صفحه نخست درباره ما ارتباط با ما

پشت میله ها- خاطراتی از شکنجه گاههای کابل

 

آخرین روزهای خاد

 

آخرین روزهاى خاد از روز پانزده هم و شانزده هم به بعد تحقيقات و شكنجه اندكى كاهش يافته و سه و چهار روز درميان، براى تحقيق احضار مى شديم; ولى از روز 22 و 23 حوت به بعد، تحقيقات و شكنجه دوباره شدّت يافت. شب و روز براى تحقيق مى بردند و استعلام مى كردند و سرانجام مرا مجرم شناختند، و بى آنكه اعترافى از من گرفته باشند، گفتند:

پيش ما ثابت است كه تو از تمامى اسناد و مداركى (22 قلم مدرك) كه از «مدرسه» (مدرسه جامعة الاسلام) بدست آمده اطلاع دارى و مربوط به تو است. و علاوه برهمه آنها چند سند كتبى، يك كتاب، يك كاسيت تيپ (نوار ضبط) هنگام تلاشى از جيبهايت پيدا شده است و «غلامعلى» (شهيد ايمانى) كه بى سواد است([1]) و چيزى  را نمى داند، تو از همه چيز خبردارى و مربوط به تو است. خوب فكر كن غير از دو راه پيش رو ندارى: يا اقرار كن كه همه مربوط به خودم است يا دوستان و رفيقانت را نشان ده تا به كارهايت رسيدگى شود، ديدى كه همه بچّه هايى كه به سن و سالت بودند عفو شدند و آزاد گشتند; ولى تو تاهنوز در زندانى!».

                   ...در اين روزها حسابى تحقيق و شكنجه كردند. سه روز متوالى روز و شب از پيشم تحقيق مى نمودند و سؤال پيچم مى كردند كه همه با شكنجه و برق دادن بود! و من همچنان همه اسناد و مدارك را منكر مى شدم كه: اطلاع ندارم چيزهايى كه از مدرسه به دست آمده خبر ندارم مربوط كِى هست! آنها همچنان شكنجه مى دادند و من از اين گفته ام دست بر نمى داشتم...   پس از تحقيقات متوالى، چند روز ديگر مرا براى بازجويى نبردند و اين بار هفتاددرصد گمان داشتم تحقيقاتم تكميل شده است و دوسيه ام تمام. و از اين پس كار به محكمه و محاكمه خواهد كشيد. تحقيقات شهيد ايمانى هم كاهش يافته بود. شيخ عالمى كه با ما يكجا دستگير شده بود او را فقط  يكبار براى تحقيق در «خاد» آورده بودند كه خوشبختانه از پيشش تحقيقى گرفته نشد و يك روز در خاد ماند و دوباره او رابه پلچرخى بردند.آخرين شب «خاد»      

 شب تاريك و خوفناكى بود. گروپ برق اطاق  در سيطره ظلمت بى فروغ ديده مى شد. و از طرف ديگر سردى و سرماى امشب بيداد مى كرد. برف به شدّت تمام مى باريد. زندانيانى كه مثل من زير يك پيراهن بودند از هجوم سردى همچون بيد برخويش مى لرزيدند. شبهاى زندان همه اش سرد و سهمناك بود; ولى امشب، شب استثنايى بود، مثل اينكه خشم طبيعت با قساوت كمونيستها درهم آميخته و با تمام بى رحمى آخرين درجه هاى منفى را روى زندان طى مى كرد. امشب از آن شبهايى بود كه سراسرش سياه بود و غمناك. هرلحظه خويشتن را در يك چهارديوارى مى ديدم كه ستونها و سقفهايش از ترس و هراس و خوف ساخته شده بود و ميله هايش از قساوت. همه و همه با سرما و سردى و سياهى و سكوت سهمناك عجين گشته و هرجا را به يخبندان تبديل كرده بود. در حاليكه وحشت و اضطراب پنجه هايش رادر گلوها فروبرده بود، غذاى زندان را به سختى ازگلويمان پايين برديم و طبق پرگرام هرشب، يك پياله چاى سرد را از دنبالش ريختيم و پس از آن هركس براى فرار از خوف و هراس به داستان، قصّه و فكاهى روى آوردند و بعضى ها با پشت خويش دراز كشيده و استراحت كردند وعدّه اى مشغول قطعه بازى و پَربازى شدند و تعدادى در گوشهاى يكديگر به نجوى سخن مى گفتند، گويا از بيداد شبهاى ديجور و سرماى زمستانى زندان، به يكديگر دردِ دل مى كردند و شايد آرزوى يك روزى كه در خانه كنار اولاد و فرزندانشان نشسته و خويشتن را با وسايل حرارتى گرم سازند. چه مى گويم شايد آرزوى روزى كه ديوارهاى زندان خراب گردد بر ويرانه هايش گُلستانى بنا شود و شايد هم رؤياهاى ديگرى را نجوا مى كردند... ولى عدّه اى جانشان بى قراربود و در انتظار آمدن عسكر. و در فكر اينكه تحقيق و شكنجه امشب را چگونه سپرى كنند و...

