشاء نروند.
4. فرزندان خود را نكشند.
5. فرزندان ديگران را به شوهر خود نسبت ندهند.
6. در كارهاى خير با رسول خدا مخالفت نكنند.
آنگاه فرمود : دست خود را داخل ظرف نمايند و بيرون
كشند. زنان هم طبق فرمايش رسول اللّه- عمل كردند و
بيعت آنها بدين گونه رسمى گرديد.[35] قال اللّه
تبارك و تعالى ]يَأَيهَُّا النَّبىُِّ إِذَا جَاءَكَ
الْمُؤْمِنَتُ يُبَايِعْنَكَ عَلىَ أَن لا يُشْرِكْنَ
بِاللَّهِ شَيًْا وَ لا يَسْرِقْنَ وَ لا يَزْنِينَ وَ
لا يَقْتُلْنَ أَوْلَدَهُنَّ وَ لا يَأْتِينَ
بِبُهْتَنٍ يَفْترَِينَهُ بَينَْ أَيْدِيهِنَّ وَ
أَرْجُلِهِنَّ وَ لا يَعْصِينَكَ فىِ
مَعْرُوفٍفَبَايِعْهُنَّ وَ اسْتَغْفِرْ لهَُنَّ
اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ (الممتحنه /
12[. يعنى اى پيامبر! هنگامى كه زنان مؤمن نزد تو آيند
و با تو بيعت كنند كه چيزى را شريك خدا قرار ندهند،
دزدى و زنا نكنند، فرزندان خود را نكشند، تهمت و
افترايى پيش دست و پاىخود نياورند و در هيچ كار
شايستهاى مخالفت فرمان تو نكنند، با آنها بيعت كن و
براى آنان از درگاه خداوند آمرزش بطلب كه خداوند
آمرزنده و مهربان است!.
20. حكم تخريب مسجد ضرار
در قبا جمعى از منافقين دورهم جمع شدند و فعاليتهاى
غير قانونى خود را خواستند در پوشش دين به فرجام
برسانند. آن مسجدى را به بهانهاى اين كه در فصل گرما
و سرما و شبهاى تار پير مردان نمىتوانند به مسجد
جامع بيروند بنا كردند. موقع كه رسول خدا- به تبوك
مىرفت از حضرت خواهش كردند كه بيايد در آنجا نمازى
بخوانند و مسجد را رسماً افتتاح فرمايند.
حضرت نبوى فرمود: من مسافر هستم موقع برگشت اگر خدا
كرد زنده ماندم مىآيم، وقتى حضرت از تبوك برگشت در«ذى
اوان» كه فاصله كمى با قبا داشت خبر تكميل بناى مسجد
به ايشان رسيد. حضرت مالك بن الدخثم و معن بن عدى يا
عاصم بن عدى را مأموريت داد و فرمود: مسجدى را كه اهل
آن ظالم هستند ويران كنند و بسوزانند. آن دو بهسرعت
در پى مأموريت رفته در حالى كه منافقين جمع بودند آن
را در كام آتش داده و طعمه حريق ساختند و منافقين هم
ناچار پا به فرار گذاشتند.
قرآن كريم مىفرمايد: ]وَ الَّذِينَ اتخََّذُواْ
مَسْجِدًا ضِرَارًا وَ كُفْرًا وَ تَفْرِيقَا بَينَْ
الْمُؤْمِنِينَ وَ إِرْصَادًا لِّمَنْ حَارَبَ اللَّهَ
وَ رَسُولَهُ مِنقَبْلُ وَ لَيَحْلِفُنَّ إِنْ
أَرَدْنَا إِلا الْحُسْنىَ وَ اللَّهُ يَشهَْدُ
إِنهَُّمْ لَكَذِبُونَ/ التوبه، 107[. يعنى: گروهى
ديگر از آنها كسانى هستند كه مسجدى ساختند براى زيان
(به مسلمانان)، و (تقويت) كفر، و تفرقه افكنى ميان
مؤمنان، و كمينگاه براى كسى كه از پيش با خدا و
پيامبرش مبارزه كرده بود آنها سوگند ياد مىكنند كه:
(جز نيكى )و خدمت،( نظرى نداشتهايم)! امّا خداوند
گواهى مىدهد كه آنها دروغگو هستند![36]
21. نرم كردن دل تازه مسلمانها
پس از مرا جعت رسول خدا- از محاصره طايف و استرداد
اسراء به هوازن نوبت تقسيم غنايم رسيد، جماعتى از
سران مشركين مكه كه تازه مسلمان بودند در جنگ حنين و
محاصره طايف شركت داشتند.
گروهى از مردم به دنبال پيامبر- راه مىافتادند و
مىگفتند: غنايم را تقسيم كنيد و سهم ما را بدهيد تا
جاى كه رداء از دوش حضرت افتاد. پيامبر- فرمود: رداء
مرا بدهيد قسم به خدا اگر به تعداد درختان تهامه شتر و
گوسفند داشته باشيد ميان تان تقسيم مىكنم. شما مرا تا
به حال بخيل، ترسو و دروغگو نيافتهايد سهم من يك پنچم
اين غنايم است هر كسهر چه بر داشته بياورد حتى اگر يك
سوزن جوال دوز باشد به غنايم خيانت نكنيد خيانت در
غنايم عار و آتش براى اهلش در قيامت دارد.
