آى
آرزوى
خـونيـن!
مهدى
مهدوى
تو،
تنها گل
آرزوى يك
نسل پا
برهنه
بودى، بر
سينه سرد
و
سرزمينى
خسته
روييدى!
همانجا
كه هميشه
ميدان
هجوم
كفتارها
بود، جز
پرواز
كركسان
چيزى در
فضاى آن،
ديدگان
به ياس
نشسته را
به تماشا
فرا نمى
خواند.
افق سياه
و فضاى
غماگين
بر سينه
هاى يك
نسل
ريسمان
بدوش
سنگينى
مى كرد.
كسى توان
آه كشيدن
را هم در
خود
احساس
نمى
نمود.
فاشيسم
هيولاى
وحشت
انگيزى
در اين
سرزمين
بود،
اختناق و
خفقان
فقر و
جهل،
سركوب و
كشتار و
زندان را
از
عبدالرحمن
كله
منارساز
به ارث
برده و
بر مردم
رنج
كشيده ما
تحميل مى
كرد.
فاشيسم
براى
بقاى
وجود
نظام
قبيلوى
خود، هم
جام شراب
سرمستان
شرق را
از خون
ملت ها
لبريز مى
كرد. و
هم به
پاى
بادارى
خود كامه
غرب گل
افشانى
مى نمود،
بدان
اميد كه
نام و
عنوان يك
قبيله و
خاندان
را حفظ
كند. در
راه حفظ
اين
خواسته،
هر سر
شوريده و
گردن
برافراشته
را
بردارى
مى
آويختند،
يا در
فضاى تنگ
و سياه
زندان به
حبس مى
كشيدند.
و تو اى
گل آرزوى
امت
محروم
ما، در
چنان
شرايطى،
در اوج
همان
سالهاى
اختناق
در 1326
- در
دامن
خاندان
ايمان و
تقوا، در
هيأت
خاندان
يك
كشاورز و
گله دار،
چشم
گشودى،
پا به
ميدان
حيات
نهادى! و
رشد
كردى، در
صحراى
آزادى و
رهايى بر
قله
بالندگى
قدم
گذاردى!
از همان
آغاز با
نام و
عنوان
مبارزانى
چون
علامه
سيد
اسماعيل
بلخى
آشنا
گشتى، و
شهرت چون
ابراهيم
گاوسوار
را
شناختى و
درك
نمودى كه
آنان به
چه
عصيانى و
گناهى،
سر
شوريده
شان را
از
گردونه
زندان و
شكنجه و
تبعيد به
بيرون
كشيدند،
و آن همه
رنج را
به چه
جهت بر
خود
هموار
ساختند!
تو از
همان روز
به غنچه
نشستى!
در مدرسه
محلى در
سايه سار
نخل دانش
و معرفت،
قدم
گذاشتى،
در تداوم
راه
دانش، در
پرتوى
نواى
سرشار و
بلبل
صفتانه
شاعر و
انديشمندى
چون بلخى
جوانه
زدى.
شاخسار
بلند
انديشه
ات از
همان
آغاز، به
سوى افق
باز و
شفاف علم
و آگاهى
سر كشيد.
دانستى،
تنها راه
رهايى يك
نسل از
زير بار
سياه ذلت
و رسيدن
به قله
كمال علم
و معرفت
است.
بدين
آرزو از
زير سايه
سنگين
ظلمات
ستم سرى
بيرون
كشيده،
تن به
درياى
دانش و
انديشه
تطهير
ساختى.
روح بزرگ
تو قفس
سكوت
محيط را
شكسته،
كم كمك
در آسمان
آبى
انديشه
رزم
جويانه ى
بلخى بال
گشودى.
از
سالهاى
1344 تا
1348
هردم و
هر لحظه
از نفس
مسيحايى
او الهام
گرفتى،
خود را
آماده
ساختى تا
روزى
مفهوم
«سنلقى
عليك
قولاً
ثقيلاً»
را پذيرا
گردى،
راه
شايستگى
آن را بر
خود
هموار
كرده
باشى!
تو اى
پيام آور
انديشه
هاى
بلخى،
حتى رنج
دو سال
عسكرى
حكومت
فاشيستى
را بنا
بر سفارش
بلخى،
بدان جهت
بر خود
هموار
ساختى تا
بدانى،
در درون
اين نظام
استبدادى
بر سر
نسل پا
برهنه
ميهن و
اين امت
بر تو چه
مى گذرد،
همه
تحركات و
كردارهاى
تو، از
همان
آغاز
آگاهانه
و روى
هدفى
مشخص
بود.
هميشه
نهال
آرزوى
رهايى را
در زمينه
دل
شوريده و
آشوب زده
ى خويش
پرورش
دادى و
شدت
بخشيدى;
بدان جهت
كه به
بار
بنشينى!
يا چون
خورشيدى،
براى
چنين
روزى
بدرخشى!
بدان
اميد كه
شمع
سوزان
انجمن دل
سوختگان
و
غمزدگان
باشى.