          درست همين زمان بود كه دروازه اطاق بازشد و عسكرى باپُرزه كاغذى كه در دست داشت پيش چشمها ظاهر شده به خواندن نامها شروع كرد. همه ساكت و آرام به اسمها گوش مى دادند، بخصوص آنهايى كه گوشهايشان سنگين شده بود.نام چندنفر را خواند و از آن جمله اسم مرا. برادران زندانى گفتند: برو انشاءاللّه آزاد مى شوى گفتم: خداوند همه را آزاد كند; امّا معلوم نيست كه گپ چيست؟ و براى چه مى برد؟...    عسكر مرا به شكنجه گاه برد امّا نه در شكنجه گاههايى كه سابقاً استنطاق و شكنجه مى كردند. عسكر دروازه را تك تك كرد. از درون اطاق صدايى بلند شد كه «چند دقيقه صبركن». دم شكنجه گاه ايستاد شديم و باران هم بشدت مى باريد. از سردى برخويش مى لرزيدم و از خود مى پرسيدم كه: «اين بار چه گپى پيش آمده كه مرا در شكنجه گاه ديگر آورده؟ حتماً گپ تازه اى پيدا شده است. آيا بار دوّم اطاقهاى مدرسه را تلاشى كرده و اسناد مخفى([2]) را بيرون كرده باشند؟ يا كتابهايى را كه اسمم پشت آنها نوشته شده و در اطاق يازده بود با تلاشى مجدّد بدست آورده باشند؟ و از اين راه ثابت كنند از اطاقهايى كه اسناد بدست آمده كتابهايت نيز آنجا بوده است يا شايد تذكره و عكسهايم را از اطاق پيدا كرده باشند([3]) يا شايد «خادم» را دستگيركرده باشند؟

 اين گونه حدسها و گمانها در ذهنم قطار شده مى رفت»   غرق درياى حدسهابودم كه دَرِ شكنجه گاه باز شد و مرا داخل اطاق برد. اطاقى كه قساوت و وحشت از ديوار و سقفش مى باريد. چشمانم به سه جلاّدى افتاد كه چاى مى خوردند و سيكريت يكى پس از ديگرى دود مى كردند. چه مى دانم شايد مَست شراب و بنگ بودند، مثل آدم كه ديده نمى شدند و همچون زنگيان مست، وحشى و سنگدل ديده مى شدند. خدايم را يادكردم: «خدايا خودت كمكم كن و بفريادم برس! مرا از چنگال اين ديو صفتان نجات بخش و...!!»   مستنطق چاق بزرگ سرخ چهره كه داراى سبيلهاى بلند و بزرگ بود، چاى به من تعارف كرد. پس ازيك نگاه طولانى و بلند دستهايش را به سبيلهايش كشيده گفت:  

 ـ ناظرحسين تويى؟!   

  ـ بله، من نا ظرحسينم! 

 ـ تو با اين سن و سال ناظرى؟!     

  ـ بله !  دوسيه ام را كه خيلى قطور شده بود ورق زده و گفت: 

 ـ از پيشت تحقيقات كرده اند؟      

 ـ بله نزديك به يكماه است كه شب و روز تحقيق كردند. فكر مى كنم كه دوسيه ام تكميل شده باشد، آنهائيكه از پيشم تحقيق مى كردند مى گفتند: كه دوسيه ات در حال تكميل شدن است و به ثارنوالى مى فرستيم.        

  با پوزخند معنا دارى گفت:

