فهم فمنيستي از جنس و جنسيت
يعقوب يسنا
منبع : http://www.moj.gov.af/?lang=da&p=magazines&nid=318
پيش از اينکه به اصل موضوع بپردازم، اشاره به اين امر
را لازم ميدانم که براي بررسي يک واقعيت بهتر است از
ايديولوژيهاي مورد پسند و دوست داشتني مان دست
برداريم زيرا ايديولوژي براي نپذيرفتن واقعيات و يا
شکست خوردن در برابر واقعيتهاي حيات به وجود آمده و
حقيقتي است ذهني که فرد و يا افرادي مشکلات واقعي حيات
را رويا گونه و ذهني حل کرده و سپس به نام حقيقت، براي
زيبا ساختن واقعيت بر واقعيت تحميل کرده اند با چنين
تحميل ايديولوژيک، سدي فرا راه واقعيت زندگي، و مانع
زايش پيهم واقعيت ها گرديدند. بناءً واقعيت طوري که
بايد پش ميرفت جلوش گرفته ميشود و ناگزير بايد منفجر
شود، شايد افراط گرايي فمنيسم از همين امر مستثنا
نباشد زيرا فمنيسم به مثابه جنس، واقعيتي است که وجود
داشته و وجود دارد نميتوان با شانه بالا انداختن و
ايديولوژي ساختن رد کرد. واقعيت را بايد
با واقعيت پاسخ گفت اگر بخواهيم فمنيسم را با ورق زن
کتابهاي مورد پسند و علاقه خود بررسي کنيم شايد به يک
نگرش علمي دست نزده باشيم براي اين که فمنيسم واقعيتي
است زنده که جريانش را به پيش ميکشاند و حوزه بزرگ
رفتاري و فکري زندگي کنوني را شکل و معنا ميبخشد. اگر
به سراغ نهضت فمنيستي برويم و بخواهيم پژوهش در زمينه
ارائه کنيم، کسانيکه خوشبين چونين نهضتنيستند هم
ناگزيرند به روند جاري فمنيسم رجوع کند و از
برداشتهاي سنتي، اسطورهاي و حتا ادبيات کلاسيک که در
باره زنان ارائه شده روگردان شوند، با استفاده از
مفاهيم گذشته براي پژوهش، در نهضت فمنيستي نه تنها که
چاره ساز و روشنگرانه نيست بلکه تعصب بر انگيز و مسئله
ساز ميباشد.
جنس در اساطير
اساطير هر قوم در باره جنس و آفرنيش جنس نظرهاي متفاوت
و مختلف دارد که برخي تعصب بر انگيز و برخي هم نظر نيک
در باره آفرينش تذکير و تانيث دارد. در اساطير هند از
جمله کساني که در فرقه شاکتاست و شيوا را ميپرستند به
با ورشان شيوا هم داراي خاصيت نرينگي و هم داراي خاصيت
مادينگي است و اين دونماد را مبدا و مبناي آفرنيش
ميدانند.
اساصير چين در زمينه آفرنيش زن و مرد افسانههاي متنوع
دارد اما در افسانههاي هوبئي که تاريخ نگارش آن مشخص
نيست، اسطوره آفرنيش زن و مرد چونين بيان شده که: پان-
گو، پس از زاده شدن از خاموشي و بيهودگي جهان ملول شد
و تنديس مرد و زني را از گل درست کرد تا زمين را اداره
کنند و ادارهکننده زمين باشند. هنگام که اين تنديس
گلين خشکيد، پان- گو عنصر يا نگ و ئين (روح) را در
آنان دميد که نخستين زن و مرد جهان هست شدند.(1)
در اسطوره هندي خود شيوا آميخته از تذکير و تانيث است
بناءً همين نيرو است در شيوا که به ميان آورنده مرد و
زن ميشود، اما در اسطوره چيني زن و
مرد مستقيل و جدا از هم داراي دو جنس همزمان به وجود
آمده اند برايمسئوليتي که نيازش ميرفت، يعني نگهداري و
اداره زمين. از اين اسطوره ميتوان چنين بر داشت کرد
که جنس واقعيتي است مستقيل و با هم برابر.
