غلام سخى حليمى
ملت
پديده
ى
تاريخى
و
حقوقى
است
كه
با
گذشت
زمان
و در
اثر
پيشرفت
علم
صنعت،
فروپاشى
نظام
هاى
امپراطورى
و
نيازهاى
ضرورى
جامعه
بشرى
به
وجود
آمد.
هدف
از
پيدايش
ملت
تحقق
يك
سلسله
آمال
و
آرزوهايى
بود
كه
انسان
عصر
جديد
در
سر
مى
پروراند
و تا
حدودى
توانست
از
اين
طريق
به
حركت
رو
به
رشد
و
تكاملى
جوامع
انسانى
سرعت
بخشيده،
جلو
پراكندگى
و نا
به
سامانى
هاى
اجتماعى
را
بگيرد
و
انسان
ها
را
در
يك
واحد
سياسى
ـ
اجتماعى
بنام
«ملت»
گرد
هم
آورده
و
منسجم
نمايد.
انديشه
ى
ملت
سازى
پديده
ى
نوى
است
كه
براى
اولين
بار
در
اروپاى
قرون
وسطى
آغاز
شد و
از
آن
روز
تاكنون
سير
تكاملى
داشته
و
دست
آوردهاى
مثبتى
را
براى
بشريت
عرضه
كرده
است.
تشكيل
حكومت
هاى
ملى
و
همبستگى
اقوام
و
گروه
هاى
سياسى
در
چهارچوب
دموكراسى
و
حقوق
برابر
ملتها
از
جمله
نتايج
ملت
سازى،
در
اروپاى
آن
روز
و
عصر
حاضر
است.
امروزه
ملت
سازى
به
عنوان
مهمترين
انديشه
ى
سياسى
و
حقوقى
مطرح
مى
باشد
و
كشورهاى
مختلف
جهان
سعى
دارند
از
اين
پديده
ى
عصر
جديد
نهايت
استفاده
و
بهره
بردارى
را
نمايند.
چون
ملت
بزرگترين
نهاد
سياسى
ـ
اجتماعى
و
حقوقى
است،
كه
در
فرايند
آن
استعداد
و
توانمندى
افراد
شكوفا
گرديده،
زمينه
و
بستر
مناسب
براى
توسعه
سياسى،
اقتصادى،
فرهنگى
و
همگرايى
ملى
فراهم
مى
شود.
ملت
هايى
كه
در
اين
جهت
سرمايه
گذارى
كرده
اند،
امروزه
از
نگاهى
فكرى
و
فرهنگى
به
مرحله
اى
از
رشد،
پيشرفت
و
تكامل
دست
يافته
اند
كه
هر
روز
شاهد
ظهور
ملتى
در
صحنه
ى
جغرافياى
سياسى
جهان،
با
مقياس
كشورى
و
حتى
قاره
اى
مى
باشيم.
قبل
از
بررسى
اين
پديده
ى
تاريخى
و
روند
ملت
سازى
در
افغانستان،
لازم
است
نظر
كوتاه
به
مفهوم
واژه
«ملت»
داشته
باشيم.
واژه
ى
ملت
(nation)
در
فرهنگ
لغت
عبارت
مى
باشد
از:
«مجموعه
افرادى
كه
تشكيل
يك
دولت
ـ
كشور
دهند
و به
عنوان
كليت
اجتماعى
مشخص
در
برابر
حكومت
در
نظر
گرفته
شوند
ملت
را
تشكيل
مى
دهند.»(
)
اما
در
مفهوم
حقوقى
و
سياسى
ملت،
بين
دانشمندان
چند
نظريه
ارائه
گرديده
است:
الف)
ملت
بر
اساس
عناصر
عينى
و
واقعى
جامعه
مثل
اشتراك
سرزمين،
نژاد،
زبان،
تاريخ
و
فرهنگ
به
وجود
مى
آيد
و
روى
اين
مبنا
در
تعريف
مبنا
گفته
شده:
«ملت
يك
قضيه
تاريخى
است
كه
واجد
كيفيت
عينى
مى
باشد.
بر
اين
اساس
ملت
عبارتست
از
دسته
جات
و
گروه
هاى
انسانى
كه
به
وسيله
ى
عناصر
مختلف
در
نظام
تاريخى
(زمان)،
جغرافيايى
(مكان)
و
اقتصادى
(فعاليت
براى
ادامه
حيات)
و
احياناً
عناصر
زبانى
و
نژادى
وحدت
يافته
اند
و
اين
عناصر
عينى
مشهود،
موجب
پيدايش
آمال
و
آرزوها
و
سرنوشت
مشترك
گرديده
است.»(
)
ب)
گروه
ديگر
بر
اين
عقيده
اند
كه
امور
معنوى،
ادارى،
آگاهى
به
سرنوشت
و
احساس
تعلق
به
سرزمين
معين
عامل
اصلى
در
پيدايش
ملت
به
حساب
مى
آيد
و در
تعريف
مفهوم
آن
مى
گويند:
«گروه
انسانى
كه
اعضاى
آن
احساس
كنند
به
وسيله
ى
عوامل
پيوند
دهنده
ى
مادى
و
معنوى
به
هم
وابسته
اند
و با
ديگر
گروه
بندى
هاى
انسانى
كه
خود
را
متعلق
به
يك
جامع
كل
يا
يك
جامعه
سياسى
متمايز
مى
دانند
و
سرنوشت
خود
را
با
سرنوشت
ساير
افراد
عضو
آن
جامعه
پيوند
يافته
مى
بينند،
مى
توانند
عامل
تشكيل
يك
ملت
باشند،
ملت
با
احساس
تعلق
تحقق
مى
يابد.»(
)
ج)
نظريه
سوم
اين
است
كه
عناصر
معنوى
و
حقيقى،
هر
دو
در
ايجاد
ملت
نقش
دارند
و
ليكن
احساس
سرنوشت
مشترك
و
اراده
ى
جمعى
از
عمده
ترين
عوامل
پيدايش
ملت
به
شمار
مى
آيد
و
بقيه
ى
عوامل
از
شروط
كافى
براى
ملت
است
و نه
از
شروط
لازم.
بطور
نمونه
مى
توان
به
عامل
جغرافيا
درباره
ى
ملت
يهود
اشاره
كرد
و با
وجود
كه
ملت
يهود
ساليان
متوالى
در
اقصى
و
نقاط
جهان
پراكنده
بودند
و
سرزمين
معينى
نداشتند،
مع
ذلك
يك
ملت
بودند،
بدون
اينكه
سرزمين
مشخص
داشته
باشند،
و
همين
طور
است
زبان
و
نژاد.