                   ـ بله اين دوسيه ات است كه به ثارنوالى فرستاده بود; ولى برگشت. گويا اينكه از پيشت تحقيقى نشده است.اين بار وظيفه مااست تا ازنزدت تحقيق كنيم.تاكنون هرچه گفتى دروغ بوده و خلاف واقعيت. از پيشت هرچه سؤال مى كنيم درست جواب بده!ـ بگو كجا كار مى كردى؟ـ وزارت فوايد عامه.ـ كِيها را آنجا مى شناسى؟ـ احمدشاه، نوراللّه، شاكر، محمود، عبدالجليل،صَبر، اقبال افضلىو...- تمام تحقيقاتت دروغ بوده است، بايد گپ راست بگويى.ـ هرچه راست بوده گفتم، دروغ نگفته امـ پيش ما معلومه كه دروغ گفته اى! اگر اين بار دروغ نگويى مجازاتت نمى كنيم، بلكه صميمانه و رفيقانه تقاضاى همكارى مى كنيم. اگر همه چيز را راست بگويى كارَت زود تمام مى شود. اگر از روز دستگيرى تا به امروز سرگردان بودى به خاطر تحقيقات دروغت بوده است، خودت، خودت را معطل كردى؟ بهتر است اين بار راست بگويى تا ما نيز به تو همكارى كنيم!ـ در تحقيقاتم راست گفتم. چيزى دروغى نگفته ام.مستنطق سر خود راتكان داده با نگاه ممتد و تمسخر آميزى گفت:«تا هنوز برسرگپهاى سابق خود ايستاده اى، گپهاى دروغ خود را مى خواهى راست جلوه بدِه، از خود كلان را مى خواهى فريب بدِه... مثل روز پيش ما ثابت است كه دروغ مى گويى اگر اين بار دروغ بگويى به حسابت، حسابى مى رسيم! ما غير از مستنطقانى هستيم كه از پيشت تحقيق كردند، چند سؤال مى كنيم ببينيم تا معلوم شود كه راست مى گويى يادروغ؟ـ سرپرست  مدرسه كِى است و كجا است؟ـ نام اصلى خادم مدرسه چيست؟ نام پدرش چه است؟ آدرسش رابمابدهـ براى چه تو را در مدرسه جاى دادند؟ـ چرا جاى ديگر نرفتى كه به مدرسه رفتى؟جواب سؤال اوّل ودوّم رانمى دانم و خبر ندارم گفتم. در جواب سؤال سوّم و چهارم جواب هاى سابق را تكرار كردم.مستنطق به خشم آمده بود; ولى سعى مى كرد كه خشمش را با خنده هاى نيشدارش پنهان كند و با لحن تكبّر آميز و با پوزخند خاصّى گفت:گپهاى دروغ سابقت را تكرار مى كنى؟ من مى گويم گپ راست بگو و تو دروغ مى بافى! خوب تا اينجا دروغ گفتى! ببينم جواب سؤالهاى ديگرم را هم دروغ مى گويى؟ياراست؟چنانچه باز دروغ بگويى خودت خواهى ديدكه چه معامله باتو مى كنيم!كارى كه خودت پشيمان شوى چراگپ راست نگفتم! اين راخوب بفهم كه ماغير ازآنهايى هستيم كه قبلا از تو تحقيق مى كردند. اگر اين بار باز يك مشت دروغ ببافى خواهى فهميد كه ما كِى هستيم! پس از نيش و دندان نشان دادن مثل جلاّدهاى تشنه به خون، آستينش را بالا زد، دستش را در خانه ميزش برده دوسيه اى رابيرون كشيد و ورق ورق زد. انگشتانش را ميان ورقها گذاشته رو به من كرد، پس از نگاه وحشتناك و سكوت ممتد و ترسناكى با چهره عبوس و خشن([4]) گفت:

                   از مدرسه اسناد تازه اى بدست آورديم، اسنادى كه اگر هردروغى بگويى، مى فهميم كه به ما دروغ گفته اى و هرگپ راستى كه بگويى مى فهميم راست گفتى و دروغ نگفتى! فهميدى چه گفتم!     يك دفعه تمام بدنم لرزيد چه اسنادى آورده باشند؟ حتماً كتابها راآورده اند؟ يا عكسهاو تذكره وكارتم را؟يا و...؟ به فرضى كه اينها را آورده باشند منكر مى شوم.([5])      

   مستنطق گفت: «مجملاً مى گويم تا بفهمى كه ما از همه كارهايتان خبر داريم.    بازجو دوسيه اى را كه انگشتانش را در وسطش گذاشته بود، بازكرد و به ورق دوسيه نگاهى كرده گفت:   

 ـ رضايى كجاست؟ رفقايش كيستند؟ و كجا هستند؟ حالا فهميدى كه ما از تمام كارهاى تان خبر داريم هيچ گپى را از ما پنهان نمى توانى! زود شو بگو!         

ـ تا نام رضايى را شنيدم مو در بدنم راست شد و استخوانهايم جيرجير كرد ونزديك بود روحيه ام را ببازم. باخود گفتم: كدام رضايى را مى گويند: كربلايى (شهيد رضايى) يا آقاى رضايى كه هم اطاق بوديم؟ اينها از كجا مطلع شدند؟...چطور...؟؟

          ـ در جواب گفتم: «رضايى را نمى شناسم!»     