در اساطير مردمان بابل به ويژه در قانون حمورابي،
اسطوره آفرينش جنس مرد و زن با اسطوره هندي و به خصوص
با اسطوره پيدايش جنس چيني فرق دارد و بسا مسائل
جنسيتي نيز در اين قانون تبارز يافته که از نگرش محض
مردانه بر خوردار است. در اسطوره بابلي زن از پيکر مرد
جدا شده و همچنين صفات شيطاني را نيز به زنان نسبت
داده اند براي جنس زن جنسيت قايل شده و حد و مرزهاي
مردانهاي که توام با احساس ملکيت همراه است به زن
شخصيت جنسيتي ميبخشد که درخور پسند مردانه باشد.
مسئله جنس، در اساطير يونان نيز ناشي از برداشت مردانه
است بنابه اساطير يونان در آغاز تنها يک جنس وجود داشت
که آن مرد بود، وقتي که پرومتئوس آتش را از نزد خدايان
المپ ربود و براي انسان که همان مردان باشد آورد، مورد
غضب زيوس قرار گرفت و زيوس با اين کار پرومتوس خشمگين
شد و در صدد تنبيه و آزار مردان (انسان) بر آمد و
پرومتئوس را در کوههاي قفقاز به زنجير کشيد، عقابي را
گماشت تا هر روز جگرش را از سينه بيرون کند و سپس
يزدان المپ، زن را آفريدند و در آفرينش زن همگي ايزدان
سهم گرفتند، به همين دليل اين موجود جديد را «پاندورا»
يعني هديه همگاني نام نهادند. آتنا جامه زربفت به تن
پاندورا (زن) پوشاند و «آفروديته» دلبري را به او
آموختاند و نخستين زن عالم را به اپي متئوس برادر
پرمتوس تقديم کردند، او که مجذوب جمال پاندورا شده
بود، بر خلاف توصيه برادرش پرمتوس اين هديه را پذيرفت
و با پاندورا ازدواج کرد، پرومتئوس که تمام رنج و
مصايب را در صندوقچه فقل کرده بود تا انسان (مردان) در
زندگي رنج نبيند وليپاندورا قفل صندوقچهرا گشود و تمام
مصايب دوباره در جهان پياده شد. پرومتوس اميد را در
صندوقچه گذاشته بود بناءً تنها اميد ماند، که سلاح
انسان در برخورد با مصايب قرار گرفت.(2) بناءً در اين
اسطوره يک باور مردانه نهفته است و در ضمن مردان همه
بدبختيهاي شان را در زمين از شيطنت و ياهم اشتباه
همين جنس زنانه ميدانند. در يهوديت و مسحيت هم به
همين اشتباه زن بر ميخوريم که همگون با همين اسطوره
يوناني است.
در اساطير آريايي به ويژه در آئين زردشت به «جهيکا»
همسر اهريمن اشاره شده و اوست که اهريمن را براي دومين
يورش به جهان و هستي ميفرستد با آن که روشن نيست در
اساطير کهن آريايي که زن و مرد چگونه پيدا شد ولي در
شاهنامه نخستين انسان مرد است به نام کيومرث که به
معنا و مفاهيم گوناگون تفسير شده، از جمله پادشاه خاک
به آن گفته اند و از زن خبري نيست اين مرد، نخستين
پادشاه و نخستين انسان است. همچنين در داستانهاي
اساطيري شاهنامه از جمله در داستان سياوش و رودابه زن
مظهر شيطنت و بدکاري معرفي شده و هم چنين شيطان همانند
زن و يا به چهره زنان براي فريب مردان حضور پيدا
ميکند. در داستان اساطيري ضحاک شيطان يا اهريمن به
گونه زن پديدار ميگردد با ضحاک ميخوابد و او را به
کشتن پدرش مرداس تشويق ميکند و در شانههايش دو مار
را به وجود ميآورد. در داستان هفت خوان رستم نيز پير
جادو همانند زن زيبا براي فريب رستم پديدار ميگردد،
در سراسر شاهنامه زنانگي مفهوم دشنام را افاده ميکند
که يک مرد براي ناچيزي و دشنام دادن به مرد ديگر به
کار ميبرد. در جنگي، رستم به افراسياب ميگويد:
تو در جنگ مردان پسـند نه ايکه خود مردهاي هيچ زنده
نه اي
برو چون زنان پنبه و دوگ گيرپس پرده با دختران سوگ
گيـر
اگر چه در داستانهاي اساطيري شاهنامه صفت زنانگي هم
روشن نشده ولي اينقدر ميدانيم که هنر کاملاً مردانه
است و جنسيت اوج دارد.(3)بناءً گفته ميتوانيم که
اسطوره و اسطوره شناسي يک بيان و تفسير مردانه
پيرامون هستي است که مردان در نامگذاري و مفاهيم سازي