در سال
1351
كوله بار
مسؤوليت
بر دوش،
بر مركب
راهوار
تصميم و
اراده
برنشستى،
عازم
حوزه هاى
علميه،
سنگر
مبارزه و
جهاد
فرهنگى و
فكرى
خورشيد
گونه از
شرق به
سوى
كرانه
هاى غرب
سير
كردى. در
اين سير
از مزار
امام
مسموم
خراسان
توشه
برگرفته،
تا
كربلاى
خونين و
شام
غماگين و
نجف اشرف
سير
نمودى و
با روح
سرشار از
عشق،
يادگارهاى
جهاد و
شهادت و
ايثار و
مظلوميت
را بوسه
باران
كردى، كه
خود درسى
بود به
ياد
ماندنى!.
آنگاه
سالار
دين،
احياگر
مجدد
اسلام
ناب
محمدى
را، در
كوى هجرت
و شهر
غربت نجف
اشرف به
زيارت
نشستى و
از روح
خدايى او
الهام
گرفتى،
ولى باز
به ديار
قم
بازگشتى
كه همين
انتخاب
تو، باز
هم
آگاهانه
و از روى
دانش و
دقت نظر
بود. اگر
چه علم
در نجف
رونق
بيشترى
داشت;
ولى روح
تحرك،
جوشش و
خروش و
علمى
آميخته
با
بيدارى و
سكوت
شكنى را
در قم مى
توانستى
دريابى!
به اين
هدف عالى
خويش با
علم
تصميم بر
دوش نايل
گشتى.
دوره هاى
تحصيل تو
تعطيل
نداشت،
هميشه در
تمام
فصول
گرما و
سرما،
لحظه
درنگ بر
خود روا
نداشتى،
راه
پنجاه
ساله را
پنج ساله
پيمودى،
با فراغ
از تحصيل
سطح و
دوره
خارج، به
پايه دوم
مبارزه
جدى تر
از هميش،
قدم
نهادى در
اين عصر
تحصيل،
با
بزرگان و
پيشگامان
انقلاب
اسلامى
ايران،
از نزديك
آشنا
گشتى،
راه
همكارى
صادقانه
با آنان
را بر
خود
هموار
ساختى!
و تو! كه
ايده
هايت
بزرگ بود
و مقدس،
كم كمك،
پس از
تحصيل
دانش،
بايد به
كوره
امتحان و
آزمايش
سپرده مى
شدى، اين
آزمايش
را دست
تقديرات
الهى رقم
مى زد.
پدر صادق
و
ايثارگرت
مخارج
زيارت حج
و خانه
خدا را
برايت
فرستاد.
به قصد
زيارت
كعبه، به
سوى شهر
زينب
سراى شام
سوريه
عازم
گرديدى،
تا ويزاى
حج را
دريابى
اما دست
تقديرات،
چيزى
ديگرى را
رقم مى
زد، به
جاى رفتن
به ديار
هاجر و
اسماعيل
و
ابراهيم،
باز هم
به نجف
به زيارت
خليل
ديگرى،
روح خدا،
اسطوره
عصر
كشانده
شدى، با
الهام از
روح او،
با
محموله
اى از
كتاب،
نوار،
اعلاميه
به سوى
ايران
بازگشتى،
تا
يقيناً
پس از
مراحل
تحصيل و
تهذيب
آزمايش
گردى كه
«ايّكم
احسن
عملاً».
اين بار
دست غيبى
الهى تو
را، يوسف
وار از
دامان
محبت بدر
به زندان
آزمايش و
امتحان
در قصر
فرعون
ديگر
فرستاد،
به دست
دژخيم
ترين
نظام
عصر، و
خونخوارترين
جاسوسان
تربيت
شده
دامان
امريكا،
در تهران
فرستاد.
در قصر
شكنجه و
شلاق
جايت
بخشيد.
گوشتهاى
بدنت را
سوزاندى
از صورت
خدايى ات
جايگاه
خاموش
كردن
سيگار
ساواكى
ها
ساختند.
«ياسر
گونه»
مقاومت
كردى، و
حسرت
گفتن يك
آخ را هم
در دل
ابوجهل
هاى زمان
گذاشتى!
سرافراز
چون
سپيدار،
استوار
چون كوه،
پايدار
از كوره
آزمايش
بيرون
جستى،
ابراهيم
گونه آتش
نمرود را
با شور
ايمان به
جهاد، و
راه پير
خمينى ـ
كه پرتوى
از نور
خدا بود
ـ بر تن
خويش
هموار
ساختى، و
از تن
خاكى
خويش
استوره
نور
خدايى
ساختى كه
هميشه
چنين
بودى، و
چنين
ماندى تا
آخرين
لحظه.
و تو اى
تكدرخت
تناور!
اى سروى
پائيزناپذير!
از همان
روزها به
برگ و
بار
نشستى كه
در آخر
سال 1355
از كوره
آتش
نمرود با
آواى
«برداً
سلاماً»
سالم
بيرون
تاختى!
به دامن
ميهن
بازگشتى!