 ـ نمى شناسى! رضايى كه در اطاقت بود؟ كلاه سفيد داشت؟ قدّش كمى بلند بود؟ حالا يادت آمد!!شناختى!! مى دانم دروغ مى گويى؟... ديدى دروغ گفتى؟!         به فكر رفتم وگفتم; خدايا اينها از كجا خبر شده چگونه اطلاع يافته اند؟ شايد نام او را ازلاى كتابها بدست آورده ويا تذكره اش را پيدا كرده باشند! نشانيها و مشخّصاتش را چگونه مى دانند؟ آيا رضايى نيز دستگير شده باشد و...؟

                   اين حدسها همچون برق در ذهنم مى آمد و مى رفت و هرلحظه از خدا كمك مى خواستم و در فكر بودم چه جوابى گويم. پاسخ گفتن در چنين مواقع بسيار سخت و دشوار بود، چون مستنطقان جلاّد مآب سؤالها را پشت سرهم و بدون توقّف قطار مى كردند و پاسخ و جواب مى خواستند، و اگر بدون تأمّل به هرسؤالى جواب مى گفتم حتماً سرنخى، بدست آنها مى افتاد و يا دچار تناقضگويى مى شدم، و اگر تأمّل كرده جواب مى گفتم آنها متوجّه انكارها و جوابهاى ساختگى من مى شدند، چون راست گفتن كه فكر و تأمّل نمى خواهد، در چنين لحظات دشوار و سخت فقط كمك و يارى خداوند كار ساز بود و بس و با استمداد از قدرت مطلقه و الطاف واسعه او سعى مى كردم كه روحيه ام را از دست ندهم و خون سرديم راحفظ كنم، با آرامش و بدون تغيير حالت روحى و روانى گفتم:    ـ چنين نفرى نه در اطاقم بود و نه او را مى شناسم!  

 ـ ناظر دروغ مى گويى!! او در اطاقت بود! يكبار گفتم كه او كلاه سفيد داشت!! صريح بگويم تا بفهمى؟! او با «سازمان نصر» كارمى كرد؟! بيشتر از اين نشانى مى خواهى؟! ديگر جاى انكار نمانده است! زود گپ راست بزن كه پشيمان مى شوى!!

          ـ گپ راست گفتم كه او را نمى شناسم!                 

 جوابهاى كوتاه و نمى شناسم نمى شناسمم مستنطقان را عصبانى كرده و حوصله شان تمام شده بود وهمچون كفتارهاى خونخوار نيش ودندان نشان مى دادند و با چهره هاى سياه و عبوس، با تمام قساوت و زورى كه داشتند بر سرم فرياد مى زدند:

          ـ بگو! گپ بزن!!....تو از قاسم([6]) بيشتر مقاومت ندارى! او نيز مثل تو مقاومت بيهوده مى كرد; ولى وقتى كار به شكنجه و برق كشيد، همه چيز را اعتراف نموده و همكارى كرد، چند روز بعد هم آزاد مى شود. كار را به شكنجه و برق دادن نرسان.

                   در اين حال يكى از بازجويان به من گفت:

                   ببينم تو را هيچ برق داده يانه؟= ـ بله! مستنطقان ديگر خيلى زياد برقم داده اند.          

  بازجوى ديگرى با خشونتى خاصّى گفت:

          ـ نه! آنهابرق دادن رابلد نبوده اند!! اگر برق دادن را بلد مى بودند تا اين مدّت اعتراف مى كردى و كارت تمام مى شد، ما را هم به درد سر نمى انداختى!! فعلاً مى فهمى كه برق دادن چطور است!!

           باز جوى ديگرى كه نگاههاى وحشتناكش را طرفم انداخته بود ناگهان سيلى محكمى برويم نواخت و ديگرى با لگد به من حمله كرد و پس از يك يك لت و كوب حسابى كه نمى دانم چقدر طول كشيد، سرجايشان نشستند و گفتند:

           براى آخرين بار مى گوئيم كه همه گپهايت را بگوى تا كار به برق و شكنجه نرسد و الاّ از پيش ما زنده نمى روى! زود اقرار كن، فهميدى!!      من همچنان خاموش و ساكت بودم و چيزى نمى گفتم. تمام رشته و تعلّقها از من بريده شده بود جز يك رشته. و در اين لحظات خوفناك  خود را به خدا سپرده بودم و خويشتن را براى همه چيز آماده كرده بودم. فقط مى گفتم خدايا به من صبر بده تا چيزى از زبانم بيرون نرود. و كسى را به چنگال اين جلاّدان وحشى و بى رحم نيندازم! خدايا خدايا.... سيمهاى برق را بر انگشتان دستهايم بستند. پيش از برق دادن دوباره زبان به وعده و وعيد باز كردند و گاهى همچون سگهاى هار نيش و دندان نشان داده و ترس و رعب را در جانم مى ريختند. با طرز نگاههاى خيره و ثابتشان، با ابلق كردن چشمهايشان مى كوشيدند تا روحيه ام رابشكند و اضطراب وترس و وحشت را در تمام وجودم فروريزند و وحشيانه بر سرم فرياد مى كشيدند: «مى گويى يا برقت بدهيم!»; امّا من همچنان به جوابهاى گذشته ام پافشارى داشتم ومى گفتم:    