اين
سير
تاريخى
در
ملت
سازى
نشان
مى
دهد
كه
ملت
در
مسير
تكاملى
خود
بر
دو
پايه
«واقعيت»
و
«علايق»
به
زندگى
مشترك
استوار
بوده
است.
«ارنست
رنان»
از
جمله
طرفداران
اين
نظريه
است
و او
درباره
ى
تعريف
ملت
مى
گويد:
«ملت
يك
روان
است،
يك
اصل
روحانى.
دو
چيز
كه
در
واقع
يك
چيزند،
اين
روان
را
مى
سازند...
يكى
داشتن
ميراث
مشترك
غنى
از
خاطره
ها و
ديگر،
سازش
واقعى،
ميل
به
زيست
با
يكديگر
و
خواست
تكيه
كردن
كامل
به
ميراث
مشترك.»(
)
سير
تاريخى
ملت
سازى
در
جهان
چگونگى
پديد
آمدن
ايده
ى
ملت
سازى
و
تشكيل
حكومت
هاى
ملى
را
در
جهان
بايد
در
رفتار
نظام
هاى
فئوداليه
و
ارباب
سالارى
در
نظام
هاى
گذشته
و
دوره
ى
قرون
وسطى
جستجو
كرد،
زيرا
اعمال
فشار،
شكنجه،
قتل
و
غارت
و
ظلم
و
ستم
بالاى
افراد
جامعه،
توسط
زمامداران
خودكامه
و
مستبد
سرانجام
آنها
را
وادار
كرد
كه
با
تشكيل
ملت
به
سوى
همبستگى
روى
آورده
و
دولت
هاى
ملى
را
به
وجود
آورند.
اروپائيان
چنانكه
در
امروز
گام
هاى
اساسى
را
در
جهت
ملت
واحد
اروپايى
برداشته
اند،
در
آن
شرايط
نيز
سهم
بزرگى
در
تشكيل
ملت
هاى
اروپايى
بر
عهده
داشتند.
آنها
براى
اولين
بار
در
تاريخ
موفق
شدند
با
مبارزه
عليه
ستم
هاى
كليسا
و
امپراطورى
در
اروپا
احساس
ناسيوناليستى
و
همبستگى
ملى
را
در
مردم
زنده
كنند.
در
قرن
نوزدهم
ميلادى
نهضت
هاى
ناسيوناليستى،
استقلال
طلبى
و
ملى
در
اروپا
گسترش
پيدا
كرد
و با
سقوط
نظام
فئودالى
هسته
هاى
اوليه
ملت
به
وجود
آمد
و
اروپائيان
به
تشكيل
حكومت
هاى
ملى
و
مشاركت
سياسى
دست
يافتند.
در
اين
جا
لازم
است
به
عوامل
تاريخى
كه
موجب
توسعه
و
پيدايش
ملت
سازى
در
جهان
شد
اشاره
كنيم:
1ـ
جنگ
هاى
صليبى:
با
زوال
تمدن
هاى
يونان
و
روم،
جنگيدن
و
كشته
شدن
در
راه
دفاع
از
وطن
جنبه
تقدس
خود
را
از
دست
داده
بود
و
آنچه
كه
جنگجويان
را
به
جنگ
عليه
دشمنان
خارجى
ترغيب
مى
كرد،
امور
مادى
بود
و نه
معنوى.
ولى
جنگ
هاى
صليبى
قرن
(11ـ13م)
احساسات
ناسيوناليستى
را
زنده
كرد
و
جنگ
در
راه
وطن
تقدس
پيدا
نمود.
صد
سال
جنگ
هاى
ويرانگر
صليبى
و
تقويت
انديشه
ى
ناسيوناليستى
باعث
شدند
تا
مردم
عليه
حكومت
پاپ
و
سلاطين
اروپايى
دست
به
قيام
زده
و
تحت
عنوان
ملت
و به
سوى
وحدت
ملى
گام
هاى
مؤثرى
را
بردارند
و
سرانجام
با
معاهده
و
ستفاليا
(1648)
ملت
به
عنوان
يك
واحد
انسانى
جايگاه
حقوق
سياسى
و
بين
المللى
خود
را
پيدا
كرد.
2ـ
انشعاب
دين
مسيح
(ع):
بعد
از
جنگ
هاى
صليبى
مسيحيت
گرفتار
تفرقه
شد و
دين
مسيح
به
دو
شاخه
ى
«كاتوليك»
و
«پروتستان»
تقسيم
شد.
اين
حوادث
روى
پرورش
روحيه
ملى
گرايى
و
ناسيوناليستى
در
اروپا
تأثير
فراوان
داشت
و
سبب
شد
كه
اروپا
به
ملت
سازى
رو
آورده
و
مليت
هاى
بزرگ
و
واحدى
را
به
وجود
آورند.
3ـ
ناسيوناليسم:
ناسيوناليسم
(Nationalisme)
كه
برگرفته
از
واژه
ى
(Nation)به
معناى
ملت
مى
باشد
و
مفهوم
ناسيون،
«مذهب
سياسى
اصالت
ملت»
است.
گرايش
ناسيوناليستى
كه
اساس
آن
همبستگى
ملى
و
برترى
دولت
مى
باشد،
بدون
ترديد
مصائب
و
مشكلات
زيادى
را
براى
جهان
پديد
آورد
و مع
ذلك
موجب
رهايى
ملت
هاى
اروپايى
در
قرن
19 و
بعدها
باعث
آزادى
ملت
هاى
ديگر
از
قيد
و
بند
اسارت
و
ايجاد
دولت
هاى
ملى
گرديد.
4ـ
عنصر
تاريخ:
عناصر
تاريخى
در
ملت
سازى
و
گرايش
ناسيوناليستى
نقش
عمده
اى
را
ايفا
مى
كند;
زيرا
ملت
ها
معمولاً
به
سابقه
ى
تاريخى
و
افتخارات
كه
از
خود
بر
جاى
گذاشته
اند
مباهات
مى
كنند
و
سعى
دارند
تا
عنعنات
و
اسطوره
هاى
تاريخى
خود
را
به
يك
سنبل
ملى
تبديل
نموده
و
براى
نسل
هاى
بعد
و
مدت
ها
زنده
نگهدارند.