به دامن
هسته كه
همراه
ياران
ديگر در
سال 1351
بنام
«روحانيت
نوين» در
بنيانگذارى
آن نقش
فعال
داشتى، و
در دوران
تحصيل هم
هميشه در
آن مسير
سير مى
كردى!
اين بار
هم در
گستره
همين
تشكيلات
تلاش
نوينى را
آغاز
كردى،
برگهاى
آرزوها و
آرمان
كهن يك
قرن
محرومت،
بر افق
سينه پر
آتش و
قلب پر
تپشت هر
روز، هر
چه بيشتر
جوانه مى
زد. و
دامن
دامن گل
شرافت و
ميوه عزت
ميان نسل
جوان
ميهن مى
پاشيد!
از مدارس
محروم و
از هم
پاشيده
شهر مزار
شريف
آغاز
كرده،
رونق و
تحرك
نوينى در
ميان
جوانان
آفريدى!
فعاليتهاى
فرهنگى،
توزيع
رايگان
كتاب در
ميان
طلاب و
قشرهاى
تحصيل
كرده را
در
بدترين
شرايط
آغاز
كرده،
شبانه
روز بى
تابانه،
بى
باكانه
تلاش
كردى!
از دست
آوردهاى
تلاش
پيگيرت
تشكيل
كتابخانه
«جواديه
بلخ» بود
كه نتيجه
ابتكار
تو در
جمع
ديگرى از
طلاب
بود.
در گستره
مبارزه و
فعاليتهاى
تشكيلاتى
كه
«روحانيت
نوين» به
«حزب
حسينى»
تغيير
نام داده
بود، در
خارج از
كشور،
هسته
ديگرى
بنام
«روحانيت
مبارز»
را در
سال 1357
پايه
گزارى
كردى تا
در ميان
نسلى كه
به ظاهر
بر سر
سفره علم
نشسته
بودند
اما دوره
هاى روز
مرگى مى
گذراندند،
نيروهاى
زبده را
جذب
نموده،
تحويل
تشكيلات
بدهى تا
روزى،
سپرى
باشد در
برابر
دشمن
غدار و
تبهكار،
با
فعاليتهاى
پيگيرانه
تو بود
كه با
جذب
گروههاى
تشكيل
يافته
ديگر،
واژه
«نَصر»
را تفسير
عملى
نموده
«سازمان
نصر» را
در سال
1358
بنيان
نهادى كه
از متن
قرآن
مايه مى
گرفت در
طول
سالهاى
انقلاب،
با جهت
گيرى
روشن،
استوانه
مبارزه
تشكيلاتى،
در عصر
سياه
اشغال،
قهرمانان
چريك
شهرى;
چون شهيد
واحدى،
شهيد
رضايى،
شهيد
امينى، و
چريك
ورزيده
شهر مزار
عبدالواحد
را،
تحويل
جامعه
دادى كه
بسى جاى
تأسف است
كه
بازماندگان
و
سردمداران
فراموش
كار
تشكيلات،
آن
استواره
هاى اصيل
انقلاب
را در
كام
امواج
نسيان و
فراموشى
سپرده
اند و
حال آنكه
اين
تشكيلات
بود كه
پيام
روشن يك
قرن
محروميت
را براى
نسل نسل
حال و
آينده
ميهن، در
بيابان
هاى بى
رنگ و بى
رياى
تنهايى،
و آسمان
غبار
اندود
محيط،
تهمت و
افتراء
به روشنى
بيان كرد
و رونق
بخشيد.
... و تو
اى قامت
استوار
جهاد! اى
عنقاى
بلند
پرواز
مبارزه
اوج
گرفتى،
بال
گشودى،
فضا فضاى
ميهن را
با خون
ياران و
رهروان
چون
استاد
ابراهيم
كابلى، و
چهارده
شهيد
كاريزك،
آرايش
بخشيدى و
اين راه
را تا
بازگشت
آخرت، تا
كابل
ادامه
دادى.
اى سردار
بزرگ و
بى همتا!
اى شير
كفتار
شكار
ميهن!
قبل از
اينكه
دوستانت
ترا
بشناسند
و درك
كنند; به
عمق
انديشه و
تفكر و
ايده هاى
مكتبى
تو،
آگاهى
يابند
دشمنان
خارجى
ترا خوب
شناختند
و كمر
بستند تا
ترا
كافرتر
از خود
معرفى
كنند و
بى دين
تر از
نوكرانش.
براى
دستيابى
به اين
هدف و
رسيدن به
آن آرزو،
يكبار
آتش
خانمان
سوز جنگ
داخلى را
در سال
1360،
افروختند.
آتشى آن
چنان
وسيع كه
دامنه
هاى شعله
ى آن
سراسر
هزاره
جات را
فرا
گرفت، در
غياب تو
تمام
گروههاى
فرهنگى
را از
مناطق
تحت نفوذ
تو بيرون
راندند.
پدر،
برادر، و
اقوام
ترا با
فجيع
ترين شكل
به شهادت
سپردند
تا آتش
كينه
توزى و
انتقام
گيرى
شخصى را
در وجود
تو مشتعل
سازند.