 ـ نمى شناسم و خبر ندارم اگر مرا مى كُشيد بكُشيد! برق مى دهيد برق بدهيد! هر كارى دلتان است بكنيد. چيزى ندارم تا بگويم؟! از دروغ چه بگويم!     

 ـ چيزى نمى گويى؟!! بر سرگپت محكم باش و اقرار نكن!!     

 ...دو نفرشان دستها و پاهايم راگرفتند و بازجوى چاق سرخ بَرودكلان به برق دادن شروع كرد. چه وحشيانه و باقساوت؟! و از بس كه بى رحمانه برق مى دادند حتّى تصوّرش را هم نمى توانم!! و گاه تا نزديك مرگ پيش مى رفت! و همانطور كه مى گفتند با شكنجه و برق دادنهاى مستنطقان ديگر فرق داشت. در حين استنطاق گاهى مامور قد كوتاه و لاغر اندامِ كم گپ، داخل اطاق مى شد; ولى وقتى شكنجه شروع شد ديدم همين مامور قدكوتاه و لاغرك، دم دروازه ايستاد شد و وقتى فريادهايم بلند شد از اطاق بيرون برآمد.  

  شكنجه و برق دادن شروع شده بود. زيرشكنجه تمام تو جّهم رابه خداوند دوخته بودم و با تمام وجودم خالصانه مى گفتم: «اى خداى قادر و توانا! تا آن زمانى كه توان و صبر دارم مقاومت مى كنم; امّا هنگاميكه حوصله ام تمام شود و كاسه صبرم لبريز گردد و طاقتم طاق، چه كنم؟! و چگونه مقاومت كنم؟! تو خودت برايم صبر و استقامت عطاكن و گرنه حوصله تكان دادن يك ثانيه برق را هم ندارم! و من كه اكنون در اين شب تار ظلمانى خود را در چنگال اين ديوهاى وحشى و جنگلى مى بينم، دست و پايم بسته، قدرت هيچگونه دفاعى از خويش را ندارم، كمكم كن و نجاتم بخش!! و اينك از هر سو قطع اميد كرده از هر نيرويى بريده ام و خود را به تو سپرده ام; صبر ايّوبى به من ده! و ياريم كن! و جز تو ياور و كمك رسانى نيست!!      

  و بى شك كه خدا برايم صبر داد و هر لحظه كمكم مى كرد; تا حدِّى كه مستنطقان خسته و عصبانى شده بودند و تا دم مرگ، برق فشار و تكانم مى داد. شكنجه گران سنگدل هيچ نتيجه از شكنجه هاى بى رحمانه شان نگرفتند، دوباره سيمهاى برق را از دستهايم باز كردند. يكى از مستنطقان كه همين زمان از بيرون داخل اطاق شده بود، با لگد و بُوكس بر سر و صورت و پشتم كوفت و ديگرى هم از زدن او خوشش آمده لذت مى برد و از جايش برخاسته با سربوتهايش بر ساق پايم مى زدند. يكبار ديدم كه همه به زدن شروع كردند و بدنم آماج ضربه هاى لگد گشته بود; ولى هرگز درد را در بدنم احساس نمى كردم، راضى شده بودم كه زير زدن جان بدهم; ولى يكبار حتّى يك ثانيه شوك برق را نبينم!!     

 دهن مأموران از بگو بگو كف كرده بود. از زدن و كوفتن خسته شده بودند. همگى سرجايشان نشستند و يكى از آنها دوباره شروع به پرسش كرد:    

  ـ بگو! چند مدّت در ايران بودى!؟ـ ايران نرفته ام

درست همين زمان ديگرى با سيلى محكم به رويم زده داد كشيد:        