سيره نويسان مىگويند: مردى يك دسته نخ مويى بر داشته
بود تا پالان شتر خود را درست كند با شنيدن حرف
پيامبر- مسترد كرد و عقيل يك جوال دوز گرفته بود پس
آورد پيامبر- همه آن اموال را بين مهاجرين تازه مسلمان
مكه تقسيمكرد تا دل آنها نسبت به اسلام نرم و علاقه
شان به دين زيادتر گردد.
عباس بن مرداس از پيامبر- گله كرد كه مرا كم دادهاى و
شعرى هم خواند حضرت فرمود: او را ببريد و زبانش را
كوتاه كنيد به دستور حضرت مال ديگرى به دادند تا راضى
گرديد.[37]
22. امتنان بر انصار
رسول خدا وقتى غنايم حنين را تقسيم كرد به انصار هيچ
چيزى نداد. آنها گلهمند شده زبان به اعتراض گشودند
تاجاى كه حسان بن ثابت شعرى گفت و ديگران گفتند: رسول
خدا قوم خود را ديد ما را از ياد برد.
زمزمه كمى اوج گرفت ناچار سعد بن عباده خدمت رسول خدا-
رسيد و مراتب نگرانى انصار را به اطلاع حضرت رساند.
رسول خدا- از سعد پرسيد: تو چه فكرى مىكنى؟ وى گفت:
من هم يكى از آنان هستم. آن گاه رسول خدا- دستور داد
كه در فلان جا انصار را جمع كند و به حضرت خبر دهد.
وى مردم را جمع كرده به رسول خدا- گفت جماعت در انتظار
شما است. پيامبر- در برابر آنها قرار گرفت بعد از حمد
و ثناى الهى فرمود، اين چه حرف و گلهاى است كه
مىكنيد؟! آيا وقتى من نزد شما آمدم گمراه نبوديد،
خداوند بهوسيله من شما را هدايت كرد. آيا فقير نبوديد
خداوند به وسيله من شما را غنى ساخت؟ آيا با هم دشمن
نبوديد وخداوند توسط من شما را دوست گرداند؟
آنها حرفهاى رسول خدا- را تأييد كردند كه بلى چنين
است كه شما مىفرماييد خدا و رسول او بر ما منت گذاشت
و برترى داد.
آن گاه پيامبر- از آنها پرسيد: كه چرا سخن نمىگوييد؟
منظور پيامبر- اين بود كه انصار بگويند: و اگر
مىگفتند: درست هم بود كه تو وقتى به سوى ما آمدى از
طرف قوم خود تكذيب شده بودى ما تصديقت كرديم، متروك
بودى ما يارىات كرديم، بى پناه بودى ما پناهت داديم،
غريب بودى ما تو را مثل خود ساختيم. ولى انصار چيزى
بيش از كلام قبلىنگفتند.
اى جماعت انصار براى همين مال بى مقدار دنيا كه من
براى جلب مردم به اسلام به آنها دادهام ناراحت شديد
درحال كه من شما را به اسلام تان واگذار كردهام؟ آيا
شادمان نيستيد كه آنها گوسفند و شتر خانههاى خود
ببرند و شما بارسول خدا به منازل خود مراجعت كنيد؟ قسم
به خداى كه جان محمد در دست اوست اگر مسأله هجرت نبود
من يكى از شماها بودم. اگر مردم به راهى بروند و
انصار به راهى ديگر من راهى را خواهم رفت كه انصار
انتخاب كردهاند.
مردم با شنيده اين سخنان چنان به وجد آمدند كه از شدّت
گريه ريشهاى شان تر شد و گفتند: خوش حاليم كه رسول
خدا سهم ماشده است و متفرق شدند.[38]
23. برخى از اوصاف پيامبر-
أنس بن مالك مىگويد: پيامبر- روى زمين مىنشست، روى
زمين غذا مىخورد، دعوت بزرگان را مىپذيرفت، بهعيادت
مريض مىرفت، به تشيع جنازه حاضر مىشد، بر دراز گوش
سوار مىگرديد.
حمزة بن عبداللّه مىگويد: پيامبر- ويژگىهاى داشت كه
در ستمكاران يافت نمىشد، هر كس او را دعوت مىكرد
اجابت مىنمود، خودش صدقه را به دست سائل مىداد، به
كسى سفارش نمىكرد آب وضوى او را حاضر كند، بلكه خودش
آماده مىكرد و براى نماز مىايستاد.
أنس بن مالك مىگويد: از بعض زنهاى پيامبر- رفتار آن
حضرت در خفا سؤال شد، بعضى شان گفتند حضرت گوشت
نمىخورد بعض ديگر گفتند بر روى توشك نمىخوابيد و
بعض ديگر گفتند: روزه مىگرفت ولى افطار نمىفرمود.