اساطير نقش به سزاي دارند، يعني مفاهيم جهان کهن و حتا
امروزي بيان مردانه است و با زبان مردانه ارائه شده،
اگر چه در زبان زن و مرد تفاوتي نيست ولي برداشتهاي
جنسيتي فهم متفاوت و مخصوص به جنس را القا ميکند که
تأمين کننده سلطه است زيرا تنها براي سلطه و بقاي
جنسيت زور و قدرت مطرح نيست بايد از انواع مفاهيم براي
سلطه استفاده کرد ورنه سلطه و اقتدار از بين خواهد
رفت. تامين کننده بيشترين سلطه مردانه و مردانگي بر
زنان شناخت و تفسير مردانه از جهان، هستي و انسان
ميباشد که همه چيز را تعريف ميکنند و خلاف تعريف و
شناخت شناسي شان را ناديده ميگيرند در حالي که شناخت
نميتواند معيار مطلق داشته باشد و در ضمن شناخت
ميتواند به تنوع بيانجامد. شايد پرسشي مطرح شود که
چرا زنان به تفسير و مفاهيم سازي جهان نپرداختند؟ به
اين پرسش ميتوان چنين پاسخي را پيش کرد که هميشه در
برابر زندگي مردان خودشان را در خلا تصور ميکنند و
همواره ميکوشند تا اين خلا را پر کنند، اگر دقيق شويم
مرد در عمق زندگي نسبت به زن، طفيلي است و هميشه براي
همين طفيلي بودن شان تلاش ميکنند، هر آن با ساختن
حقيقت دل خوش، کنند و برايش بجنگند در حالي که زن
حقيقت زندگي را همواره در کنار داشته که همانا زادن و
پرورش طفل ميباشد يعني خود را در عرصه هستي و حيات
بيکار و طفيلي احساس نميکنند بلکه خودشان را محافظ و
مجري حيات ميدانند از اين لحاظ کمتر ضرورت ميافتد
خلاي زندگي را براي شان با مفاهيم سازي پر کنند و با
ملکيتهاي سلطه بر انگيز دل خوش کنند(4) زناني که عقيم
هستند و يا به مرحله يائسگي ميرسند دچار يک يأس و
تفکرات مردانه ميشوند يعني خود را در خلا احساس
ميکنند ناگزير ميشوند که چون مردان به پرسازي
خلاهايي را که احساس ميکند بپردازند تا کتماني باشد
بر طفيلي بودن شان.
جنسيت در گزينه گويهاي فلسفي و ادبي
يک پژوهشگر اگر بخواهد براي نقد فمنيستي از گزينه
گوييهاي فلسفي و ادبي استفاده کند گزينه گوييهاي
بسياري را فراهم خواهد کرد که در باره حقارت زنان گفته
شده حتا خوبترين اين گزينه گوييها، بوي تعبيض دارد و
مفهوم جينستي را افاده ميکند و از واقعيت جنس در آن
خبري نيست و بيانگر فرودستي زنان است. شايد اين مقوله
ماني خيلي زيبا به نظر برسد و طرفداران نظر فمنيسم هم
از آن استفاده کند: «زدن زن ولو با شاخه گل سزاوار
نيست»(5) اگر چه در وقت و زمان گوينده اين سخن يک
نگرش اخلاقي پيش تازانة ميتواند باشد اما امروز به
ويژه از نظر فمنيسم سبب حقارت و تحقير زن اين سخن
ميتواند شود زيرا اقتدار مردانه در عقب اين مقوله
نهان است، به اين معنا که مرد اختيار دارد ولي نبايد
زن را بزند، بازهم اقتدار مردانه در اين مقوله محفوظ
است. به اين مقوله شکسپير اگر توجه کنيم بازهم اقتدار
و توانايي مردانه را ميتوان مشاهده کرد: «زنان مثل گل
سرخ هستند اگر پژمرده شوند به زودي پرپر خواهند شد»
ميتوان چنين استنباط کرد که زنان خيلي ناتوان است و
همواره به نوازش مردان نياز دارند و گرنه زندگي شان را
از دست ميدهند، شايد بهتر از اين دو مقوله در ادبيات
پيدا نتوان کرد که زن را ستوده باشد ولي اين ستايش
تأمين کننده اقتدار مردانه است همانند اين امر که به
کسي همواره از نيکي ات ياد کني و بکوشي او را مورد
احسانت قرار بدهي تا او دائم مديون تو باشد. اگر
بخواهيم سخن و مقوله اهانت آميز نسبت به زن، در ادبيات
و فلسفه بجوئيم به هزاران مقوله و گزينه گوييها خواهد
رسيد و اوراق کتاب و مقالة محافظه کاران را پر خواهند
کرد. از اين دست مقولهها در ادبيات فارسي هم خيلي
زياد است که حتا تغزل شان هم رنگ و بوي جنسيتي دارد.