ـ بگو رضايى كجا است؟مأمور ديگر از موهايم گرفته به شدّت طرف خود كشيده گفت: ـ چرا از مكتب فراركردى؟ به مدرسه (دينى) رفتى؟!   مستنطق سرخ چاق از جايش بلند شده باسر بوتهايش (كفشهايش) به ساق پاهايم كوفته و گفت: «گپ نمى زنى اشرار وحشى!! اين بار سيم برق را به انگشتان پاهايت و برق ديگرى را آورده به انگشتان دستهايت مى بندم و آنقدر برقت بدهم تا خودت به زبان بيايى و به همه چيز اعتراف كنى!   پس از نشان دادن ترس و رعب و تهديدات كُشنده، سيمهاى برق را بر انگشتان پاهايم وصل كردند و دهانم را با كلاه عسكرى محكم بستند كه  فقط از بينى مى توانستم نفس بكشم. با رويم در زير اطاق خواباندند، دستهايم را از زير شكمم و از ميان هر دوپايم بيرون كرده ويكى روى پاهايم نشسته  دستهايم را محكم گرفت ودونفر ديگر به پشتم لنگر انداخته و شانه هايم را گرفته بودند و مستنطق چاق كه وظيفه برق دادن را به دوش داشت; به من گفت: «هروقتى مى خواستى اقرار كنى، با سرت اشاره كن كه اقرار مى كنم، تا اقرار نكرده اى برقت مى دهيم.»       

  بازجوى سرخ چاق كه از همه وحشى تر و سنگدل تر و بى رحم تر بود، شروع به برق دادن كرد. چنان برق مى داد كه مرا با هر سه نفرى كه برپشت و پاهايم لنگر انداخته بودند تكان مى داد. و آنها را از بالايم پَرتاب كرده و بر زمين مى زد. دوباره مرا به رويم خوابانده و بى رحمانه بر شانه ها و پاهايم بلند مى شدند و سپس برق مى دادند. يكى از آنها از بالايم افتاده و توانستم زير ميز بروم. از پاهاى ميز محكم گرفته بودم. هرچه كوشش مى كردند تا مرا از زير ميز بيرون بكشند نمى توانسنتد بيرون بياورند. من نيز همانجا را غنيمت شمرده از پاهاى ميز گرفته و ماندم. بناچار همانجا پاهاى مرا كشيده به برق وصل كرده و شروع به برق دادن كردند، با تمام قساوت و بى رحمى برق مى دادند و سرم به ميز مى خورد. نزديك بود طاقتم طاق شود. در حين فشار شديد برق، پاهايم را به يكديگر مى زدم ناگاه دو سيم كه به دو انگشت دوپايم وصل بود به هم خورد و قدرت فشار و نيرويش خنثى شد و پس از آن هربار كه برق مى داد انگشتان پاهايم را به يكديگرش نزديك مى كردم و سيمها وصل مى شد و برق اثرى نمى كرد. هربار كه برق را فعّال مى كردند عمل قبلى را تكرار كرده و دو سيم را بهم مى چسباندم و ساختگى خود را تكان مى دادم و جيغ و داد سر مى كشيدم. و اين حالت خيلى ادامه پيداكرد. تا شكنجه گران متوجه شدند و گيج ماندند كه چرا برق اثر نمى كند; ولى وقتى شروع به برق دادن كردند دقت نمودند كه سيمهاى برق را به يكديگر مى چسبانم. حسابى عصبانى شدند. دوتايشان پاهايم را دور مى كردند و ديگرى برق مى داند و با خشم و غضب با برداشتن ميز مرا از زير ميز كشيدند. از موهايم گرفته مى كشيدند و مى زدند و مى گفتند:        

 ـ تو چريك هستى! بگو اين چَلها را كه يادت داده است؟ از كجا ياد گرفتى؟        

 ـ برق دادن همچنان ادامه داشت از شدّت برق دادن زياد، سيمهاى برق قطع و پاره مى شد. هربار كه سيمها پاره مى شد، دوباره به انگشتانم وصل مى كردند و من با دهن بسته همچنان جيغ و داد مى زدم و صدايم در درونم خفه مى شد.       

 مستنطق چاق به يكى از مستنطقان گفت:         

 ـ اين اقرارنمى كند، برو برق ديگر را بياور كه به گوشهايش ببنديم و اين را به آلت تناسليش! مستنطق دنبال برق ديگر رفت و پس از لحظه اى برگشته گفت: «برق مصروف است.»     سيمهاى برق را از انگشتان پايم باز كرده به گوشهايم بستند تا در حين برق دادن سيمهارانتوانم به يكديگر بچسبانم واثرش را خنثى كنم.اين دفعه كه سيمها را بگوشهايم بسته بود; هردفعه كه برق مى داد كارى از دستم بر نمى آمد، هربار كه وحشيانه برق مى دادند به قدرت خدا سيمها از گوشهايم كنده و پاره مى شد، مستنطقان شروع به زدن كردند كه چرا سيمها پاره مى شود چكار مى كنى كه سيمها از گوشت كنده مى شود؟ حتماً «كيف» و«چيف» مى كنى و«سحروجادو» اگر اين بار سيمها پاره شود مى كُشيمت!      

