|
تو را من چشم در راهم؛
زهرا عالمی نیک
باز جمعه شد... من بی قرار تو، تو بی قرار
من... دلتنگ شدن برای همه، گذشته مان را ورق می
زنم...
من به تو می رسم و تو به من... ما از نژاد
همیم... یادت هست، خداوند می دانست هر دویمان
عاشقانه همدیگر را دوست می داشتیم و من می دانستم
تو کمی عاشقتر...
پس رسالت هدایت مرا به دست تو داد... من
سرپیچی کردم... دلت گرفت و من نفهمیدم مثل
همیشه... و خداوند تو را پشت پرده زمان قرار داد
تا من دلتنگی ات را باور کنم ولی من خود خواه تر و
مغرورتر از همیشه غرق چیزهایی دگر شدم و نخواستم
باور کنم...
پس سزاوار محروم ماندن، شدم... شاید آن
روز هم که خدا تو را از من گرفت تا بفهمم و هدایت
شوم جمعه بود... چون هنوز هم جمعه ها بی قرار و
دلتنگ می شوم. حال سالهاست که جمعه ها را به
انتظارت نشسته ام و حال باور می کنم، دلم برای دل
شکسته ات، شکسته... پس (تو را من چشم در راهم)
شهر ویران
زهرا عالمی نیک
اسم دخترکان شهر ما
دریا
جویبار چشم هاشان جاری
و بوی تو همچو پیچک می پیچد
و ترکهای خشکیدۀ قلبم را
که نقشۀ زندگی را ترسیم می کنند
آبیاری می کند
بوی باد و باران
خاک نمناک
اینجا هنوز
دخترکان را زنده به گور می کنند
اینجا هنوز
زندگی به دست تقدیر و اقبال است
اینجا هنوز
زندگی به دست باد است
چهار فصل شهر ما، پاییز
و زیبا ترین اتفاق شهر ما، باران است.
|