|

جمعه
معصومه سلیمانی
شاخه نرگس دلتنگم
می کند؛ چرا که زیباست؛ زیبایی مرا دلتنگ می کند چرا که از آن دور افتاده ام؛ از
همه جا مانده و از همه کس رانده؛ و دلتنگ و بیقرار؛ افسرده و دربند
به بند کشیده
هوای نفس؛ تمنای آن جان آسمانی؛ جمعه بیقرار
آقا جان!
روزها می گذرد و
جمعه ها می آید و می رود و تو هنوز مسافر خاطره هایی این جمعه هم آمد و دلتنگی باز
در جانم رسوخ کرده به یاد می آورد آن جمعه دلتنگ را؛ دلتنگ مثل امروز؛ اصلاً همه
جمعه ها این طور بوده است.
جمعه؛ یک تکه به
جا مانده از روزهای بهشت خداست آدم دلش می خواهد فقط بگرید فقط اشک و دیگر هیچ!
نه زبان و نه
قلم، نه چشم، و نه دست را یارای بیان نیست فقط دل است که می فهمد و اشک می ریزد.
اگر اشک هم نبارد
که خاکسترم کند؟!
حیف است که مفهوم
انتظار را نفهمیده باشم
حیف است که سر
در پی سودایی باطل نهاده باشم
نمی گویم
منتظرم اما دوست دارم باشم.
چیزهایی شبیه انتظار مرا دیوانه کرده!!


خدایا!
معصومه سلیمانی
خدایا !
دوباره با تو حرف
می زنم و برای تو می گویم که جز تو کسی حرف مرا نمی فهمد و اگر گویم زبان سوزد و
اگر نه مغز استخوان سوزد، با تو دردها چه آسان می شود! انگار که دردی نبوده است.
چه توفیقهای
اجباری که مرا نصیب بوده است: شکرالله
گمگشته ای دارم
که جز تو کسی نمی شناسدش حتی این تن نمی داند به دنبال چه؛
در این هزار سوی
وانفسا سرگردان است و چرا اینچنین سر در گریبان و پریشان است
دلی دارم بیقرار
جانی ناآرام سر در پی هزار سودا دارم از پریشانی گذشته ام و مدهوش و همخانۀ
سرگردانی ام و همچنان سالیان دور کوله بار سنگین چراها را بر دوش می کنم.
یادم نرود وقتی
سر در پی باد می نهم
یادم نرود
روزهایی را که همه چیز در اوج زیبایی بود
خدایا چه شد آن
روزهای خوب کودکی
اگر چه غم بود
ولی چه کم بود
اگر چه حسرت بود ولی کودکانه بود
کاشکی قیمت انفاس
بدانندی خلق
|