آموزش
تاريخ
و
معرفى
قهرمانان
تاريخى
براى
دانش
آموزان
در
نظام
آموزش
و
پرورش
كشورهاى
مختلف
جهان
در
همين
راستا
صورت
مى
گيرد
و
اين
امر
به
طور
قطع
در
ايجاد
احساس
ملى
گرايى
و
ملت
سازى
تأثير
قابل
ملاحظه
اى
دارد.
5ـ
انزجار
از
دشمن:
ترويج
و
تبليغ
نفرت
از
دشمنان
عامل
ديگرى
است
كه
در
احياى
علايق
ملى
و
توسعه
ملت
كمك
مى
كند.
به
طورى
كه
در
بسيارى
از
موارد
علايق
ديگر
نمى
تواند
در
مقابل
وابستگى
هاى
ملى
و
ميهنى
مقابله
نمايد.
اين
نشان
مى
دهد
كه
علاقه
به
سرزمين
مشترك
و
منافع
ملى
از
ديگر
گرايشات
افراد
در
جامعه
مقدم
است.
روى
اين
اساس
وقتى
كشورى
مورد
تهديد
و يا
حمله
دشمن
خارجى
قرار
مى
گيرد،
تمام
افراد
آن
جامعه
با
كنار
گذاشتن
اختلافات
قومى،
زبانى
و
سياسى
شان
عليه
آن
متحد
مى
شوند
و
ايستادگى
مى
كنند.
حفظ
ارزش
هاى
دينى،
ملى
و
سنت
هاى
اجتماعى
مشترك
از
مهمترين
عواملى
است
كه
در
ايجاد
همبستگى
ملى
كمك
مى
كند.
اين
علاقه
و
دلبستگى
در
صورتى
كه
با
اراده
ى
زيست
جمعى
همراه
باشد،
پايه
هاى
اوليه
ملت
واحد
و
قدرتمند
را
در
جامعه
تشكيل
مى
دهد
و
مردمان
يك
منطقه
و
سرزمين
به
اين
باورمندى
خواهند
رسيد
كه
بدون
هويت
سياسى
و
ملى
مشترك
نمى
توان
به
حيات
سياسى،
فرهنگى
و
اقتصادى
خود
ادامه
دهند.
روند
ملت
سازى
در
افغانستان
افغانستان
كشورى
است
كه
اقوام،
طوايف
و
مليت
هاى
بسيارى
با
نژاد،
زبان،
رسومات،
عنعنات
و
فرهنگ
هاى
بعضاً
متفاوت
در
آن
زندگى
مى
كنند
و
اين
ساختار
اجتماعى،
قومى
و
قبيله
اى
اين
كشور
را
كسى
نمى
تواند
انكار
كند.
ملت
سازى
در
كشورهاى
كثير
المليتى
مثل
افغانستان،
در
درجه
ى
اول
از
اهميت
قرار
دارد;
براى
اينكه
ايجاد
ملت
واحد
نه
تنها
جلو
هرج
و
مرج
داخلى
را
كه
در
اكثر
موارد
زمينه
ى
نفوذ
دشمن
خارجى
را
فراهم
مى
آورد
مى
گيرد،
بلكه
سبب
مى
شود
تا
اقوام
به
جاى
تشديد
رقابت
هاى
منفى
و
تنش
هاى
قومى
و
نژادى،
به
هويت
ملى،
توسعه
ى
سياسى،
فرهنگى،
اقتصادى
و
پيشرفت
كشورشان
فكر
نمايند.
البته
غرض
از
ملت
سازى
و
ترجيح
منفعت
ملى
بر
منافع
ديگر،
به
اين
معنا
نيست
كه
بقيه
اقوام
و
گروه
هاى
سياسى
در
يك
نظام
ناعادلانه
و
ناپايدار
اجتماعى
به
قوم
حاكم
و يا
نظام
سياسى
حاكم
ادغام
شود،
بلكه
هدف
اين
است
كه
ما
علاوه
بر
پيوند
و
اشتراكات
تاريخى،
جغرافيايى،
فرهنگى،
زبانى،
دينى،
عنعنات
و
رسومات
اجتماعى،
باور
به
زندگى
مشترك
و
برادروار
را
براى
مردم
افغانستان
به
وجود
بياوريم.
حكومت
هاى
افغانستان
در
گذشته
على
رغم
اينكه
تلاش
هايى
را
براى
ايجاد
يك
حكومت
متمركز
به
كار
بردند،
ولى
در
عمل
به
خاطر
نقايصى
كه
در
ساختار
و
عملكرد
آن
حكومت
ها
وجود
داشت،
با
ناكامى
در
جامعه
روبرو
شدند
و از
پى
ريزى
پايه
هاى
اوليه
يك
حكومت
متمركز
و
ملى
كه
بر
مبناى
ملت
واحد،
برادر
و
برابر
بنا
نهاده
شده
باشد،
ناتوان
ماندند.
«آنتونى
هى
من»
كه
تحقيقات
فراوانى
را
درباره
ى
افغانستان
انجام
داده،
در
اين
زمينه
مى
نويسد:
«حسن
ميهن
پرستى
با
مليت
در
دل
اتباع
او
]افغانستان[
به
وجود
نيامد.
آنها
به
صورت
تابع
باقى
ماندند
و
جنبه
ى
همشهرى
گرى
در
يك
ملت
واحد
در
آنها
پديدار
نشد...
احساس
ميهن
پرستى
آن
طور
كه
در
اروپا
متداول
است
نمى
تواند
در
ميان
افغانها
وجود
داشته
باشد،
زيرا
يك
كشور
براى
آنها
وجود
ندارد.
به
جاى
حسن
ميهن
پرستى،
حسن
جوشان
و
خروشان
آزادى
فردى
در
آنها
موجود
است
كه
بالطبع
موجب
طغيان
عليه
سردمداران
حكومت
مى
گردد.»(
)
در
تاريخ
سياسى
افغانستان،
تنها
قومى
كه
انسجام
درونى
خود
را
حفظ
كرده
و به
فكر
ملت
سازى
ـ در
درون
جامعه
پشتون
ـ
بوده
است
قبايل
مختلف
پشتون
مى
باشد.