  شكنجه تا 30/11 شب طول كشيد. مستنطقان حسابى خسته و عصبانى شده بودند و از اينكه نتوانستند اقرارى بگيرند دلخون بودند و خونجگر!        

 ... شب به نيمه رسيده بود. شكنجه گران يكى پس از ديگرى اطاق شكنجه را ترك كرده مى رفتند. شكنجه گر چاق و فربه با خشونت مرا از اطاق شكنجه بيرون كرد و از راه پرپيچ وخمى به دهليزى آورد. دهليزتاروتاريك بود دُرست مثل قلب شكنجه گران سياه و وحشتناك بود، فقط دوتا گروپ در دوگوشه دهليز پرتوى كم نورى را پخش مى كرد. درابتداى دهليز عسكرى ديده مى شد كه كلاشينكوف روسى به دست داشت وقدم مى زد.بازجو مرا نزد عسكربرده و به من گفت:

                   تا صبح اينجاهستى وعسكر خواب از چشمت مى گيرد بقيه تحقيق براى صبح!

                   پس از آن، مستنطق به زبان نيمه فارسى و نيمه روسى به عسكر گفت:

                   اين تروريست است، كاراته و جودوباز، تا صبح به خواب نگذار و (به اشاره گفت:) اگرخوابش برد با برچه تفنگت بزن!     تا هنوز كه عسكر را يك عسكر داخلى

 مى پنداشتم; تازه متوجّه شده بودم كه او يك عسكر روسى است. نه عسكر افغانى.   مستنطق مراپيش عسكر روسى گذاشته و رفت، عسكر روسى را سرتا قدمش نگاه

 كردم. او كوتاه قد و چهارشانه بود، ريش و سبيلش را از بيخ تراشيده بود. رنگش مثل شُش سرخ و مايل به زردى بود، درست مثل بچّه خِرس چاق و فربه ديده مى شد.

 سرباز روسى آهسته آهسته نزديكم آمد به زبان خودش چيزهايى گفت كه من نفهميدم، دوباره قدم زنان از نزدم دور شد تا انتهاى دهليز رفت و پس برگشت. به فكر افتادم

  كه خدايا اين عسكر در اين دهليز تنگ و دراز چه مى كند؟ به دوطرف دهليز از اوّل تا آخرش نگاه افگندم، درهاى آهنى به ديوار چسبيده بود كه همه برابر قد آدم بود و يك سوراخى نيز داشت. عسكر قدم زنان  دوباره نزديك آمد و به كلاشينكوفش مرمى تيركرد، دستش را روى ماشه بُرده با دقّت مرا نشانه مى گرفت. و گاهى با نوك برچه تفنگش

 به تنم فشار مى داد و ميان دهانش چيزهايى مى گفت كه مفهومش را نمى دانستم! و او نه زبان مرامى فهميد و نه من زبان او را. و چند گپ حسابى برايش گفتم; ولى متوجّه نشد. دوباره قدم زنان از نزدم دور شد و اين بار از سوراخيهاى درهاى آهنى به درون نگاه مى كرد و بادهان خود «وُشت وُشت » مى كرد. با خود گفتم اينجا حتماً لانه

 سگ است و يا حيوانات ديگر كه عسكر روسى با آنها بازى مى كند و با دهانش «وُشت وُشت». ولى باز مى گفتم حيوانات و سگ در «خاد» چكار مى كند؟ خوب شايد سگها را مثل خود شان تربيت مى كند تا موقعى براى شكنجه دادن زندانيان از آنها استفاده كند و سگ و زندانى را در يك قفس بياندازد. چون از جلاّدان خلق هيچكارى بعيد نيست! و هرگز خيال نمى كردم كه اينجا تك سلول باشد و انسانى محبوس! چون شكل دهليز هرگز به بند و اطاق تك سلولى نمى ماند. دهليز تنگ و بدبو بود و جدارهاى ديوار طورى قرار داشت كه هرگز شبيه اطاق ديده نمى شد. فقط درهاى آهنى به ديوار چسبانده شده بود و يك سوراخى در آن ديده مى شد... يكبار خيال كردم شايد اينجا ضرورت خانه و دستشويى مامورين «خاد»باشد; ولى پس از چند دقيقه تمام حدسهايم باطل شد. ديدم كه صداى نحيف و دلخراشى از كنج دهليز بلند شد كه گويا عسكر را صدا مى كرد! عسكر روسى قدم زنان مقابل درِ آهنى رفت و چشمهايش را روى سوراخى گذاشت «وُوشت وُوشت» كرده و برگشت. باز در شك افتادم اين صداى چه بود؟ صداى انسان؟ انسان چه مى كند؟! زندانى باشد؟ نه! من هم كه زندانى هستم; ولى مرا چرادر دهليز نگهداشته است! حتماً چيزهايى است! باز صداى نحيفى بگوشم رسيد. دقت كردم كه صداى انسان است!! عسكر باز همانجا رفت و اين بار در را باز كرد. بوى تعفّن در سراسر دهليز پيچيد! پس از لحظه ديدم زندانى كه يك مشت استخوان مانده بود پايش رابيرون دَروازه نهاد. عسكر روسى نيز از زير بغلش گرفت. زندانى يكبار طرفم نگاهى انداخت; ولى توان نگاه كردن را نداشت. قدمهايش را آهسته برمى داشت و عسكر روسى در راه رفتن به او كمك مى كرد و از زير بازوانش مى گرفت. زندانى به زحمت تا انتهاى دهليزبه سمت بيت الخلاء(توالت) رفت. پس از رفع ضرورت، عسكر دوباره او را به تك سلولش برگرداند. حالا فهميده بودم كه دهليز تنگ براى چه بوده است و درهاى آهنى و سوراخهاى آن براى چه؟! و عسكر روسى براى چه؟! دوطرف دهليز همه كوته قفليها بود و عسكر روسى محافظ آنها. چرا عسكر داخلى نبود؟ چون آنها مورد اعتماد كمونيستهاى «خاد» نبودند. 

