| |
احساس
زـ
احسانی
|
 |
|
در دهکده ای به
نام دنیا زندگی می کنیم
زندگی؛ واژه آشنا
اما بیشتر مبهم
درون
شیشه ای به نام سکوت اسیریم
با دیوی به نام
سرنوشت همیشه ناسازگاریم
اما این زندگی همیشه جاریست
در تپش بال کبوتر
حتماً در برگه ای کوچک
درون این زندگی
حبابی است
بس زیبا و شکستنی
حبابی به نام احساس
که اگر لگد مال
شود
دیگر احساس نیست
غرور زخمی است
پس مواظب
احساسمان باشیم
که در زمستان نامروتها سرما نخورد
|