مير
محمد
صديق
فرهنگ،
در
اين
باره
مى
نويسد:
«جامعه
ى
پشتون
از
نظر
افقى
به
اتحاديه
يا
فدراسيونى
از
قبايل
شباهت
داشت
كه
اجزاى
آن
از
طريق
باور
داشتن
به
وابستگى
نسبى
با
يكديگر
و
پايبندى
به
عادات
و
رسوم
و
بالاخره
زبان
مشترك
به
همديگر
مربوط
بودند
و در
مقابله
با
دشمن
خارجى
تمام
و يا
بخش
عمده
ى آن
مى
توانست
به
اقدام
دسته
جمعى
بپردازند.»(
)
ولى
اين
نحوه
از
ملت
سازى
قطعاً
ناكافى
بوده
و
نمى
توانست
براى
تمام
مردم
افغانستان
يك
هويت
ملى
كه
تمايلات
نژادى،
قومى،
لسانى
و
منطقه
اى
را
تحت
الشعاع
قرار
بدهد،
ايجاد
بكند.
بررسى
تاريخ
گذشته
ى
افغانستان
نشان
مى
دهد
كه
اين
كشور
از
زمان
استقلال
در
سال
(1748م)
تاكنون
از
ناحيه
ى
اختلافات
داخلى
و
فقدان
ملت
واحد
و
منسجم
خسارات
زيادى
را
متحمل
شده
است
و به
طور
نمونه
مى
توان
به
جنگ
هاى
خانمانسوز
داخلى
دو
سده
ى
اخير،
فقر
فرهنگى،
اقتصادى
و
عقب
ماندگى
كشور
اشاره
كرد.
متأسفانه
به
اين
نكته
بايد
اعتراف
كرد،
هنوز
هم
ميل
به
تشكيل
يك
ملت
واحد
در
جامعه
افغانستان
نتوانسته
بر
روابط
قبيله
اى،
قومى
و
خويشاوندى
فايق
آيد
و
آنها
وجود
دولت
و
ملت
واحد،
مستقل
و
كارآمد
افغانستان
را
بر
تمام
اين
عوامل
برتر
بدانند.
پس
ملت
افغانستان
تا
هنوز
شكل
نگرفته
است.(
)
حكام
و
زمامداران
قبلى
اين
كشور
كمتر
به
مسايل
اساسى
و
زير
بناى
كشور،
مشاركت
همگانى،
وفاق
ملى
و
ايجاد
ملت
واحد
توجه
از
خود
نشان
دادند.
براى
همين
يك
نوع
تضاد
آشكار
بين
هنجارهايى
كه
دولت
در
پيش
گرفته
بود،
با
ارزش
هاى
اجتماعى
و
فرهنگى
مردم
در
جامعه
احساس
مى
شد.
و
اين
مساله
جداى
بين
دولت
و
جامعه
را
روز
به
روز
افزايش
مى
داد.
بسيارى
از
آنچه
كه
دولت
مى
خواست
در
جامعه
پياده
كند،
براى
مردم
قابل
عزم
نبود،
و
اين
امر
سبب
شد
كه
كشور
افغانستان
شكل
سنتى
خود
را
حفظ
كرده
و در
مقابل
برنامه
هاى
دولت
مركزى
مقابله
نمايند.
پس
سياست
هاى
اقتدار
گرايانه
و
انحصارى
در
گذشته،
از
يك
طرف
به
فاصله
ى
مردم
با
دولت
انجاميد،
چنانكه
«اوليور
روا»
كارشناس
و
صاحب
نظر
در
مسايل
افغانستان
مى
گويد:
«جدايى
دولت
از
جامعه
امرى
است
مسلم
و
محتوم.
وابستگان
به
دولت
به
تمام
معنى
داراى
علامت
و
نشانه
اند.
آنان
كه
خود
نيز
با
طرز
رفتار
خاص
(محل
زندگى،
طرز
لباس
پوشيدن،
نحوه
صحبت
كردن)
تمايزى
نمادين
را
عرضه
مى
دارند،
بكلى
از
جامعه
فاصله
گرفته
اند.»(
)
از
طرف
ديگر
سيستم
ظالمانه
گذشته
سوء
ظن
هايى
را
در
جامعه
موجب
شده،
شكافهاى
عميق
قومى،
قبيله
اى،
زبانى
و...
را
پديد
آورد
و به
گونه
اى
كه
اقوام
اين
كشور
رو
در
روى
هم
قرار
گرفتند
و به
جاى
تشريك
مساعى
به
منازعات
پرداختند.
«آنتونى
هى
من»
كه
شناخت
دقيق
از
بافت
جامعه
افغانستان
دارد،
به
اين
معضل
چنين
اشاره
مى
كند:
«رقابت
و
نفاق
در
نتيجه
ى
هرج
و
مرج
مزمن
در
جامعه
ى
افغانستان
ابتدا
بين
طوايف
مختلف
وجود
داشته،
حتى
اين
رقابت
بين
طوايف
بزرگتر
نفوذ
كرده
بود
و
قبايل
پشتون
نيز
گرفتار
نفاق
و
رقابت
بين
خود
بودند.»(
)
بدون
ترديد
تمام
اين
مشكلات
سياسى،
اجتماعى،
اقتصادى
و...
از
اين
جا
نشأت
مى
گيرد
كه
نخبگان
سياسى
جامعه
ما،
در
گذشته،
يك
فكر
اساسى
درباره
آينده
بهتر،
تأمين
رفاه
و
آسايش
مردم
افغانستان
و
ايجاد
ملت
واحد،
متحد
و
برادر
كه
از
حقوق
شهروندى
بهره
مند
باشند،
نكردند.
البته
بعد
انقلاب
اسلامى
1357،
به
خاطر
فشارهاى
تجاوز
خارجى
و
احساس
نياز
به
همديگر،
حس
همبستگى
مردم
افغانستان
رشد
چشم
گيرى
داشت
و
براى
اقوام
مختلف
اين
فرصت
را
به
وجود
آورد
كه
با
كنار
گذاشتن
علايق
قومى
و
منطقوى
به
فكر
نجات
سرزمين
خود
از
اشغال
شوروى
و
تأمين
منافع
ملى
شان
باشند.
بنابراين
مهمترين
ارمغان
جنگ
رهايى
بخش
براى
مردم
افغانستان،
«آغوش
گشودن
به
سوى
دنيا
و
لزوم
تكيه
بر
تماميتى
وسيعتر
از
سوى
گروه
هاى
كوچك
محلى
است
تا
بتوانند
در
سطح
سياست
ملى
حرفى
براى
گفتن
داشته
باشند.