تا ترا
از هدف
اصلى
مبارزه
عليه
حكام
ستمگر به
انحراف
بكشانند،
تا ترا
به خود
مشغول
دارند،
تا
اشغالگر
روس نفسى
راحتى
بكشند و
هم جاى
پاى براى
ستون هاى
مردود
غرب باز
گردد. در
اين
مسير،
همه
اربابان
شرقى و
غربى
هماهنگ
بودند تا
از نفوذ
اسلام
ناب
محمدى
بكاهند!
اما تو
اى كوه
صبر و
مهتاب
دانش و
آگاهى،
على وار
آن همه
خشونت و
اهانت
دشمن را
كه با
دستهاى
عوامل
نادان
صورت مى
گرفت، به
تبسّم
گذراندى
حتى براى
يكبار هم
نخواستى
به
انتقام
گيرى
شخصى،
اقدام
نمايى با
سكوت
خويش
رضايت
خدا را
خواستى.
سنگر عوض
كردى، به
جاى
فروعات
به اصول
پرداختى!
* * *
دشمنان
اسلام،
بار دوّم
اين آتش
فتنه را
با نام و
عنوان
ديگر در
سال 1365
وسعت و
گستره
بيشترى
بخشيد!
اين آتش
هر روز
ابعاد
تازه اى
مى گرفت،
و اين
بار تو،
تنها و
با قامت
رسا از
ديار
هجرت
براى
خاموش
نمودن
شعله هاى
خانمان
سوز آن
فتنه به
وطن باز
گشتى. در
ميان راه
دو بار
با كمين
دشمن
مواجه
گشتى، و
هزاران
خطر را
بر جان
خريدى تا
خطر نفاق
داخلى را
از ميان
بردارى!
در اين
راه بزرگ
و مقدس
گرچه
نخست راه
بسيار
ناهموار
و شكننده
بود،
قربانيهاى
فراوانى
از تو
گرفت،
امّا با
تلاش
فراوان،
توانستى
پس از
نشست هاى
متعدد در
مناطق
مختلف از
جلسات
«پنجاب»
گرفته تا
تشكيل
جلسات
لعل،
بهسود،
جاغورى و
باميان،
در تاريخ
25/4/1368
با همايش
قومندانان
و
مسؤولان
دلسوز،
نهال
درخت
سرافراز
وحدت را
در عمق
جان يك
نسل
بكارى!
نتيجه
سالها
تشكيل
جلسه و
سمينار و
كنگره در
آخرين
اقدام
ضمن يك
نشست 9
روزه و
16 دوره
جلسه در
مركز
باميان،
وحدت
استوار
تشيع را،
همه
امضاء
كردند.
اين
اقدام در
چنان
شرايط
حساس،
پاسخى
بود به
شرايط
روز به
روز
متحول
سرزمين
افغانستان
كه در
حال صورت
گرفتن
بود،
تحول
بزرگ
آزادى و
زمينه
سازى
براى
خروج
شرمگينانه
روسها از
وطن.
تو پيش
پرواز
قافله
وحدت
بودى
عنقا صفت
و بلند
آوازه!
همايش
اتحاد را
با اصرار
بى حد و
تلاش بى
مرز، نقش
بستى
جهان، از
هيچ
تلاشى
دريغ
ننمودى
آن روز،
باز هم
تو پيش
پرواز
قافله
وحدت
بودى،
عنقا صفت
و بلند
آوازه!
همايش
اتحاد
را، با
اصرار بى
حد و
تلاش بى
مرز، نقش
بستى! در
راه
رسيدن به
آرزوى
بزرگ
انسان
معرفى
شدن مردم
خود و
شناخته
شدن آن
در سطح
جهان،
قامت
شمشاد
گونه
خويش، در
پيش پاى
همه
لجوجان
خم
نمودى!
چون
دهقان
كهنه كار
درخت
وحدت را
كاشتى و
خود،
خورشيد
گونه در
آسمان
اين
باغستان
نو پاى
ايستادى
و نور
پاشيدى و
ساحت
مقدس
وحدت را
انرژى و
قوت
بخشيدى;
تا يك
نسل
توانست
سر از
خاك
برداشته،
به آسمان
عزت و
شرافت
اوج
بگيرد.
در ادامه
اى اين
راه روشن
و شفاف،
در تاريخ
20/12/1368
در رأس
هيأتى
جهت
هماهنگ
ساختن و
ادغام
نمايندگى
هاى خوش
خفته
احزاب در
خارج،
وارد
جمهورى
اسلامى
ايران
گرديدى.
به عنوان
سخنگوى
وحدت،
مواضع
امت شيعه
را به
همه جهان
دوست و
دشمن
اعلام
داشتى،
كه ملت و
مهاجرين
هم،
اقدام
بزرگ
وحدت را
در قامت
تو
شناختند;
با
استقبال
گرم و
شايانى،
تو و
همكارانت
را تقدير
كردند.
خدايت به
وسيله
چنين
اقدام
نيك و
نيت پاك
محبت ترا
در دل
امت به
عنوان
سمبل
وحدت و
ايثار و
فداكارى
كاشت.