اگر به گزينهگوييهاي فيلسوفان نظر اندازيم بزرگترين
فيلسوفان از روي تعصب سخن گفته اند، شوپنهار ميگويد:
«زن، حيوان بلند مو و کوتاه فکري است که براي سرگرداني
مرد آفريده شده» يا «زن، اين موجود ناقص الخلقه پهن
سرين و کوتاه پا» اين گزينه گوييها زنندهترين سخناني
است که نسبت به زنان در طول تاريخ گفته شده است و براي
يک فمنيست چنين پژوهش و گردآوري از متون با استناد و
مستدل هم اگر باشد قابل قبول نيست. يا اينکه نيچه
ميگويد: «اگر به سراغ زنان ميروي تا زيانه را از ياد
مبر.» اين چنين بر داشتهاي مغرضانه و تعصب بر انگيز
ذهن مردان را براي باور برتري شان نسبت به زنان، تقويت
خواهند کرد. بناءً اين چنين پژوهشها در باره
فمنيسم بيانگر واقعيت فمنيسم نيست و جستاري هم
نميتواند در فهم جنس و جنسيت از منظر يک فمنيست باشد.
مقولهها و سخناني که امروز حتا در مجالس و محافل
بهخاطر دفاع از نهضت فمنيسم به راه انداخته ميشود و
يا هم مراسم سمبوليک که تحت عنوان روز مادر گرفته
ميشود مفهوم جنسيت در حد بالاي در اين زمينه مطرح
است. اگر بگويم که زن اولين و آخرين فرشته آسماني است
که به زمين هديه شده، باز هم در پشت اين سخن مفهوم
مردانهاي نهان است. شايد بهترين کلمه که همان «هديه»
است مردانه باشد و اين سخن هم يک سخني است که مرد گفته
و اين هديه هم درنظرش چيزي است که براي مرد اهدا شده
است. جز اينکه ما بايد واقعيت جنس را بپذيريم و گرنه
هر نوع توصيف، ستايش و يا به باور برخي مردان حق دادن
به زنان هيچ واقعيت را در اين راستا فراهم نميتواند و
حتا باز هم باري از مفاهيم مردانه را به شانه زنان
ميگذارد، بنابراين بايد ما مردان، موجوديت زن را چنان
حس کنيم که هم ميتواند حس کند و هم احساس ميشود، در
اين مورد نيازي به مفهوم و پيش داوريهاي ذهني نداريم
بلکه با پديده عيني روبرو هستيم که فراتر از زبان،
ذهن، تصور و کلمات و لفظ است در اين صورت ذهن مان را
که آگنده از مفاهيم مردانه است خالي بايد کرد تا هستي
را چنانکه هست، بيابيم نه چنانکه به فهم در آمده است
بفهميم، زن هم از منظر مردان موضوعي است که به فهم در
آمده است و فهميده شده است و چون مفهوم يک واژهاي که
معنا و مفهوم نحسي را ارائه ميکند به زن ميپردازد،
با اين پيش در آمد که زمينه گستردهگي احساس را با فهم
ما مرتبط بسازد ميپردازيم به مفاهيم بنيادين.