اين
امر
به
ظهور
پديده
اى
تازه
كه
بدون
ترديد
قبل
از
جنگ
در
حالت
جنينى
بوده،
اما
امروز
قدم
به
عرصه
ى
وجود
نهاده،
يارى
داده
است.»(
)
درك
همبستگى
ملى
و
احساس
سرنوشت
مشترك
در
ايجاد
يك
ملت
واحد
مى
تواند
تأثير
شگرف
داشته
باشد
و
اين
روزنه
اى
است
كه
آينده
ى
روشن
و
همراه
با
ملت
جديد
و
واحدى
را
براى
مردم
ما
نويد
مى
دهد.
شهيد
مزارى
و
ملت
سازى
شهيد
مزارى
(ره)
از
جمله
رهبران
دردمند
سياسى
جامعه
ما
بود
كه
با
منش
و
رفتار
خود
به
توسعه
سياسى
در
چوكات
ملت
واحد
افغانستان
همت
گماشت
و بر
اين
باور
بود
كه
با
كتمان
هويت
سياسى
و
اجتماعى
برخى
اقوام
نمى
توان
مشكل
اين
كشور
را
حل
كرد،
به
عقيده
او
افغانستان
در
صورتى
مى
تواند
امنيت
و
آرامش
را
به
آغوش
كشيده
و به
سوى
دنياى
جديد،
رفاه
و
آسايش
و
پيشرفت
علم
و
دانش
قدم
بردارد
كه
مردم
اين
كشور
به
وحدت
ملى
برسند
و
هويت
سياسى
يكديگر
را
كتمان
نكنند
و
«كليه
مليت
هاى
مسلمان
اين
سرزمين
]اعم
از
پشتون،
تاجيك،
هزاره،
ازبك،
تركمن،
قزلباش
و...[
هويت
سياسى
داشته
باشند
و با
توافق
و
شركت
آنها
حكومت
آينده
ى
كشور
سازماندهى
شود.»(
)
ملت
واحد
و
مبتنى
بر
عدالت
اجتماعى
در
هر
جامعه
از
مهمترين
مسائلى
است
كه
زمانى
تحقق
مى
يابد
افراد
آن
جامعه
به
اراده
ى
مشترك
رسيده
و
احساس
تعلق
به
سرزمين
واحد
و
مشتركات
تاريخى،
فرهنگى
و
عنعنوى،
آنان
را
گرد
هم
آورده
باشد.
تا
زمانى
كه
روحيه
ى
همگرايى
و
باور
به
زندگى
مشترك
و
احترام
به
شخصيت
حقيقى
و
حقوقى
يكديگر،
به
خاطر
عوامل
حقيقى
و يا
معنوى
درين
افراد
جامعه
احياء
نگردد،
بعيد
است
كه
ملت
واحد
و
مستقلى
در
افغانستان
شكل
بگيرد.
شهيد
مزارى
(ره)
به
اين
نكته
واقف
بود
و مى
خواست
از
طريق
رعايت
حقوق
برابر
افراد
در
جامعه،
عرصه
را
براى
ايجاد
ملت
واحد،
انسجام
ملى
و
تأمين
حقوق
شهروندى
آماده
نمايد،
و
ملتى
را
به
وجود
بياورد
كه
در
آن
تفاوت
هاى
زبانى
و
نژادى
مطرح
نباشد
و
هيچ
يك
«از
اقوام
افغانستان
هيچگونه
خصومت
و
دشمنى
را
با
اقوام
ديگر
نداشته
باشد
و
پشتون
ها
را
برادرش
بداند
و
ازبك
ها
را
برادرش
بداند
و
هزاره
را
برادرش
بداند،
همين
طور
بلوچ
و
نورستانى
و
باقى
اقوام
افغانستان،
اينها
برادرند،
اينها
در
يك
خانه
مشترك
زندگى
مى
كنند
دست
به
دست
هم
بدهند
مشتركاً
اين
خانه
ى
خراب
و
جنگ
زده
خودشان
را
بسازند
و بر
اين
جهت
از
گذشته
كرده
الآن
اميدوار
هستيم
كه
خصومت
ها
كم
شده
و به
سوى
وحدت
ملى
پيش
مى
رود.»(
)
اظهار
چنين
ديدگاه
هايى
نشان
مى
دهد
كه
شهيد
مزارى
(ره)
با
درك
درست
از
دردهاى
تاريخى
جامعه
افغانستان
به
سرنوشت
مشترك
مى
انديشيد
و
باورمند
بود.
اگر
ما
خواسته
باشيم
سرزمين
آباد
و
متحد
و يك
پارچه
داشته
باشيم،
بايد
«منطق
اصالت
زور
و
حكومت
هايى
كه
مى
خواهند
با
زور
بر
مردم
حكومت
نمايند
نابود
گردد.»(
)
چون
مقتضاى
حاكميت
سلطه
و
زور
با
ايجاد
آشوب
و
افزايش
تنش
هاى
قومى
و
منطقوى
در
بين
افراد
جامعه
مى
باشد،
تا
بدين
واسطه
بتواند
چند
روزى
بر
حيات
سياسى
خود
ادامه
دهد.
اما
با
از
بين
رفتن
منطق
زور،
فشارهاى
اجتماعى
قهراً
كاهش
مى
يابد
و در
نتيجه
اين
فرصت
براى
اقوام
مختلف
پيش
مى
آيد
كه
بر
طبق
لياقت
و
شايستگى
در
عرصه
هاى
سياسى،
اجتماعى،
فرهنگى،
اقتصادى
و...
حضور
مشترك
و
فعال
پيدا
كنند.
حضور
مشترك
اقوام
در
نهادهاى
سياسى
و
اجتماعى
حداقل
اين
دست
آورد
را
به
همراه
دارد
كه
احساس
همبستگى
و
پيوندهاى
اجتماعى
افراد
در
جامعه
افزايش
پيدا
كرده
و
هسته
ى
اوليه
ملت
و
دولت
متمركز
با
هدف
تأمين
امنيت
و
حفظ
منافع
ملى
شكل
بگيرد.
شهيد
مزارى
(ره)
با
ارائه
طرح
مليت
هاى
برادر
در
افغانستان،
مفهوم
تئورى
ملت
سازى
در
اين
كشور
را
توسعه
داد
و مى
خواست
با
ايجاد
ملت
واحد
و
يكپارچه،
دروازه
ى
تمدن،
پيشرفت،
توسعه
سياسى
و
دموكراسى
به
روى
افغانستان
باز
كند.