هرگز اين
امت ترا
از ياد
نخواهند
برد.
دشمن هم
بيكار
ننشسته
بود، نمى
خواست تو
با آن
قامت
رسا،
بازوان
ستبر،
سينه
مواج چون
دريا،
انديشه
چون
آفتاب
روشن، در
ميان
سنگرداران
و رزم
جويان
نستوه
وطن زنده
باز
گردى، كه
بازگشت
تو
آرزوهاى
دشمنان
را نقش
بر آب مى
كرد. بسى
جاى تأسف
كه خيلى
از دوست
نمايان
دشمن صفت
هم، براى
رسيدن به
هيچ و
پوچ، با
آواى
دشمنان
اصلى
هماهنگ
بود. از
بازگشت
تو وحشت
داشتند.
اما تو
بازگشتى،
چه
بازگشتنى!
در داخل
خاك ميهن
ـ همان
وطنى كه
تو براى
آزادى آن
از همه
چيز خود
گذشتى ـ
قدم به
قدم كمين
گذاشته
بود.
علائم
چهره و
هيأت ترا
ثبت
كردند.
مقدار
توش و
توان ترا
سنجش
كردند،
سرمايه
گذارى
وسيعى
نمودند،
تا ترا
مثل ديگر
دوستانت،
در
بيابانهاى
اين ميهن
سر به
نيست
كند.
و تو خود
را در
ميان آن
وادى، از
انظار
دشمنان
مستور
ساختى،
همه جا
اعلام شد
كه مزارى
مفقود
شده است!
امّا، تو
استوار و
آرام،
دور از
دغدغه
ترس و
هراس،
بدون
داشتن
خرج و
مايحتاج،
با
دوستان
خود غذاى
خود را
از
رودخانه
هاى وطن
فراهم
ساختى،
آهسته
آهسته،
به سوى
وطن
بازگشتى!
اى پير
طريقت
سنگر
نشينان
شكيبا!
دشمن كه
از
مقاومت
تو به
ستوه
آمده
بودند
به سوى
مقاومت
تشيع رها
نمايند و
آن گروه
نام نهاد
طالبان
بود.
دشمن
گرچه
نتوانست
به آرزوى
اصلى خود
نايل
گردد;
ولى
توانست
بازگشت
ترا آن
قدر به
تأخير
بياندازد،
كه
نتوانى
در كنگره
تعيينات
حزبى
شركت
نمايى!
ولى ملت
قدر شناس
تشيع
خونين
قباى
ميهن، به
اكثريت
آراء، در
غيابت،
تو را به
رهبرى
خويش
پذيرفتند
و به تو
رأى
دادند،
كه ترا
تنها
كعبه
آمال و
آرزوهاى
وحدت ملت
مى
دانستند.
با اين
رأى، مشت
كوبنده
اى به
دهان
كسانى
زدند كه
طبق طرح
طراحان
خارجى،
دست و پا
مى زدند
كه اين
بار هم
دشمنان
مأيوس
گرديد كه
شايد بار
ديگر آيت
«اليوم
يئس
الذين
كفروا من
دينكم»
در قامت
يكى از ـ
پيروان
على(عليه
السلام)
در محيط
محدود يك
امت
قليل،
تفسير
گردد.
گرچه
تاريخ
هميشه
تكرار مى
شود و
منافقان
هميشه به
كمك كفار
مى
شتابند.
كاروان
راكد امت
ما، با
حضور
سرشار
استاد
بار ديگر
به تحرك
و جوشش
قدم
نهاد.
طرحهاى
عملى امت
پا برهنه
و خونين
بال
تشيع،
جهت حضور
فعال تر،
در صحنه
سياست
وطن در
مقام
آزمايش
قرار
گرفت.
استاد
توانست
ژنرال
هاى
ناراضى
درون
دولت را،
در كابل
و مزار
شريف روى
برنامه
مخصوصى
جذب
نمايد،
زمينه
سقوط
دولت
مزدور
روس را
هموار
سازد. هم
طرح
دشمنان
را ـ كه
مى
خواستند
شيعيان
مقيم
كابل را
از پير و
جوان تحت
نام خلق
و پرچم
در ميدان
تير
بفرستند;
ولى خلقى
هاى
شناخته
شده ى
مليت خود
را، با
آب نيرنگ
و خدعه
تطهير
كند ـ
خنثى
سازد.
بدين
شيوه،
بار ديگر
باميان
در تاريخ
افغانستان،
به عنوان
مركز
تشيع
شهرت
يافت.
با اوج
گيرى
جهاد
مسلحانه
در كابل،
زمينه
سازى
براى
خروج روس
ها، باز
هم
دشمنان
حقيقى
تشيع مى
خواست
طرح حذف
شيعه را
در كابل
عملى
سازد، با
خروج
روسها،
شاهراههاى
كابل
براى
هزاره
جات
مسدود
گرديد.