جابر بن سمرة مىگويد: بيش از صد بار حضور رسول خدا-
نشسته بودم اصحاب آن حضرت شعرهاى از دوران جاهليت در
مسجد مىخواندن و چيزىهاى تعريف مىكردند پيامبر- فقط
تبسم مىنمود. همچنين مىفرمود: هيچ كسى را نديدم كه
بيشتر از رسول خدا تبسم كرده باشد.
از ابن عمر نقل شده كه گفت: هيچ كسى را سخاوتمندتر،
شجاعتر، نورانىتر از رسول خدا نيافتم. أنس بن مالك
مىگويد: شجاعترين مردم، خوش گلترين مردم و با جود
ترين مردم رسول خدا بود. أبن مسعود مىگويد: رسول خدا
مىفرمود: خداوندا همان گونه كه ظاهر مرا نيكو آفريدى،
باطن مرا نيز نيكو گردان.
از ابن عباس و عايشه نقل شده است كه مىگفتند: عادت
رسول خدا اين بود كه وقتى ماه رمضان مىآمد تمام أسراء
را آزاد مىكرد و تمام سائلان را اطعام مىنمود.
اسماعيل بن عياش مىگويد: رسول خدا صابرترين مردم در
مقابل آزار آنها بود.
أنس بن مالك مىگويد: ده سال همنشين رسول خدا بودم،
تمام عطرها را بوييدم، اما عطر رسول خدا چيزى ديگرى
بود. وقتى يكى از اصحاب به ديدن حضرت مىآمدند با او
مىايستاد، تا وى نمىنشتست حضرت هم نمىنشست وقتى
يكى از اصحاب به ديدارش مىآمد دست خود را به سوى او
دراز مىكرد تا طرف دست خود را نمىكشيدحضرت هم دست
خود را نمىكشيد.
جابر مىگويد: حضرت موقع راه رفتن التفات نمىكرد چه
بسا رداء او به درخت يا چيزى گير مىكرد توجه
نمىنمود.
اسحاق بن عيسى در حديثى از پدرش نقل مىكند كه گفت:
نديدم رسول خدا را كه لميده غذا بخورد. از ابن جحفه
نيزهمين مضمون روايت شده است.
أنس بن مالك مىگويد: پيامبر- مرا به دنبال حاجتى
فرستاد، من بچهها را ديدم پيش آنها نشسته بودم كه
پيامبر- آمد و به بچهها سلام كرد.
روايتهاى زيادى نقل شده كه پيامبر- هديه را مىپذيرفت
اما صدقه را قبول نمىكرد. يا هديه را مىپذيرفت
ولىصدقه را نمىخورد. حبيب بن عبيد الرجى مىگويد:
وقتى چيزى به حضرت داده مىشد مىپرسيدكه هديه است يا
صدقه؟ اگر مىگفتند: صدقه است نمىخورد و اگر
مىگفتند: هديه است مىخورد.
از سمرة بن جندب نقل شده كه رسول خدا سفارش مىكرد به
پوشيدن لباس سفيد كه تا وقتى زندهايد سفيد بپوشيد
وقتى مرديد با پارچهاى سفيد كفن كنيد كه لباس سفيد از
بهترين لباسها است.[39]
24. ره آورد بعثت پيامبر-
اميرالمؤمنين% مىفرمايد: «فَقَاتَلَ بِمَنْ أَطَاعَهُ
مَنْ عَصَاهُ يَسُوقُهُمْ إِلَى مَنْجَاتِهِمْ وَ
يُبَادِرُ بِهِمُ السَّاعَةَ أَنْ تَنْزِلَ بِهِمْ
يَحْسِرُالْحَسِيرُ وَ يَقِفُ الْكَسِيرُ فَيُقِيمُ
عَلَيْهِ حَتَّى يُلْحِقَهُ غَايَتَهُ إِلا هَالِكاً
لا خَيْرَ فِيهِ حَتَّى أَرَاهُمْ مَنْجَاتَهُمْ وَ
بَوَّأَهُمْ مَحَلَّتَهُمْفَاسْتَدَارَتْ رَحَاهُمْ
وَ اسْتَقَامَتْ قَنَاتُهُمْ وَ ايْمُ اللَّهِ لَقَدْ
كُنْتُ مِنْ سَاقَتِهَا حَتَّى تَوَلَّتْ
بِحَذَافِيرِهَا وَ اسْتَوْسَقَتْ فِى قِيَادِهَا
مَاضَعُفْتُ وَ لا جَبُنْتُ وَ لا خُنْتُ وَ لا
وَهَنْتُ».[40]
پس از ستايش پروردگار، همانا خداوند سبحان، حضرت
محمّد- را مبعوث فرمود، در روزگارانى كه عرب كتابى
نخوانده و ادّعاى وحى و پيامبرى نداشت. پيامبر اسلام-
با يارانش به مبارزه با مخالفان پرداخت تا آنان را به
سر منزل نجات كشاند، و پيش از آن كه مرگشان فرا رسد
آنان را به رستگارى رساند. با خستگان مدارا كرد، و
شكسته حالان را زيربال گرفت تا همه را به راه راست
هدايت فرمود، جز آنان كه راه گمراهى پيمودند. و در
آنها خيرى نبود. همه را نجاتداد، و در جايگاه مناسب
رستگارى، استقرارشان بخشيد، تا آن كه آسياب زندگى آنان
به چرخش در آمد، و نيزهشان تيزشد. به خدا سوگند من در
دنباله آن سپاه بودم، تا باطل شكست خورد و عقب نشست، و
همه رهبرى اسلام رافرمانبردار شدند، در اين راه هرگز
ناتوان نشدم، و نترسيدم، و خيانت نكردم، و سستى در من
راه نيافت.