روى
اين
جهت
با
عوامل
كه
تنش
در
كشور
را
افزايش
مى
داد
و به
وحدت
ملى
و
عدالت
اجتماعى
صدمه
وارد
مى
كرد،
شديداً
مخالف
بود
و
باور
داشت
كه
اين
گونه
مسائل
جلو
پيشرفت
كشور
را
مى
گيرد
و
لذا
به
طور
شفاف
و
روشن
اعلان
نمود:
«حزب
وحدت
اسلامى
از
هر
طرحى
كه
منجر
به
عدالت
اجتماعى
در
جامعه
ى
افغانستان
گردد
و
حقوق
مليت
هاى
محروم
را
اعاده
كند
استقبال
مى
كند.
براى
ما
مهم
نيست
كه
لويه
جرگه
تشكيل
شود
و يا
مجلس
ملى،
مهم
اين
است
كه
حقوق
مردم
در
نظر
گرفته
شده،
به
تناسب
حضور
و
ميزان
جمعيت
شان
در
تصميم
گيرى
ها
سهيم
باشند.»(
)
اين
ديدگاه
ايشان
زير
ساخت
هاى
اوليه
ملت
سازى
در
افغانستان
را
كه
برخوردارى
افراد
از
حقوق
عادلانه
در
جامعه
باشد
پى
ريزى
مى
كند.
شهيد
مزارى
تنها
به
ارائه
نظريات
اصلاح
گرايانه
خود
در
اين
جهت
بسنده
نكرده
و
بلكه
خود
عملاً
راهكارهايى
را
براى
رسيدن
به
ملت
واحد
و
انسجام
ملى
دنبال
نمود
و ما
در
اين
جا
به
برخى
از
آنها
اشاره
مى
كنيم:
1)
همبستگى
ملى:
وفاق
و
همگرايى
ملى
مهمترين
عنصر
در
پيدايش
ملت
واحد،
همبستگى
اقوام
و
ايجاد
ساختار
سياسى
عادلانه
به
شمار
مى
آيد.
يك
ملت
وقتى
مى
تواند
ظهور
مؤثر
و
قدرتمند
در
سطح
جهانى
داشته
باشد
كه
گرايش
هاى
قومى،
زبانى
و
منطقوى
را
مهار
نموده
و به
تفاهم
و
تعامل
كامل
رسيده
باشند.
البته
وجود
يك
چنين
ملت
متحد
و
يكپارچه
همانگونه
كه
در
رفع
منازعات
داخلى
مؤثر
است،
براى
دشمنان
خارجى
و
مخالفان
وحدت
ملى
آن
كشور
نيز
نگران
كننده
مى
باشد.
لذا
برخى
عناصر
خارجى
و
داخلى
سعى
كرده
اند
كه
ملت
سازى
در
افغانستان
بر
مبناى
واقعيت
هاى
موجود
در
جامعه
زير
سئوال
برده
و با
استفاده
ى
سوء
از
تركيب
اقوام
و
بافت
اجتماعى
اين
كشور،
به
جاى
«برادرى
مليت
ها»،
«دشمنى
مليت
ها»
را
مطرح
كنند.
شهيد
مزارى
(ره)
به
اين
نكته
واقف
بود
و با
آگاهى
كامل
از
توطئه
دشمنان
مردم
افغانستان
و
پيامدهاى
مخرب
نفاق
ملى،
اصالت
وحدت
ملى
را
در
سطح
ملى
و
گروه
هاى
سياسى
مطرح
كرد
و
گفت:
«ما
با
همه
ى
تنظيم
ها
سر
جنگ
نداريم،
دوست
هستيم،
با
همه
ى
ملت
ها
سردشمنى
نداريم
و
دوست
هستيم،
وحدت
ملى
را
ما
در
افغانستان
يك
اصل
مى
دانيم.»(
)
شهيد
مزارى
(ره)
مى
خواهد
بگويد،
نفاق
ملى
فاجعه
ى
بزرگى
است
و
بايد
ريشه
هاى
آن
را
كه
سابقه
چندين
ساله
در
جامعه
دارد
خشكاند
و
ملت
جديدى
را
بر
پايه
برادرى
و
مشاركت
سياسى،
فرهنگى
و
اقتصادى
اقوام
ساكن
در
كشور
به
وجود
آورد.
در
حوزه
ى
ملت
سازى
شهيد
مزارى
(ره)،
تفكر
و
انديشه
ى
فرا
قومى
و
فرا
جناحى
را
دنبال
مى
كرد
و
لذا
روى
واژه
هاى;
«حكومت
ملى»،
«عزت
و
كرامت
ملى»،
«منافع
ملى»،
«رعايت
حقوق
مليت
ها»،
«عدالت
اجتماعى»
و...
اصرار
داشت.
چون
مى
دانست
كه
اين
واژگان
علاوه
بر
بارى
معنوى
و
مادى
كه
دارد،
در
بطن
شان
انديشه
ى
سياسى
نهفته
است
كه
مى
تواند
بستر
خيزش
دموكراسى
و
روى
كار
آمدن
يك
حكومت
ملى
در
افغانستان
شود.
زيرا
او
به
اين
واقعيت
پى
برده
بود
كه;
«امروز
جامعه
ملى
در
بين
تمام
گروه
هاى
انسانى
از
همه
محكمتر
است،
بدين
معنى
كه
در
صورت
وجود
تعارض
بين
همبستگى
چند
گروه
اجتماعى،
علايق
ملى
بر
ديگران
فائق
خواهد
آمد.»(
)
شهيد
مزارى
(ره)
اختلاف
و
نفاق
ملى
را
مانع
عمده
در
راه
ايجاد
ملت
واحد،
توسعه
سياسى
و
گسترش
علايق
ملى
مى
دانست
و
معتقد
بود،
تا
زمانى
كه
نخبگان
سياسى
جامعه
ما
از
دلبستگى
هاى
نژادى
و
گروهى
خود
دست
برندارند،
محال
است
كه
وحدت
ملى
و يك
ساختار
سياسى
فراگير
و
فرا
قومى
و
جناجى
در
افغانستان
به
وجود
آيد.