جنس و جنسيت
نقد فمينيستها از جامعه شناسي رايج براي اين است که
جنسيت با فهم ايديولوژيک در روند تاريخ، غالب بر جامعه
شناسي کنوني نيز است و تا هنوز جنسيت بهعنوان تفاوتهاي
بارز مفهومي با پشتوانه متني، جامعه شناسي را همچنان
مقتدر و مردانه نگه داشته است. زيرا تحقيق در باره
جامعه مردانه است
يعني مردان از نظر خود، خودشان را بيان کرده اند و جنس
زن نيز با فهم نسبت به خودشان بيان شده، بناءً موقعيت
سياسي، فطري، اخلاقي، حقوقي، اجتماعي و فزيولوژيکي و
ادبي زنان مکتوم مانده است.
بنابراين فمنيستها انتقادهاي زير را به جامعه شناسي
وارد کرده اند:
1- کار جامعه شناسي عمدتاً تحقيق در باره مردان و تبع
آن نظريه پردازي براي مردان بوده است؛
2- يافتههاي پژوهشهاييکه فقط روي مردان انجام شده
به همهاي مردم تعميم داده ميشوند؛
3-حوزهها و مباحث مورد توجه زنان همواره ناديده گرفته
شده و بياهميت تلقي ميشوند؛
4- هرگاه زنان در تحقيق گنجانده ميشوند تصويري تحريف
شده و حاکي از پيش داوري جنسي از ايشان ارائه مي شود؛
5- جنس و جنسيت به ندرت در مطالعات جامعه شناسي،
متغييرهاي تبيينگر مهمي تلقي ميشوند.
از اين نگاه جامعه شناسي در بهترين حالت کور جنس و در
بدترين حالت جنس پرست است يعني در بهترين حالت موقعيت
زنان را در ساختار اجتماعي ناديده ميانگارند و
اهميتجنس را به منزلهاي متغيري تبيينگر کتمان
ميکند، در بدترين حالت هرنوع تجربه زندگي زنان را
عملاً تحريف ميکند. گذشته از اين سلطه مردانه و
بهرهکشي مردان از زنان را نيز ناديده گرفته و طبيعي
ميدانند فقط يک جنس را که همانا مردان است مورد پرستش
قرار ميدهد، خوبيها همه مردانه قلمداد ميگردد و
بديها زنانه پنداشته ميشود. به سخن ساده، از شنيدن
کلمة مردانگي و زنانگي چه احساسي به شما دست ميدهد؛
معلوم است که مردانگي بنا به لحن مردان صفت است و
زنانگي نفرين، اين نمونه ميتواند آشکارگر اوج جنسيت و
جنس پرستي مردانه باشد.
آن اکلي، به سال 1982م جنس پرستي موجود در جامعه شناسي
را چنين مشخص ميکند:
1- جامعه شناسي از سرچشمة خود جانبدار بوده است؛
2- جامعه شناسي عمدتاً تخصصي مردانه است
3- در نتيجة وجود «ايديولوژي جنسيت» جهان بهشکل خاصي
تصور ميشود و فرضياتي در بارة نحوة تعبير تفاوتهاي
ميان زنان و مردان شکل ميگيرد.(6)
با اين سه عامل مرتبط به هم سرچشمه يا مبنا، تخصيص و
ايديولوژي جامعه شناسي را روشن کرده، ادعا ميکند که
مشخص، جامعه شناسي دانش مملو از غرايز مردانه است که
در جريان روزگار نه بهعنوان دستاورد و ساخته انسان،
بلکه به نشان امر غريزي مسلط يک دوره در ادوار تکامل
کرده است مانند، رويکردهاي اخلاقي، قانوني، حقوقي و
فرهنگي در جامعه.
واژه جنس آن چنانکه در زبان يا در زبان عام کاربرد
دارد، از نظر انتوني گيدنز معناي مشخص ندارد بلکه مبهم
است يعني کاربرد متنوع و نا مشخص دارد. در زبان پارسي
هم اگر توجه کنيم بهچنين اشارهاي بر ميخوريم که
واژه جنس کاربرد مشخص ندارد، در اين آواخر فقط واژه
ترکيبي: عملي جنسي، علاقه جنسي و... وارد زبان پارسي
شده آنهم در ميان معدودي از اشخاص.