باز مىفرمايد: «حَتَّى بَعَثَ اللَّهُ مُحَمَّداً-
شَهِيداً وَ بَشِيراً وَ نَذِيراً خَيْرَ الْبَرِيَّةِ
طِفْلًا وَ أَنْجَبَهَا كَهْلًا وَ أَطْهَرَ
الْمُطَهَّرِينَ شِيمَةً وَأَجْوَدَ
الْمُسْتَمْطَرِينَ دِيمَةً».[41] تا اينكه خدا محمّد-
را برانگيخت، گواهى دهنده، بشارت دهنده، هشدار دهنده.
پيامبرى كه بهترين آفريدگان در خردسالى، و در سنّ پيرى
نجيبترين و بزرگوارترين مردم بود، اخلاقش از همه
پاكانپاكتر و باران كرمش از هر چيزى با دوامتر
بود.[42]
در جاى ديگر مىگويد: «طَبِيبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّهِ
قَدْ أَحْكَمَ مَرَاهِمَهُ وَ أَحْمَى مَوَاسِمَهُ
يَضَعُ ذَلِكَ حَيْثُ الْحَاجَةُ إِلَيْهِ مِنْ
قُلُوبٍعُمْيٍ وَ آذَانٍ صُمٍّ وَ أَلْسِنَةٍ بُكْمٍ
مُتَتَبِّعٌ بِدَوَائِهِ مَوَاضِعَ الْغَفْلَةِ- وَ
مَوَاطِنَ الْحَيْرَةِ لَمْ يَسْتَضِيئُوا بِأَضْوَاءِ
الْحِكْمَة».[43] پيامبر- طبيبى است كه براى درمان
بيماران سيّار است. مرهمهاى شفا بخش او آماده، و
ابزار داغ كردن زخمها راگداخته. براى شفاى قلبهاى
كور و گوشهاى ناشنوا و زبانهاى لال، آماده، و با
داروى خود در پى يافتن بيمارانفراموش شده و سرگردان
است.[44]
25. پارسايى پيامبر-
اميرالمؤمنين% مىگويد: «قَدْ حَقَّرَ الدُّنْيَا وَ
صَغَّرَهَا وَ أَهْوَنَ بِهَا وَ هَوَّنَهَا وَ عَلِمَ
أَنَّ اللَّهَ زَوَاهَا عَنْهُ اخْتِيَاراً وَ
بَسَطَهَا لِغَيْرِهِاحْتِقَاراً فَأَعْرَضَ عَنِ
الدُّنْيَا بِقَلْبِهِ وَ أَمَاتَ ذِكْرَهَا عَنْ
نَفْسِهِ وَ أَحَبَّ أَنْ تَغِيبَ زِينَتُهَا عَنْ
عَيْنِهِ لِكَيْلا يَتَّخِذَ مِنْهَا رِيَاشاً أَوْ
يَرْجُوَفِيهَا مَقَاماً بَلَّغَ عَنْ رَبِّهِ
مُعْذِراً وَ نَصَحَ لأُمَّتِهِ مُنْذِراً وَ دَعَا
إِلَى الْجَنَّةِ مُبَشِّراً وَ خَوَّفَ مِنَ النَّارِ
مُحَذِّرا».[45] پيامبر- دنيا را كوچك شمرد و در چشم
ديگران آن را ناچيز جلوه داد. آن را خوار مىشمرد و در
نزد ديگران خوار و بىمقدار معرّفى فرمود. و مىدانست
كه خداوند براى احترام به ارزش او دنيا را از او دور
ساخت و آن را براى ناچيزبودنش به ديگران بخشيد.