هر گروهى
در يك
شاهراه
مأموريت
داشتند
تا
نگذارند
مزارى،
اين پير
طريقت و
ايثارگر،
پا به
ميدان
كابل
بگذارند;
ولى بى
خبر از
آن بودند
كه
تشكيلاتى
در زندان
پلچرخى
كابل، در
صحنه
چريك
شهرى
فربانيانى
بزرگى
چون
واحدى،
رضايى،
امينى،
اهداء
نموده
اند،
بدون
داشتن
ستون
فعال
تشكيلاتى
نمى
توانست
باشد.
دشمن
هيچگاه
باور
نداشتند
كه شيعه
پا برهنه
از چنان
قدرتى در
شهر كابل
برخوردار
باشد. در
آن شرايط
حساس، با
خروج
شرمبار
روسها از
كابل،
بطور
ناگهانى
اكثر
مناطق و
مراكز
حساس را،
وارثان
شهيد
واحدى و
رضايى و
امينى،
با آرم
حزب وحدت
اسلامى
آذين
بندى
نموده،
تصرف
نمودند،
و در
انتظار
قدوم پر
ميمنت
استاد و
سردار
رشيدشان
لحظه
شمارى مى
كردند.
تا آن
لحظه كه
سالار
ريسمان
بدوشان
با پاى
بر آبله
از راه
كوهها
قدم
استوارش
را، به
شهر ماتم
زده كابل
فرو
گذاشت تا
طرح
عبدالرحمانيان
را كه
براى حذف
تشيع و
نسل كشتى
هزاره ها
طراحى
شده بود،
خنثى
سازد، از
شرف و
حيثيت و
آبروى
مردم
كابل تا
پاى جان
به دفاع
بايستد.
به همين
اساس
آغوش گرم
مردم
غمديده و
رنج
كشيده
كابل، در
مقدم
استاد
گشوده
شد.
استقبال
پرشور و
هيجان
انگيزى
صورت
گرفت كه
تاريخ
ساز و
سرنوشت
آفرين
بود.
استعمار
كه در
طول
تاريخ،
از وحدت
مسلمين و
عظمت
اسلام،
مشت هاى
كوبنده
را بر
دهان
خويش
احساس
كرده
بود، مگر
مى
توانست
در برابر
اين تحول
عميق و
نفوذ
شگرف
تشيع سبز
«علوى»
سكوت كند
و حضور
تشيع سرخ
حسينى را
پذيرا
گردد؟
نه!
هرگز!.
آن همه
سرمايه
گذارى كه
استعمار
شرقى و
غربى،
عليه
همديگر
در
افغانستان
كرده
بودند،
هدف شان
رسيدن به
يك سلسله
منافع
بود كه
سرزمين
افغانستان
را از
دست
همديگر
بربايند،
از يك
ملت سر
افراز،
ملتى
بسازند
سر به
زير، حرف
شنو،
مزدور.
با حضور
تشيع
علوى،
چنين
خواسته
اى محال
مى نمود،
بدين
جهت، بار
ديگر
براى حذف
كامل اين
مذهب
انقلابى،
اين بار
بيشتر از
همين
سرمايه
گذارى
كردند.
اجير
گرفتند،
نه از
ميان
سياست
مداران،
اين بار
از چهره
هاى...!
از
آنجايى
كه طرح
شان را
باز هم
ناقص مى
ديدند،
سود
جويان را
يدك
كشيدند،
تا صف
متحد امت
را از هم
بپاشند،
و
متأسفانه
اين
ناآگاهان
نيز با
دشمنان
همگام
شدند.
آتش
نخستين
آشوب و
جنگ
مسلحانه،
توسط
عوامل
ذخيره
دشمن
خارجى در
تاريخ
12/3/1371
آغاز
گرديد، و
سپس تا
لحظه
ورود
طالب
نماها،
با
هماهنگى
جريان
آقاى
مسعود،
ربانى،
و... و
دستهاى
اجانب و
خود
فروختگان
داخلى
ادامه
يافت و
بر
شيعيان
مظلوم بى
دفاع و
بر سردار
رشيدشان
تحميل
گرديد كه
استاد
رشيدمان
در تمام
آن شرايط
حساس، يك
لحظه هم
مردم
قهرمان و
مظلوم
كابل را
تنها
نگذاشت،
و يكى از
خطرناكترين
اين
حملات،
جنگ وحشت
انگيز
افشار
بود، كه
همزهان
بود با
22 بهمن،
سالروز
پيروزى
انقلاب
اسلامى
ايران.
جنگى بود
پرمعنا
تا
نگذارد
تشيع در
افغانستان
پيروزى
اسلامى
ايران را
جشن
بگيرند.
دشمن با
اين
اقدامات
مى
خواستند
شيعه و
رهبرى
شان را
به
نابودى
بسپارند،
كه نه
تنها به
هدف اصلى
شان
نرسيد
بلكه با
مقاومت
دليرانه
استاد،
روز به
روز بر
محبوبيت
استاد در
ميان
مردم
افزوده
شد.
اى باباى
نسل بى
پناه! اى
پير
طريقت
سنگر
نشينان
شكيبا!