آنچه که در جامعه شناسي فمنيسم از جنس مطرح است به
معناي فعاليت جنسي نيست بلکه به معناي تفاوتهاي زيست
شناختي و کالبد شناختي ميان زنان و مردان است، واقعيتي
است عيني، محسوس و ملموس که در مقابل جنس مرد نه
همسان، بلکه با ارزش و واقعيت اجتماعي برابر ميايستد
يعني زن و مرد دارنده نوعيت وجود يکسان است از دو جنس،
و اين دو جنس هم از نظر فردي در مقابل هم و از نظر
جمعي و اجتماعي با هم برابرند. از اين لحاظ، جنس مرد
هيچ برتري را در زيست شناختي نسبت به جنس زن ندارد جز
تفاوت اناتومي، بناءً به باور فمنيستها برتري و برتري
طلبي مردان از واقعيت جنس ناشي نميشود، بلکه از حقايق
مفهومي- اجتماعي جنسيت در جامعه ناشي شده است که در يک
جامعه گشوده بايد از ارزش اين حقايق مفهومي کاسته شود،
حتا مردود دانسته شود تا زنان همچون مردان بتواند در
هر عرصه اجتماعي، سياسي، اقتصادي، ادبي و فرهنگي در
جامعه تشبث کند.بنابه اين برداشت ميتوان گفت که جنس
واقعيت تن شناختي دارد و جنسيت اصطلاح فرهنگي، عقيدتي،
اخلاقي، جامعه شناسي حتا در بسا حکومتها قانوني و
حقوقي است. بهسخن کوتاه هرنوع مفاهيم جنسيتي مقوله
ايديولوژيک است که در طول تاريخ از توانايي زنان
بهعنوان حربه محسوس خشن و رواني کاسته است و خودش را
در جامعه انساني همچون معرفت جا زده، در حاليکه اين
معرفت تحريف واقعيت جنس است که بهمعرفت حقيقت انگاري
جنسيت در آمده است که با آگاهي زنان اين معرفت جنسيتي
در اجتماع بايد از ميان برداشته شود.
پدرسالاري منبع جنسيت
سلطه مرد معمولاً پدرسالاري ناميده ميشود، زيرا مردان
بهعنوان سردار در خانواده برخوردار از اهميت رواني با
پشتوانه حافظه پدر سالاري است و نقش کنترلگر را نيز
دارد. ميتوان پدرسالاري را با سه مشخصة ذيل توجيه
کرد:
1- زبان از سويي ذهن و حافظه را شکل و معنا ميبخشد و
از جانبي ديگر از ذهن و حافظه ناشي ميشود، ابزار بيان
قدرت در سلطه مردانه ميگردد؛
2- خشونت، ابزار تجسم قدرت در سلطه مردانه؛
3- تقسيم کار و کنترل در آمد، ابزار تنظيم قدرت در
سلطه مردانه.
با روي کار آمدن پدرسالاري نه تنها قدرت اجتماعي تغيير
کرد بلکه کل روابط زندگي اجتماعي ديگرگون شد، تقسيم
کار بهميان آمد، اعتبار حقوقي ديگرگون شد، حيثيت
ملکيت تک بعدي و مردانه شد، در تداوم چنين روش ملکيت،
زن نيز جزءي از ملکيت شد و تقرب کرد به ابزار خودکار
توليدي بدون مزد در دستگاهي که نيروي مولد آن تنها مرد
پنداشتي بود و بس، يعني خانواده پدر سالار. بعد از اين
توانايي انتخاب زن کاهش يافت.
زيرا اين همه اعتبار مردانه سبب شد تا زن همچون جنس
خود را فراموش کند و تمام عملکرد و گفتههاي مردان را
معمول و طبيعي بپندارد. انسان موجودي است که از ذهن،
حافظه و ديدگاه ناشي ميشود، چنانکه فيلسوف بزرگ
يونان(ارسطو)- که جهان هنوز مديونش است - ميپنداشت
برده؛ برده آفريده شده است.