پيامبر- از جان و دل به دنيا پشت كرد، و ياد آن را در
دلش ميراند. دوست مىداشت كهزينتهاى دنيا از چشم او
دور نگهداشته شود، تا از آن لباس فاخرى تهيّه نسازد،
يا اقامت در آن را آرزو نكند، و براىتبليغ احكامى كه
قطع كننده عذرهاست تلاش كرد، و امّت اسلامى را با
هشدارهاى لازم نصيحت كرد، و با بشارتهامردم را به سوى
بهشت فراخواند، و از آتش جهنّم پرهيز داد.[46]
26. جهاد در راه خدا
حضرت على% مىفرمايد: «وَ جَاهَدَ فِى اللَّهِ
أَعْدَاءَهُ غَيْرَ وَاهِنٍ وَ لا مُعَذِّرٍ إِمَامُ
مَنِ اتَّقَى وَ بَصَرُ مَنِ اهْتَدَى مِنْهَا وَ
لَوْتَعْلَمُونَ مَا أَعْلَمُ مِمَّا طُوِىَ عَنْكُمْ
غَيْبُهُ إِذاً لَخَرَجْتُمْ إِلَى الصُّعُدَاتِ
تَبْكُونَ عَلَى أَعْمَالِكُمْ وَ تَلْتَدِمُونَ عَلَى
أَنْفُسِكُمْ وَ لَتَرَكْتُمْأَمْوَالَكُمْ لا
حَارِسَ لَهَا- وَ لا خَالِفَ عَلَيْهَا وَ لَهَمَّتْ
كُلَّ امْرِئٍ مِنْكُمْ نَفْسُهُ لا يَلْتَفِتُ إِلَى
غَيْرِهَا». پيامبر- بدون سستى و كوتاهى، رسالت
پروردگارش را رسانيد، و در راه خدا با دشمنانش بدون
عذر تراشى جنگيد.پيامبر- پيشواى پرهيزكاران، و روشنى
بخش چشم هدايت شدگان است.[47]
27. وصف ياران جهادگر پيامبر-
حضرت على% مىفرمايد: «فَلَقَدْ كُنَّا مَعَ رَسُولِ
اللَّهِ- وَ إِنَّ الْقَتْلَ لَيَدُورُ عَلَى الآْباءِ
وَ الأَبْنَاءِ وَ الإِخْوَانِ وَ الْقَرَابَاتِ فَمَا
نَزْدَادُعَلَى كُلِّ مُصِيبَةٍ وَ شِدَّةٍ إِلا
إِيمَاناً وَ مُضِيّاً عَلَى الْحَقِّ وَ تَسْلِيماً
لِلأَمْرِ وَ صَبْراً عَلَى مَضَضِ الْجِرَاح». ما با
پيامبر- بوديم، وهمانا جنگ و كشتار گرداگرد پدران،
فرزندان، برادران و خويشاوندان ما دور مىزد، امّا از
وارد شدن هر مصيبت وشدّتى جز بر ايمان خود
نمىافزوديم، و بيشتر در پيمودن راه حق، و تسليم بودن
برابر اوامر الهى، و شكيبايى بر دردجراحتهاى سوزان،
مصمّم مىشديم.[48]
28. رفتارهاى مردمى پيامبر-
در مكارم اخلاق حضرت آمده كه حضرت خود را براى ديدار
با اصحاب مىآراست، گذشته از اين كه جهت ديدار خانواده
خود را آراسته مىكرد. و مىفرمود: خداوند بندگانى را
دوست دارد كه وقتى سوى برادران خود مىرود خود را
آماده و آراسته كند. «إنّ اللّه يحب عبده إذا خرج إلى
إخوانه أن يتهيّهألهم و يتجمّل».
از ديلمى در ارشاد نقل شده حضرت را حياء و شرم مانع
نمىشد كه مايحتاج خود را از بازار بخرد و به سوى خانه
حمل كند. با غنى و فقير روبوسى مىكرد. دست خود را از
دست هيچ كسى نمىكشيد تا اين كه او بكشد. به هر كسى كه
در مقابلش قرار مىگرفت سلام مىكرد، چه غنى مىبود
چه فقير، چه بزرگ مىبود چه كوچك، به سوى هر چيزى كه
دعوت مىشد حقير نمىشمرد و لو يك دانه خرما باشد. كم
خرج بود، طبيعت بزرگ، معاشرت زيبا داشت، گشاده رو
بود، تبسم مىكرد ولى قهقه نمىكرد، اندوهگين مىشد
ولى عبوس نمىگرديد، متواضع بود اما گمراه كننده نبود
يعنى تواضع انحرافى نداشت، بخشنده بود اسراف نمىكرد،
قلب نازك داشت، به هر مسلمانى رحم مىكرد، از روى سيرى
آروغ نمىزد يعنى هيچ وقت به حدى نمىخورد كه آروغ
بزند هيچ چيزى او را به طمع نمىكشاند.
اميرالمؤمنين% مىگويد: در يك صبح گاهى رسول خدا منزل
ما آمد ما در رخت خواب بوديم، بر ما سلام كرد، ما اكت
مانديم و خجالت كشيديم (چون در رخت خواب بوديم) دو
باره سلام كرد ما ساكت مانديم، در مرحله سوم سلام كرد
ترسيديم كه اگر جواب سلام را ندهيم حضرت برود، يعنى
هميشه عادت پيامبر- اين بود كه سه بار سلام مىكرد
اگر اجازه مىيافت مىماند و إلا بر مىگشت، لذا ما
جواب سلام را داديم و او خانه ما داخل شد.
امام صادق% مىفرمايد: رسول خدا لحظات نگاه خود را بين
اصحاب تقسيم مىكرد و نگاهش به همه يكسان بود، و
فرمود: كه هرگز پاى مبارك را جلوى ياران خود دراز
نمىكرد، وقتى با كسى رو بوسى مىكرد دست خود را رها
نمىساخت تا اين كه طرف دست خود را رها كند.
