
دكلمه اى
از زينب
مزارى
زينب مزارى
به
نام او
كه عشق
داشتن
پدر را
از من
دريغ كرد،
اما شكر
گزارم
پدر
مهربانم
سلامى
سرد كه
از بدن و
روح
خشكيده
ام
سرچشمه
مى گيرد
نثار
مقدم
نگاهت مى
كنم. نمى
دانم نام
من حقير
را به
ياد
داريد يا
آن را به
دنيايى
پر تلاطم
فراموشى
سپرده
ايد؟
گاهى
اوقات به
تفكر
خويش
سركى مى
كشم و در
آن علامت
سئوالى
بيش نمى
يابم.
هميشه
دوست
داشتم از
عمق
وجودم
براى شما
تك ستاره
ى چلچراغ
سقف
لاجوردى
نامه ى
بنويسم و
لكن حال
كه قلم
بر دست
گرفته ام
زبانم
يارى
گفتن نمى
كند و
دستم
يارى
نوشتن.
دوست
داشتم
روز
شهادتت
در كنارت
بودم و
با دستان
كوچكم
صورتت را
مى
پوشاندم
و نمى
گذاشتم
نامردان
تاريخ تو
را سيلى
بزنند.
كاش! در
كنارت
بودم و
جامه ى
خونين تو
را بر
فراز قله
هاى بلند
كشورم مى
آويختم.
دوست
داشتم
بدانم كه
مجنونِ
كه بودى
كه حلاوت
فرزند سه
ساله ات
گذاشتى
تا به
معشوقت
بپيوندى
و كودكت
را در
سرماى
سرد بى
پدرى،
رها كنى؟
كجا
هستند آن
دستان
گرمت تا
وجودِ بى
حسى مرا
رمقى
بخشند؟
كجاست
وجود
گرمت، تا
تب هاى
داغ هستى
مرا آرام
كند؟
اى اسوه
ى صبر و
استقامت!
تو طعم
شيرين
پدر شدن
را چشيدى
ولى
ثانيه
هاى
نامرد
نمى
گذارند
حتى يك
ثانيه من
طعم
شيرين
پدر
داشتن را
بچشم.
هيچ كس
نمى
تواند
تصور كند
كه دورى
تو با من
چه مى
كند؟
كاش! در
محل عبور
كسانى
ديدگانم
را برهم
مى
گذاشتم
كه از
عشق هيچ
نمى
فهمند
ولى وجود
افسرده
ام براى
مدتى عشق
پدر
داشتن را
احساس مى
كرد.
مهربانم!
اين
دنيايى
پر
تلاطم،
امواجش
ديواره ى
قلبم را
فرسوده
ساخته
گويا
پرده اى
از رنج،
الآن
گلويم را
بسته است
و جلوى
دم زدن
مرا
گرفته
است. اما
ايمان
دارم كه
روزى اين
پرده
پاره
خواهد شد
و سيلابى
از اشك
از آن
فوران
خواهد
كرد. اين
جماعت بى
خبر از
عشق رزم
پر شكوه
تو و
يارانت
را دوران
غمبارى
مى دانند
كه بر
سينه ى
تاريخ
نشسته
است.
فرزندان
شان را
مثل تلف
شده ى مى
پندارند
كه
قربانى
هيچ شده
و آينده
شان تباه
گشته است
و من به
عنوان «زينب»
تنها
يادگار
تو و يكى
از اعضاء
همين
نسل،
دوست
دارم با
مشت بر
دهان اين
غافلان
دنيا
پرست
بكوبم و
بر آن ها
بگويم:
شما هرگز
نمى
توانيد
شهادت را
درك كنيد.
شما از
نظاره
كردن
انوار
ستاره
هاى
آسمان
معرفت و
معنويت
عاجزيد.
مى دانم
روزى
خواهد
رسيد كه
براى يك
بار به
مردى پدر
بگويم كه
پدر تمام
مردم
افغانستان
است. اين
واژه
آنقدر
زيبا و
پر مفهوم
است كه
درك آن
برمن
دشوار
است.
روزى
خواهد
رسيد كه
به جهان
و
جهانيان
بفهمانم
آرى من
هم پدر
دارم.
اى مهر
رخشان
خاطرات
من! هرگز
تو را و
كبودى
هاى پيكر
پاك و در
هم شكسته
ات را كه
از
دوستانت
شنيده
بودم از
ياد نمى
برم. آن
زخم هاى
عميقى كه
هر كدام
درى از
بهشت را
به رويت
باز
كردند
فراموش
نمى كنم.
اى
بهترين
بهانه ى
زندگى
براى من!
دوست
دارم
روزى موج
هاى
دريايى
پر تلاطم
وجودم
نمايان
شود.
اى كاش
بودى! تا
سرم را
بر روى
زانوانت
مى
گذاشتم و
تو دست
مهربانت
را بر
سرم مى
كشيدى.
اى كاش
بودى تا
ناخداى
دريايى
پر تلاطم
وجودم مى
شدى.
شرح عشق
خودم را
نسبت به
تو شهيد
عرش
استقامت
در كتاب
انتظار
ثبت مى
كنم.
شايد در
روز محشر
ناشر اين
كتاب
باشم.
انتظار
ديدنت
گرچه سخت
است اما
توكل بر
خداى
جاويدان
بسى آسان
تر است.
با اينكه
مى دانم
جوابى
براى
نامه
هايم در
يافت نمى
كنم، اما
منتظر
پستچى مى
مانم و
فقط به
خداى سقف
لاجوردى
اميدوارم.
والسلام
دخترت
زينب
|