اى
تكدرخت
تناور و
تنها!
دشمن كه
از
مقاومت
تو به
ستوه
آمده
بودند،
مجبور
شدند
آخرين
طرح را
پى ريزى
كند.
آخرين
خدنك به
چله كمان
مانده را
به سوى
مقاومت
تشيع رها
نمايند،
و آن
گروه نام
نهاد
طالبان
بود.
نامى در
ذهنيت
مسلمانان
آشنا!
عنوانى
تجربه
شده بود،
مى
توانست
جامعه را
به سوى
خواسته
شان
بكشانند،
لذا دشمن
كه هميشه
از افشاى
چهره
حقيقى آن
ضربه ها
ديده و
هراس
داشت،
همان
عنوانى
كه ما
خود از
عمق و
ارزش آن
اطلاع
نداشتم،
اما
استعمار
خيلى زود
اهميت آن
را خوب
باز
شناخته
بود و
خواست
اين بار
خود را
پشت آن
پنهان
سازند ،
زيرا
استعمار،
خيلى زود
از شكست
هاى خود
تجربه را
به ثبت
مى
رسانند،
بدين
اميدشان،
هرچه
زودتر
عنوان
طالب را
استخدام
كرد و آن
را در
اختيار
خود
گرفت،
زير نظر
سازمان
جاسوسى
پاكستان
ـ امريكا
مدارس
وسيعى
را، براى
تربيت
طالب
نماها،
تشكيلات
طالب را
به وجود
آوردند
تا داروى
آرام
بخشى
باشد
براى
توده
عوام و
زود
باور! با
اين روش
باز هم
مذهب را
به جنگ
مذهب
بفرستند.
نگذارند
در
افغانستان
هم شيعه
در كنار
اهل تسنن
انقلابى
مثل
انقلاب
اسلامى
ايران را
به ثمر
برسانند.
با طرح
دقيق
ابرقدرت
هاى
خارجى،
در
نخستين
گام،
تمامى
راههاى
ورود به
كابل و
شاهراه
ها، از
جمله چار
آسياب،
به دست
طالب
نماها،
سپرده
شد. از
سوى
ديگر، از
طرف
ربانى،
مسعود و
سياف،
حملات
شديد و
پيگير
چند
شبانه
روزى
صورت
گرفت،
زمانى كه
حتى يك
فشنگ هم،
براى
دفاع
مجاهدين
تشيع
خونين
جامه
باقى
نمانده
بود. و
آنگاه با
خدعه و
نيرنگ
عمر عاص
گونه، از
حربه
حكميت
قرآن
استفاده
كرد،
سردار
رشيد
تشيع را
در تاريخ
21/12/1373
به اسارت
گرفته،
به تاريخ
22/12/1373
به شهادت
رسانيد،
فاجعه اى
در برابر
ديدگان
يك عصر
محروميت،
قد
برافراشت
كه فقط
براى
باداران
طالب
نماها
قابل پيش
بينى
بود،
چنانچه
نخستين
بار هم،
فيلم ها
و عكسهاى
شهادت
مزارى،
آن
استوره
مقاومت
خونبار
شيعه
افغانستان،
از
عربستان
پخش
گرديد.
اى
اسطوره
آرزوهاى
خونين ما
باور ما،
خلوص نيت
و
ايثارگرى
تو است
جهاد
مقدس همه
جانبه تو
را
احياگر
نام تشيع
و عزت
شيعه در
افغانستان
مى
دانيم.
... و تو
بودى اى
پيشواى
محرومان!
اى آيينه
شفاف و
تمام
نماى
آرزوهاى
ديرينه و
بلند امت
مظلوم ما
كه با
تمام
وجود،
عليه
نابرابرى
ها به
ستيزه
برخواستى!
ريسمان
بدوشان
را ارزش
و حيثيت
بخشيدى.
با طرح
خود
كفايى
اقتصادى،
چاپ پول
سبز را
به راه
انداختى
كه ديگر
نيازى به
ديگران
احساس
نكنى، از
نسل
جوالى،
ژنرال
هاى
پرقدرتى
ساختى كه
خواب
آسايش را
از دشمن
ربوده
بودند.
از مركب
سوارى به
توپ و
تانك و
طياره
آشنايى
شان
ساختى، و
از يك
نسل ذليل
و خود گم
كرده
امتى
ساختى كه
چون
پيكان
برّان بر
مردمك
چشم
دشمنان
بود و...
تو مايه
عزّت و ـ
شرافت و
سربلندى
اين نسل
بودى
وقامت
رساى
آرزوهاى
يك نسل;
كه به
خون
تپيدى!
نه اينكه
تنها تو
يك شخص
نبودى،
كه به
خون
تپيده
باشى
بلكه
آرزوها و
آرمان
هاى يكه
امت بود
كه در
خون
شناور
شد، خونى
مواج،
طوفانى و
خروشان!
افق روشن
و شفاف
زندگى ما
را شفق
گونه
غمالود
ساختى و
رفتى چه
رفتنى!
رفتنى
پاييزى!