بر
اين
اساس
رهبران
سياسى
و
حقوقدانان
جامعه
ما
بايد
توجه
داشته
باشند
كه،
«حكومت
را
بايد
با
سعه
ى
صدر
تشكيل
دهند،
تا
هم
مردم
خود
را
شريك
آن
بدانند
و هم
براى
تحكيم
پايه
هاى
آن
تلاش
نمايند
و
اين
ممكن
نيست
مگر
اينكه
از
قالب
هاى
محدود
حزبى
بيرون
رفته
و
روى
منافع
و
مصالح
ملى
تفكر
صورت
گرفته
و
تصميم
گرفته
شود.»(
)
2)
مشاركت
در
نظام
سياسى
كشور:
مردم
شناسان
و
صاحب
نظران
مسايل
افغانستان
بر
اين
عقيده
اند
كه
اين
كشور
به
علت
تلاقى
اقوام
گوناگون
در
طول
تاريخ،
اقوام
و
نژادهاى
زيادى
را
به
خود
جاى
داده
است.
بدون
شك
افغانستان
امروزه
يكى
از
نادر
كشورهايى
مى
باشد
كه
مليت
هاى
كثيرى
در
آن
زندگى
مى
كنند
و
لكن
روابط
بين
اينها
همواره
در
طول
تاريخ
در
نوسان
و
بعضاً
خصمانه
بوده
است.
اگرچه
مردم
افغانستان
مشتركات
فراوانى
دارند
و
اسلام
به
عنوان
دين
اكثريت
مردم،
جايگاه
ويژه
اى
در
جامعه
سنتى
و
قبايلى
اين
كشور
دارد.
ولى
آنگونه
كه
از
اين
اشتراكات
دينى
و
فرهنگى
براى
وحدت
و
انسجام
افراد
جامعه
استفاده
مى
گرديد،
بهره
بردارى
نشده
است.
بدين
لحاظ
مفاهيم
همچون:
سرنوشت
مشترك،
زندگى
برادرانه،
مشاركت
سياسى
و
ايجاد
ملت
واحد
و...
نه
تنها
براى
اكثريت
افراد
اين
كشور
ناشناخته
باقى
ماند،
بلكه
تعدد
اقوام
و
گروه
هاى
نژادى
باعث
شد
تا
زمينه
براى
انحصار
گرايى
و
برخوردهاى
خصمانه
در
جامعه
فراهم
گردد.
شهيد
مزارى
(ره)
نهايت
سعى
خود
را
به
كار
برد
تا
براى
تمام
مردم
افغانستان
بفهماند
كه
ما
تاريخ،
فرهنگ،
مليت
و
سرنوشت
مشترك
داريم
و
اين
مشتركات
اقتضا
دارد
تا
در
كنار
هم
زندگى
مسالمت
آميز
و
برادرانه
داشته
باشيم.
يعنى
در
آينده
كسى
به
خاطر
تعلق
به
قوميت
خاص
مورد
ستم
و بى
مهرى
قرار
نگيرد
و
همانند
ديگران
از
حقوق
برابر
و
هويت
ملى
و
سياسى
يكسان
برخوردار
باشد.
يعنى
ملتى
در
افغانستان
شكل
بگيرد
تا
ضمن
بهره
مندى
از
آزادى
هاى
اجتماعى،
سياسى،
فردى
و
اعتقادى
مبتنى
بر
دو
ويژگى
باشد:
1ـ
هيچ
يك
از
گروه
هاى
قومى
احساس
نكنند
كه
از
ساختار
سياسى
آينده
حذف
شده
اند.
روى
همين
جهت،
در
شرايطى
كه
بسيارى
از
گروه
هاى
مجاهدين
بعد
از
پيروزى
بر
حكومت
نجيب
الله
در
سال
1371،
مايل
نبودند
تا
جنبش
ملى
ـ
اسلامى
در
دولت
آينده
حضور
داشته
باشند،
ولى
شهيد
مزارى
(ره)
قاطعانه
از
حقوق
سياسى
جنبش
حمايت
كرد
و
گفت:
«جنبش
ملى
اسلامى
يك
واقعيت
نيرومند
در
جامعه
افغانستان
بوده
و از
بخش
عظيمى
از
مردم
ساكن
در
كشور
نمايندگى
مى
كند،
]لذا[
هر
طرحى
كه
در
زمينه
ى
حذف
جنبش
از
روند
مذاكره
و
تصميم
گيرى
هاى
اساسى
كه
مربوط
به
آينده
كشور
باشد،
منجر
به
شكست
خواهد
گرديد.»(
)
2ـ
حضور
و
مشاركت
در
نظام
سياسى
آينده
بايد
بر
اساس
واقعيت
هاى
موجود
در
كشور
صورت
بگيرد.
كسى
و يا
كسانى
خيال
نكنند
حقوق
و
امتيازاتى
در
خور
شأن
براى
آنها
در
نظر
گرفته
نشده
است.
شهيد
مزارى،
ميزان
نفوس
اقوام
و
تناسب
وجود
فيزيكى
آنها
را
به
عنوان
يك
راه
حل
در
اين
زمينه
مطرح
كرد
و
گفت:
«هر
مليتى
به
تناسب
واقعيت
وجودى
و
حضور
خود
در
اين
كشور
در
سرنوشت
سياسى
خود
سهيم
باشند.»(
)
3)
كنار
نهادن
مسايل
اختلاف
برانگيز:
مردم
افغانستان
در
طول
تاريخ
گذشته
با
جنگ
هاى
داخلى
و
تجاوزات
خارجى
دست
درگيرى
بوده
است.
عده
اى
از
دشمنان
خارجى
مردم
افغانستان
همواره
در
اين
فكر
بوده
اند
كه
با
حاد
نمودن
مسايل،
نژادى،
زبانى،
منطقوى
و
مذهبى،
نگذارند
كه
اقوام
ساكن
در
اين
كشور
به
وحدت
و
انسجام
ملى
دست
يابند;
زيرا
اين
مساله
را
به
ضرر
خود
و
منفعت
ملى
شان
تلقى
مى
كردند.
شهيد
مزارى
(ره)
به
ظلمى
كه
از
اين
ناحيه
بر
مردم
افغانستان
رفته
بود،
رنج
مى
برد
و مى
خواست
در
اين
كشور
وضعيت
و
فضايى
به
وجود
آيد
كه
ديگر
دست
هاى
خارجى
و
مسايل
اختلاف
برانگيز
ديگر
نتواند
جلو
پيوندهايى
عميق
تاريخى،
فرهنگى
و
دينى
اين
مردم
اين
كشور
را
كه
سبب
پيدايش
ملت
و
احد
و يك
پارچه
مى
شود
بگيرد.