يونس شيبانى مىگويد: امام صادق% مىپرسيد: چقدر باهم
شوخى و مزاح داريد؟ گفتم: بسيار كم. فرمود: چرا زياد
انجام نمىدهيد؟ چون مزاح از نيكوترين خُلق است و تو
با اين كارت سرور و شادمانى را به برادرت مىدهى و
رسولخدا- با مردم شوخى و مزاح مىكرد و قصدش اين بود
كه خوش حال شان گرداند. از حضرت صادق% نقل شده كه
پيامبر- هميشه رو به قبله مىنشست.
در مكارم آمده است كه خانوادههاى بچههاى كوچك خود را
مىآوردند خدمت پيامبر- تا براى شان دعا كند، حضرتبه
خاطر احترام آنها بچهها را بغل مىكرد، اى بسا اتفاق
مىافتاد كه بچه بغل رسول خدا بول كند، اما حضرت كارى
نمىكرد كه بول بچه قطع شود بلكه اجازه مىداد تا قضاى
حاجت كامل گردد، بعد در حق او دعا مىفرمود، يا نامى
برايش انتخاب مىكرد و موجب شادمانى خانواده بچه
مىگرديد، ديده نشده كه حضرت از بول بچه ناراحت
شدهباشد، وقتى آنها از پيش حضرت مىرفتند، پيامبر-
لباس خود را مىشست. ابن طاوس در اقبال مىگويد:
پيامبر- پس از طلوع خورشيد از منزل خارج مىگرديد. در
كتاب غوالى نقل شده كه پيامبر- كراهت داشت از اين كه
;كسي به پيشگاه او ايستاد شود، لذا وقتى مىآمد كسى
جلوى او ايستاد نمىشد، اما وقتى مىايستاد ديگران هم
ايستاد مىشدند تا حضرت داخل منزل خود مىگرديد.[49]
شيخ صدوق از وجود مقدس ثامنالحجج و ايشان از پدران
خود نقل ميكند كه فرمودند: يكي از روشهاي عملي
پيامبر- در زندگي اين بود كه اهل فضل و دانش را همه
وقت به حضور ميپذيرفت و به آنها به ميزان ظرفيت،
دانش و بينشي كه در دين داشتند احترام ميگذاشت.(بعضي
را به يك حاجت، بعضي را به دو حاجت و بعضي را بيشتر)
پيامبرخدا- به رسيدگي حوايج اهل فضل ميپرداخت و آنان
را به رفع عيوب و اصلاح نقايص خود وادار مينمود. در
باره امت از آنان ميپرسيد، و مطالب مهم را براي شان
باز گو كرده و ميفرمود: حاضرين به غائبين برسانند و
نياز اشخاصي را كه به من دست رسي ندارند اطلاع دهند و
بدانيد كه وقتي كسي احتياجات افراد نيازمند را به حاكم
ابلاغ ميكند، خداوند قدمهاي او را روز قيامت محكم و
استوار ميسازد.
نزد پيامبر- چيزي غير از اين موارد بيان نميشد، و
حضرت غير از طرح مسايل اجتماعي چيز ديگري را از كسي
نميپذيرفت، اهل علم براي درك و تحصيل فيض، حضور حضرت
شرفياب ميگشتند و هنگام مرخص شدن، بهرهأي از علم
رسول خدا- را به همراه خود ميبردند، و با سمت
راهنمايي امت مجلس را ترك ميكردند.
و كان من سيرته في جزء الأمة إيثار أهل الفضل بإذنه و
قسمه على قدر فضلهم في الدين فمنهم ذو الحاجة و منهم
ذو الحاجتين و منهم ذو الحوائج فيتشاغل و يشغلهم فيما
أصلحهم و أصلح الأمة من مسألته عنهم و إخبارهم بالذي
ينبغي و يقول-: ليبلغ الشاهد منكم الغائب و أبلغوني
حاجة من لا يقدر على إبلاغ حاجته فإنه من أبلغ سلطانا
حاجة من لا يقدر على إبلاغها ثبت الله قدميه يوم
القيامة لا يذكر عنده إلا ذلك و لا يقبل من أحد غيره
يدخلون روادا و لا يفترقون إلا عن ذواق و يخرجون أدلة
فقهاء.[50]
منابع تحقيق
1ناصر مكارم شيرازي، تفسير نمونه، ج 24، ص 371، چاپ
اول 1374، دارالكتب الاسلاميه تهران.
2. سيد محمد حسين طباطبايى، مترجم موسوى همدانى سيد
محمد باقر، الميزان، فى التفسير القرآن، »ترجمه فارسى«
ج 19، ص 619، چاپ پنجم 1374 دفتر انتشارات اسلامى قم.
3. مصطفى السقا، ابراهيمالابيارى، عبدالحفيظ شلبى،
سيرةالنبويه لابن هشام، ج 1 - 2، جزء اول، ص 209، چاپ
1363، انتشارات ايران.
4. صبحى صالح، نهج البلاغة خ 72، ص 101، موسسة
دارالهجرة مكان چاپ قم بى تا
5. ترجمه نهجالبلاغه امام على% محمد دشتى، خ 72، ص
123، ناشر مؤسسه انتشارات مشهور، چاپ اول 1379، قم.