دراوج
بهار
استعداد
يك نسل!
پاييزوبرگ
ريزان
نابهنگام
كه گلهاى
بهارى
رابه
ناگهان
پژمرد!آن
چنان غم
انگيز كه
يك نسل
ديگروفصل
ديگر،اميد
به
بازگشت
آن
دورنمايى
نشان نمى
دهد! اى
آرزوى در
خون
شناور
ما! كج
انديشان
بعد از
تو، ترا
به نقد
مى
گيرند;
ولى از
باب
«تنسون
انفسهم»
كردار
خودشان
را به
فراموشى
سپرده
اند، و
اعمال
شان را
از آب
جارى هم
پاكتر
جلوه مى
دهند!
امّا
حقيقت آن
است كه
تاريخ را
هميشه در
حال
تكرار مى
نگريم.
على و
مالك
اشتر را،
به خاطر
حكميت
قرآن به
محاصره
مى
گيرند.
اما وقتى
به خدعه
عمر عاص
پى
بردند،
باز هم
از دين
خروج مى
كنند كه
چرا به
حكميت تن
دادى!؟
على چه
كند؟.
آنگاهى
كه مى
جنگند
محكوم
است. و
آنگاهى
كه جنگ
را متوقف
مى سازد
و به
حكميت
قران تن
فرو مى
گذارند،
باز هم
محكوم
است؟.
و تو هم،
اى پيرو
راستين
على، به
خيال اين
ها آنگاه
كه در
مقابل
تهاجمات
جديد مى
ستيزى
محكوم
هستى و
آشوب
طلب! و
آن لحظه
كه حتى
يك فشنگ
هم در
نزد
مجاهدين
نمانده
بايد به
شيوه
ديگر از
امنيت به
دفاع
برخيزى،
حتى اگر
به مرگ
تو ختم
شود، ولى
باز هم
محكوم
هستى؟
راستى!
اگر آنها
به جاى
تو بودند
چه مى
كردند؟
روشن بود
كه چه مى
كردند!
به
فرموده
احياگر
مجدد
اسلام،
بت شكن
عصر كه
مى
فرمود:
بهشتى
مظلوم
زيست، و
مظلوم
شهيد شد;
تو هم
مظلوم
زيستى و
مظلوم
شهيد
گرديدى،
و بالاتر
از آن
بعد از
شهادت هم
مظلوم و
ناشناخته
ماندى! و
از سوى
ديگر
ريزه
خواران
استعمار
خروار
خروار
خاك بر
روى خون
تو مى
پاشند تا
نگذارند
از ميان
شط جوشان
خون تو،
نسل
ديگر،
شقايقى
ديگر
جوانه
بزند.
اى
اسطوره
آرزوهاى
خونين
ما، مى
دانيم كه
نه تو
ادعاى
عصمت
داشتى!
نه
رهروانت،
ترا
معصوم مى
پندارند!
باور ما،
خلوص نيت
و ايثار
گرى تو
است،
اقدامات
و جهاد
مقدس همه
جانبه تو
را،
احياگر
نام تشيع
و عزت
شيعه در
افغانستان
مى
دانيم.
باور
داريم كه
به مفت
عيد
العلى
نشدى كه
منطق
على(عليه
السلام)
در زبان
تو بود!
شجاعت
على(عليه
السلام)در
قلب تو،
عدالت
على(عليه
السلام)
در سيرت
تو!
ايمان
على گونه
در باور
تو; لذا
راه
على(عليه
السلام)
را در
پيش
گرفتى!
راستى!
مگر هدف
از
مبارزه و
جهاد
مقدس، در
همان
نخستين
گامهاى
قيام، چه
بود؟ مگر
نه آن
بود كه
استعمار
خارجى و
ستم
داخلى
محو
گردد.
مذهب
حقّه
جعفرى و
حقوق
مليت هاى
محروم به
رسميت
شناخته
شود...
... و
باز هم
تو! اى
پير
بيدار
دل! اى
كاروان
سالار
عشق! تو
سمبل
تكرار
تاريخ
هستى!
هابيلى
بودى،
قربانى
طمع قابل
مشربان
حريص
گشتى، تا
اقليمهاى
عشرت و
قدرت را
در آغوش
بگيرند،
بر جنازه
غربت و
مظلوميت
و بى
چارگى يك
نسل
هابيلى
پابرهنه
جشن
بگيرند...
اسماعيل
گونه به
قربانگاه
رفتى،
موسى صفت
براى
نجات
مستضعفين
به پا
خواستى،
در مقابل
«قبطيان»
مقاومت
كردى!
... و تو
يوسفى
بودى كه
ترا در
چاه
تنهايى
كنعان
كابل
رهايتان
كردند!
اى يوسف
گم گشته
ميهن! اى
محبوب
ريسمان
بدوشان
امت ما
در آرزوى
بازگشت
تو است،
بازگشت
آرزوهاى
خونين و
اهداف
بلند و
مقدس تو،
روزى كه
آرمان
هاى مقدس
و دينى
تو، بر
كرسى حق
استقرار
يابد.
|