       دهليز تك سلولها سردبود و مثل برگ بيد مى لرزيدم. و گاهى هم فرياد دلخراش زندانيانى را كه درطبقه بالا شكنجه مى ديدند، مى شنيدم. و گاهى همه چيز را فراموش مى كردم و در درياى فكر فرو مى رفتم كه : مستنطقان نام رضايى را از كجا خبر شدند؟ چطور فهميده اند كه ما هم اطاق بوديم؟ گاهى مى گفتم شايد «خادم مدرسه» را دستگير كرده باشند و او در اختيار مستنطقان اطلاعات گذاشته باشد.باز مى گفتم نه! اگرخادم را دستگير كرده پس براى چه ناموآدرسش را ازمن سؤال كردند؟ اين برايم معمّا شده بود و هرچه فكر مى كردم، فكرم بجايى نمى رسيد! گاهى مرغ خيالم به جاهاى ديگر پرواز مى كرد، به كتابها وتذكره و عكسهايم مى انديشيدم كه آنها به دست جنايتكاران نيفتاده باشد! نه! اگرآنها به چنگ جلاّدان مى افتاد كارم از اين مشكل تر مى شد!  

        سرپا همچنان ايستاد بودم. پاهايم بشدّت مى لرزيد. سرم از بى خوابى گيج شده بود. دهليز تنك همچون سنگ آسيا در نظرم دور مى خورد! از بى خوابى و خستگى نزديك بود بارويم زمين بخورم. گاهى خود رابه ديوار رسانده و تكيه مى دادم; ولى عسكر روسى بار اوّل طرفم با وُشت وُشت و اشپلاقش([7]) مانع مى شد و با اين كار مقصودش را مى فهماند كه: «به ديوار تكيه مده» هرچند كه او وُشت وُشت مى كرد اعتنايى نكرده و به ديوار همچنان تكيه مى دادم تا او طرفم آمده از دستم مى گرفت و با غضب طرفش مى كشاند و با سر برچه اشاره مى كرد: «اينجا بايست و به ديوار تكيه مده و گرنه با نوك برچه سوراخ سوراخ مى كنم» و گاهى كه خيلى عصبانى مى شد برچه تفنگش رابه علامت زدن طرفم دراز مى كرد و با نوك آن جانم را آزار مى داد كه: «اگر اين بار تكيه بده خونت از نوك برچه خواهد چكيد»!  عسكر روسى گاهى به فاصله دو و نيم متر رو به رويم مى ايستاد و با عصبانيّت مرمى به ميله كلاشينكوفش رد مى كرد، سينه ام را نشانه مى گرفت و پس از چند دقيقه لوله تفنگش را از برابر سينه ام برمى گرداند. چشمانش را طرفم كشيده ابلق مى كرد و به زبان خودش چيزهايى مى گفت. و دوباره با لوله تفنگش سينه ام رانشانه مى گرفت كارش را تكرار مى كرد

صفحه نخست درباره ما فصلنامه بشارت بولتن خبري افغانستان گفتگو در ساحل سرود شمیم احساس
اهل بيت (ع) مقالات داستانهای قرآنی سایتهای افغانستان کتابخانه تازه های نشر گالري تصاوير
تمامی حقوق متعلق به سایت مؤسسه فرهنگی   است     www.bsharat.com