6. مرتضى مطهرى، مجموعه آثار 16، (سيرى در سيره نبوى)،
ص 78، چاپ چهارم 1380، انتشارات صدرا.
7. مجموعه آثار 16، »سيرى در سيره نبوى«، پيشين، ص 109
8. الحافظ ابن سعد بن منيع، سنن النبي- و ايّامه،
استخرجها، رتبها، ترجملها و ظبط متنها، عبد السلام بن
محمد بن عمر علوش، ج 1، ص 207،ح 670، طبعة الاولى 1416
هـ.ق، المكتب الاسلامى، بيروت لبنان.
9 . سيد جعفر مرتضي العاملي، الصحيح من سيره النبي
الأعظم، ج 2، ص 98، چاپ 1410هق، دارالهادي، بيروت
لبنان.
10. جعفر سبحانى، فروغ ابديت، ج 2، ص 500، چاپ 1366،
مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى قم.
11. الحافظ بن سعد بن منيع، پيشين، ج 1، ص 486، ح
1338. و فروغ ابديت، پيشين، ج 2، ص 506
12. ثقة الاسلام محمد بن يعقوب كلينى، الكافى، ج 3، ص
223، ح ،دار الكتب الإسلامية تهران، 1365 هـ.ش.
13. علامه مجلسى، بحار الأنوار، ج 21، ص 142، مؤسسة
الوفاء بيروت - لبنان، 1404 هـ.ق.
14. محمد بن عمر الواقدى، المغازى، ص 691، ج 2، الطبعة
الثانية 1376، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى قم.
15. سيره رسول اللّه- «تاريخ سياسى اسلام»، رسول
جعفريان، ج 1، ص 608، چاپ دوم 1382، انتشارات دليل ما
قم.
16. علامه محمد باقر مجلسى، حيات القلوب تاريخ پيامبر
اسلام، ج 3، ص 295، تحقيق سيد على اماميان، انتشارات
سرور، چاپ دوم 1378.
17. على بن ابراهيم بن هاشم قمى، تفسير قمى، ج 2، ص
75، مؤسسه دارالكتاب قم، 1404 هـ.ق.
18. طبرسى فضل بن حسن، مجمع البيان فّى تفسير القرآن،
ج 9، ص 390، چاپ اول 1406 ق، دار المعرفه بيروت لبنان.
19. شيخ صدوق، الخصال، ج 1، ص 272، انتشارات جامعه
مدرسين قم، 1403 هـ.ق.
20 . شيخ حر عاملى، وسائل الشيعة، ج 24، ص 256، ح
30479، مؤسسه آل البيت: قم، 1409 هـ.ق.
21. سيد هاشم محلاتى، ترجمه سيرة النبويه، ج 2، ص 334،
كتاب فروشى اسلامه، بى جا و بى تا.
22. الشيخ محمد قوام الوشنوى، حياة النبى- و سيرته، ج
3، صفحات 316، 309، 308 و 323، الطبعة اولى 1416هـ.ق،
نشر السورة قم.
23. سيد محمد حسين طباطبائى، سنن النبى-، تحقيق و
تعليق شيخ محمد هادى الفقهى، ص 118 - 117 و 124، طبعة
1419 هق، مؤسسةالانتشارات الاسلامى قم.
24. شيخ صدوق، عيون أخبار الرضا%، ج 1، ص 318،
انتشارات جهان، 1378 هـ.ق و شيخ صدوق، معاني الأخبار،
ص 82، انتشارات جامعه مدرسين قم، 1361 هـ.ش.
[1] ناصر مكارم شيرازي، تفسير نمونه، ج 24، ص 371، چاپ
اول 1374، دارالكتب الاسلاميه تهران.
[2] . همان، ج 24، ص 379
[3] . سيد محمد حسين طباطبايى، مترجم موسوى همدانى سيد
محمد باقر، الميزان، فى التفسير القرآن، »ترجمه فارسى«
ج 19، ص 619، چاپ پنجم 1374 دفتر انتشارات اسلامى قم.
[4] . مصطفى السقا، ابراهيمالابيارى، عبدالحفيظ شلبى،
سيرةالنبويه لابن هشام، ج 1 - 2، جزء اول، ص 209، چاپ
1363، انتشارات ايران.
[5] . صبحى صالح، نهج البلاغة خ 72، ص 101، موسسة
دارالهجرة مكان چاپ قم بى تا
[6] . ترجمه نهجالبلاغه امام على% محمد دشتى، خ 72،
ص 123، ناشر مؤسسه انتشارات مشهور، چاپ اول 1379، قم.
[7] . صبحىصالح، پيشين، ص 146، خ 100
[8] . محمد دشتى، پيشين، ص 187، خ 100
[9] . همان، خ 133
[10] . همان، ص 252، خ 133.
[11] . مرتضى مطهرى، مجموعه آثار 16، (سيرى در سيره
نبوى)، ص 78، چاپ چهارم 1380، انتشارات صدرا.