ايشان
با
آگاهى
كامل
از
خطرات
و
پيامدهاى
منفى
عوامل
اختلاف
برانگيز
در
آينده،
سعى
داشت
تا
جلو
اين
گونه
مسايل
را
سد
نمايد
و
براى
هيچ
كسى
اجازه
داده
نشود
تا
در
بين
مردم
افغانستان
ايجاد
تفرقه
نمايد:
«هر
كس
بيايد
در
بين
شما
مساله
گروه،
قوم،
نژاد،
تفرقه
را
تبليغ
بكند،
جلوش
را
بگيريد.»(
)
«من
هيچ
وقت
نه
شيعه
گفتم،
نه
سنى،
نه
بعد
از
اين
هم
مى
گوييم،
چون
شيعه،
سنى
و
اين
مسايل
بازى
است.»(
)
«در
اسلام
نه
هزاره
مطرح
است،
نه
افغان
]پشتون[
مطرح
است،
نه
ازبك
مطرح
است،
نه
تاجيك
مطرح
است،
فقط
در
اسلام
مساله
لا
اله
الا
الله
و
تقوى
مطرح
است.»(
)
شهيد
مزارى
(ره)
درصدد
اين
بود
تا
ملت
سازى
در
افغانستان
با
نگرش
نو و
تحكيم
پايه
هاى
وحدت
ملى
و
عادلانه
تحقق
پذيرد
و بر
مبناى
آن،
«جامعه
به
وجود
آيد
كه
در
آن
از
تبعيض،
برترى
گرى،
تفاخر
و
افزون
خواهى
خبرى
نباشد
و
كليه
مردم
افغانستان
از
هر
قوم
و
نژاد
و با
هر
رنگ
و
زبان
برادرانه
و
برابر
زندگى
كنند.»(
)
افغانستان
و
فضايى
جديد
سياسى
تحولات
سياسى
ـ
نظامى
فعلى
افغانستان
كه
بعد
از
11
سپتامبر
2001
به
وجود
آمد،
180
درجه
مسير
جامعه
را
تغيير
داده
است
و
اين
كشور
هم
اكنون
با
حمايت
جامعه
جهانى،
قدم
هاى
نخست
را
در
راه
تحقق
ملت
واحد،
دموكراسى
و
مردم
سالارى
بر
مى
دارد.
بدون
شك
امضاى
توافقنامه
«بُن»
يك
فرصت
طلايى
و
تاريخى
را
براى
مردم
افغانستان
به
وجود
آورده
است.
هم
اكنون
با
گذشت
نزديك
به
سه
سال
از
امضاى
توافقنامه
ى
تاريخى
«بن»
مردم
ما
مرحله
جديدى
از
تاريخ
سياسى
كشور
خود
را
آغاز
كرده
اند
و
جامعه
به
طرف
ثبات،
امنيت،
استقرار
صلح
دايمى
و
حكومت
ملى
پيش
مى
رود.
آنچه
كه
امروز
در
افغانستان
جريان
دارد،
اميدوار
كننده
است
و
اگر
روند
پروسه
ى
صلح
به
همين
كيفيت
تداوم
يابد،
در
اين
كشور
دموكراسى
و
نظام
سياسى
مردم
سالار،
با
كمك
جامعه
جهانى
و
مشاركت
كليه
اقوام
و
گروه
هاى
سياسى
به
وجود
خواهد
آمد.
ما
اميدوار
هستيم
كه
بازسازى
زير
ساختهاى
سياسى،
فرهنگى،
اقتصادى
و
نظامى
كشور،
با
بازسازى
نهادهاى
اجتماعى
و
ملى
همراه
بوده
و
ملت
جديد
افغانستان
بر
پايه
وحدت
ملى،
حفظ
استقلال
و
منافع
ملى،
علايق
و
پيوندهاى
حقيقى
و
معنوى
شكل
بگيرد.
به
جاست
كه
مردم
افغانستان
با
پشت
سر
گذاشتن
تجربيات
تلخ
گذشته
و 23
سال
جنگ
و
درگيرى،
اختلافات
خود
را
كنار
بگذارند
و
براى
افغانستان
آزاد،
آباد
و
مستقل
تلاش
نمايند.
به
اين
نكته
بايد
اذعان
كرد،
افغانستان
عليرغم
پيشينه
ى
تاريخى
و
فرهنگى
كه
دارد،
امروز
نيز
اين
كشور
از
سرمايه
هاى
علمى،
فرهنگى،
اقتصادى،
آثار
تمدنى
و
باستانى
فراوانى
برخوردار
مى
باشد
كه
در
صورت
استفاده
درست
و
بهينه
از
اين
امكانات
مادى،
معنوى
و
نيروهاى
فكرى
ـ
فرهنگى
به
توسعه
افغانستان
سرعت
بخشيده
و
اين
كشور
را
در
زمره
ى
كشورهاى
پيشرفته
و
توريستى
جهان
قرار
خواهد
داد.
مردم
و
نخبگان
جامعه
افغانستان
در
اين
مدت
نهايت
تلاش
خود
را
بكار
بردند
تا
با
كمك
جامعه
جهانى
و
مهار
نمودن
تنش
هاى
گذشته;
ملت
جديدى
را
با
قاعده
هاى
وسيع
ملى
پايه
ريزى
نمايند.
به
طور
نمونه
مى
توان
به
تشكيل
لويه
جرگه
قانون
اساسى
در
سال
گذشته
و
تصويب
قانون
اساسى
جديد
افغانستان
اشاره
كرد.
قانون
اساسى
كه
نمايندگان
منتخب
ملت
در 6
جدى
1382
تصويب
كرد،
يكى
از
مهمترين
و
جامع
ترين
قانون
اساسى
است
كه
تاكنون
در
اين
كشور
تدوين
و
تصويب
شده
است.
هم
اكنون
مردم
ما
در
آزمون
بزرگ
ديگرى
قرار
گرفته
اند
و مى
روند
تا
با
انتخاب
يك
رئيس
جمهور
كارآمد،
با
كفايت
و
مردمى
آينده
كشور
و
قانون
اساسى
نوين
شان
را
بيمه
نماييم.
(مجله
سراج
-
سال
يازدهم
ـ
شماره
20 ـ
بهار
1383)