بردهها هم هرگز به اين فکر نميرسيدند که آنان
داراي حقوق طبيعي است که اشخاص آزاد از آن برخوردار
است زيرا حافظه بردهها ساخته و پرداخته حافظه مسلط
جامعه بود و از اين ديدگاة مسلط بر جامعه، ناشي
ميشدند. درحاليکه اين بردهها مرد بودند، پس اين امر
ميتواند دليلي باشد به کسانيکه تفاوت مرد و زن را
محض جنسيت ميداند و ميگويند که زنان چرا نميتواند
از حق شان دفاع کند؟ اگر به تاريخ نظر اندازيم اين
بردهها نبود که حقوق شان را اعاده کرد بلکه با روي
کار آمدن نظريات فلسفي و بهقدرت رسيدن طرفداران اين
ديدگاههاي فلسفي بشرگرايانه بود که بردهداري را در
جامعه نابود کرد، به اين معنا که نظر مسلط بر جامعه
ديگرگون شد. بناءً زن هم جزءي از حافظه مردانه است تا
اين حافظه ديگرگون نشود جنسيت روپوشي اخلاقي، فرهنگي
و... به واقعيت جنس خودش را تحميل خواهد کرد.
چنانکه سيمون دوبوار ميگويد: «مردان بهعلت نيروي
برتر فزيکي، يا تواناييهاي فکري خاصي بر زنان مسلط
نيستند، بلکه به اين علت بر آنها تفوق يافته اند که
پيش از بهوجود آمدن کنترل مواليد، زنان اسير ساختمان
بيولوژيکي خود بودند. بار داري پي در پي، و مراقبت
مستمر از کودکان، آنان را براي تأمين معشيت به مردان
وابسته ميکرد.»(7) بنابراين زنان چنان در سلطه مرد
جذب شدند که هرگز بهعنوان يک جنس زن که داراي
گرايشهاي مشترک انساني است بههم نميرسيدند بلکه
جزءي از سازوکار مردان بودند، حق و حقوق شان، مرگ و
حيات شان ارتباط ميگرفت به مرديکه او مربوطش ميشد.
در روند روزگار اين انتخاب زنان نبوده است که چه سان
زندگي کنند! بلکه مردان بوده که چه ساني و چگونگي
زندگي زنان را ترويج ميکرد، براي آشکار شدن اين امر
اگر از گذشته تا اکنون نظر اندازيم به واقعيت، در اين
مورد پي خواهيم برد چنانکه سينوحه پزشک مصري دوره
فرعونيان در کتاب خود، که به باور اغلب 1350 سال پيش
از ميلاد مسيح نوشته شده است، اشارهاي به لباس زنان
دارد، يعني در آن وقت اگر زني چنان لباس ميپوشيد که
کاملاً شکمش را ميپوشاند، مردان اين عمل را بر عليه
ميل رب الانواع ميدانست، همچنين براي شان بسيار عجيب
بود اگر زني در انظار شان بسيار پوشيده ظاهر ميشد.
بنابراين امروز هم با وصف همه آزاديهاي که در اروپا
وجود دارد، اين زن نيست که لباس يا وسايل ديگر را
انتخاب ميکند بلکه شرکت و کمپنيهاي غول آساي توليدي-
تجارتي مردانه است که زن را فقط در حد مصرفگر
بياراده و بيانتخاب تنزل ميدهد، پس جهان
سرمايهداري به زن آزادي مصرف را داده است در برابر
نقش اراده و انتخاب مصرف را، از زن ربوده است، او در
موقعيتي قرار ميگيرد
قرار ميگيرد که همه چيز بسيار متنوع برايش ساخته شده
بايد الزاماً مصرف آن را ولو هر چه هنگفت باشد به دوش
گيرد.
جنسيت در زبان
زبان شناسي در نظام کلي زبان به مثابه علم جايگاهي
ويژهاي دارد که بسا پهلوهاي زبان را پژوهيده است از
جمله روابط آن را با ذهن و حافظه، فرهنگ، گفتار، معناي
واژه، ادبيات و روان مشخص کرده است.