[12] . مجموعه آثار 16، »سيرى در سيره نبوى«، پيشين، ص
109
[13] . الحافظ ابن سعد بن منيع، سنن النبي- و ايّامه،
استخرجها، رتبها، ترجملها و ظبط متنها، عبد السلام بن
محمد بن عمر علوش، ج 1، ص 207،ح 670، طبعة الاولى 1416
هـ.ق، المكتب الاسلامى، بيروت لبنان.
[14] . همان، ج 1، ح 672 ألى 676
[15] . سيد جعفر مرتضي العاملي، الصحيح من سيره
النبي الأعظم، ج 2، ص 98، چاپ 1410هق، دارالهادي،
بيروت لبنان.
[16] . الحافظ ابن سعد بن منيع، پيشين ، ج 1، ص 451، ح
1214.
[17] . همان، ج 1، ص 452، ح 1218.
[18] . همان، ج 1، ص 489، ح 1347.
[19] . جعفر سبحانى، فروغ ابديت، ج 2، ص 500، چاپ
1366، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى قم.
[20] . الحافظ بن سعد بن منيع، پيشين، ج 1، ص 486، ح
1338. و فروغ ابديت، پيشين، ج 2، ص 506
[21] . ثقة الاسلام محمد بن يعقوب كلينى، الكافى، ج 3،
ص 223، ح ،دار الكتب الإسلامية تهران، 1365 هـ.ش.
[22] . فروغ ابديت، پيشين، ج 2، ص 506
[23] . علامه مجلسى، بحار الأنوار، ج 21، ص 142، مؤسسة
الوفاء بيروت - لبنان، 1404 هـ.ق.
[24] . ثقة الاسلام كلينى، الكافى، پيشين، ج 5، ص 43،.
[25] . ثقة الاسلام كلينى، پيشين، ج 5، ص 27.
[26] . محمد بن عمر الواقدى، المغازى، ص 691، ج 2،
الطبعة الثانية 1376، مركز انتشارات دفتر تبليغات
اسلامى قم.
[27] . سيره رسول اللّه- «تاريخ سياسى اسلام»، رسول
جعفريان، ج 1، ص 608، چاپ دوم 1382، انتشارات دليل ما
قم.
[28] . علامه محمد باقر مجلسى، حيات القلوب تاريخ
پيامبر اسلام، ج 3، ص 295، تحقيق سيد على اماميان،
انتشارات سرور، چاپ دوم 1378.
[29] . ثقة الاسلام كلين، پيشين، ج 5، ص 28
[30] . على بن ابراهيم بن هاشم قمى، تفسير قمى، ج 2، ص
75، مؤسسه دارالكتاب قم، 1404 هـ.ق.
[31] . طبرسى فضل بن حسن، مجمع البيان فّى تفسير
القرآن، ج 9، ص 390، چاپ اول 1406 ق، دار المعرفه
بيروت لبنان.
[32] . شيخ صدوق، الخصال، ج 1، ص 272، انتشارات جامعه
مدرسين قم، 1403 هـ.ق.
[33] . شيخ حر عاملى، وسائل الشيعة، ج 24، ص 256، ح
30479، مؤسسه آل البيت: قم، 1409 هـ.ق.
[34] . شيخ صدوق، الخصال،پيشين، ج 2 ص 490.
[35] . فروغ ابديت، پشين، ج 2، ص 345. چاپ 1363.
[36] . سيد هاشم محلاتى، ترجمه سيرة النبويه، ج 2، ص
334، كتاب فروشى اسلامه، بى جا و بى تا. و السيرة
النبويه ج 3-4، جزء 4، ص 174.
[37] . السيرة النبويه، پيشين، ج 3-4، جزء 4، ص 136.
[38] . همان، ج 3-4، جزء 4، ص 143.
[39] . الشيخ محمد قوام الوشنوى، حياة النبى- و سيرته،
ج 3، صفحات 316، 309، 308 و 323، الطبعة اولى
1416هـ.ق، نشر السورة قم.
[40] . نهجالبلاغه، خطبه 104.
[41] . نهجالبلاغه، خطبه، 105.
[42] . ترجمهنهجالبلاغهامامعلى%، پيشين، ص 195
[43] . نهچالبلاغه، خطبه 108.
[44] . ترجمهنهجالبلاغهامامعلى%، پيشين، ص 200.
[45] . . نهچالبلاغه، خطبه خ 109.
[46] . ترجمهنهجالبلاغهامامعلى%، پيشين، ص 210.
[47] . ترجمهنهجالبلاغهامامعلى%، پيشين، ص 226.
[48] . ترجمهنهجالبلاغهامامعلى%، پيشين، ص 234.
[49] . سيد محمد حسين طباطبائى، سنن النبى-، تحقيق و
تعليق شيخ محمد هادى الفقهى، ص 118 - 117 و 124، طبعة
1419 هق، مؤسسةالانتشارات الاسلامى قم.
[50] . شيخ صدوق، عيون أخبار الرضا%، ج 1، ص 318،
انتشارات جهان، 1378 هـ.ق و شيخ صدوق، معاني الأخبار،
ص 82، انتشارات جامعه مدرسين قم، 1361 هـ.ش.
|