|
باد و
باران تنهایی
فاطمه
فصاحتی
مشب نوازشگر شیشه
های بی کسی منند؛ که صدای خوف انگیزشان می شکنند بغض تنهایی ام را و در سکوت بی
چراغ اتاقم سایۀ خیس تو را که بر ذهن سرد دیوار
نقش می بندد می
نگرم. پلکهایم سنگین می شوند و خواب بر سرم آورد و صبح تو نیستی و اتاق پر از بوی
نیامدن است. آسمان آشفته و تیره و من بغض آلود
چشمهایم باریدن
گرفت و آسمان نیز...
کجاست لحظه های
با تو بودن!

دستهایم
فاطمه فصاحتی
موهایم روی امواج
دریاهاست!
گاهم هنگامه آیینه هاست!
اما دستهایم زرورق پریشانی است!
چشمهایم ستاره ای
در آسمان
دلم آشفته و تیره
چونان یک شب طولانی ست
خویش
را بر مرور می نشینم
ساحل عشق کجاست!!
|