اگر بگوئيم که ما چگونه جملات را توليد و درک ميکنيم؟
پاسخ اين پرسش را دستور زبان يا زبان شناسي محض ارائه
نميتواند بلکه نياز به روان شناسي زبان پيدا ميکنيم،
بنابراين نقش قضيه ذهن و حافظه و رابطة آن با واژه و
دستور به مثابه تأثير مفهومي بيپايه نيست. اگر چه ذهن
اعتبار نيروي فرا مغزياش را از دست داده، اما قوة
يادگيري و به ياد سپاري نقش حافظه را بازي کرده در
کردار و عملکرد لفظي- زباني ما تبارز ميکند. چامسکي
در دهه 1960ميلادي با تمام توانش به نفع زبان شناسي
روان شناختي وارد عرصه شد و دستور ذهني زبان را عرضه
کرد، در ضمن اصطلاح توانش وکنش را نيز ابراز کرده و
اين دو را از هم متمايز کرد. بنابراين توان خود، دانشي
است که افراد از دستور زبان شان در ذهن دارند، در
حاليکه کنش دانش استفاده از توانش است بهگونهايکه
فرايندهاي توليد و درک جمله را بتوان متجلي ساخت. بنا
به اين ديدگاه گفتار و بهکار گيري واژهها براي افهام
و تفهيم از توانش سرچشمه ميگيرد که از ذهن (حافظه)
ناشي ميشود.(8)
زنان در مقايسه با مردان در حوزههاي مختلف زندگي
بهخاطر عدم فرصت تبارز و تشبث بيتأثير بوده اند از
جمله در زمينه واژه سازي و انباشتههاي حافظة بشري.
زبان بزرگترين تبارزش را با عنصر واژگاني و دستوري در
ادبيات نمود ميبخشد و ادبيات چهرة پرتوان هنريي فرهنگ
است، فرهنگ و ادبيات هم متأثر از مفاهيم حافظهاي بشر
است و هم تبارز دهنده آن، اما اين حافظه بشر در طول
تاريخ با نمايندگي کامل مرد قامت بر افراشته است،
بههمين لحاظ است که زن در ادبيات استعاره شده است.
تمام پيکر زن در زبان ادبي و حتا در زبان معمول و
عاميانه استعاري است اگرچه استعاره يک بحث زيبايي
شناسي در ادبيات است ولي بيانگر استبداد است،
استبداديکه از جنس پرستي مردانه در ادبيات راه يافته
و فرهنگ را تبيين کرده است. مرد در پرنوگرافي قدرت يا
سخن گفتن در مورد جنسش آزادي
دارد و زن از اين قدرت برخوردار نيست، از اين روي نقشش
در توليد واژه و تبيينهاي فرهنگي ناديده گرفته شده و
جنس او در زبان کتمان شده و در ادبيات به استعاره
تبديل شده است.
به اين زبان ادبي از متن قابوس نامه توجه کرده، تفاوت
جنسيتي را در زبان و ادبيات ملاحظه کنيد تا به نتيجه
برسيد:
«زن پاکروو پاکدين بايد و کد بانو و شوي دوست و شرمناک
و پارسا و کوتاه زبان و کوتاه دست و چيز نگهدارنده تا
نيک بود که گفته اند زن نيک عافيت زندگاني بود...»(9)
نمونهاي از زبان عاميانه، پدرم از زبان پدرش نقل
ميکند: «دختر خدايي، زن مايي» يا «عقل زن در بجلک
پاهايش است.»
منابع و مأخذ
1- آنتوني کرسيتي، اساطير چين، ترجمه باجلان فرخي، چاپ
1373 نشر گلشن، ص81.
2- انتوني کرسيتي، اساطير يونان، ترجمه باجلان فرخي،
چاپ 1373 نشر گلشن، ص 53.
3- فردوسي، شاهنامه، سازمان چاپ و انتشارات جاويدان، ص
4
4- ويل دورانت، لذات فلسفه، ترجمه عباس زرياب، چاپ
دانشجويي 1383، ص 144
5- حميد، سخنان بزرگان، نشر سمت چاپ 1372
6- جامعه شناسي زنان، ترجمه منيژه نجم عراقي، نشر ني،
1383، صص 23 و 24
7- آنتوني گيدنز، جامعه شناسي، ترجمه منوچهر صبوري،
نشر ني، چاپ پانزدهم، 1384، ص 205
8- دني استاينبرگ، روان شناسي زبان، ترجمه دکتر ارسلان
گلفام، چاپ 1381، نشر سمت، ص 108
9- مريم پاک نهاد جبروتي، فرا دستي و فرودسي در زبان،
چاپ 1381، نشر گام نو، ص 31
|